<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>*       نـــــــــور اسلام       * &#187; نام های ماندگار</title>
	<atom:link href="http://noor.blogparsi.com/category/%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%b3%d9%86%d8%aa/%d9%86%d8%a7%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%da%af%d8%a7%d8%b1/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://noor.blogparsi.com</link>
	<description>رسول اکرم می فرماید: پهلوان آن کسی نیست که پشت دیگری را بر زمین بیندازد پهلوان آن کسی است که خشم خود را کنترل نماید</description>
	<lastBuildDate>Fri, 26 Jun 2009 09:53:50 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>ادریسی؛ معلم جغرافی دانان جهان</title>
		<link>http://noor.blogparsi.com/1388/04/05/%d8%a7%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b3%db%8c%d8%9b-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85-%d8%ac%d8%ba%d8%b1%d8%a7%d9%81%db%8c-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://noor.blogparsi.com/1388/04/05/%d8%a7%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b3%db%8c%d8%9b-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85-%d8%ac%d8%ba%d8%b1%d8%a7%d9%81%db%8c-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 06:49:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>noor</dc:creator>
				<category><![CDATA[اهل تسنّن]]></category>
		<category><![CDATA[نام های ماندگار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://noor.blogparsi.com/?p=89</guid>
		<description><![CDATA[ ادریسی اولین عالمی است که به علم جغرافیا بصورت تخصصی پرداخت و در این علم از (بطلیموس) دانشمند یونانی قدیم پیشی گرفت و نظریه‌ی او را در مورد سرچشمه ی رود نیل باطل ساخت. او تمام هم و غم خود را مصروف علم جغرافیا کرد و از جمله موفقیتهای او در این زمینه، بنیان نهادن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> <span class="excerpt">ادریسی اولین عالمی است که به علم جغرافیا بصورت تخصصی پرداخت و در این علم از (بطلیموس) دانشمند یونانی قدیم پیشی گرفت و نظریه‌ی او را در مورد سرچشمه ی رود نیل باطل ساخت.<br />
او تمام هم و غم خود را مصروف علم جغرافیا کرد و از جمله موفقیتهای او در این زمینه، بنیان نهادن خطوط طول و عرض جغرافیایی برای تشخیص دقیق محدوده ی اماکن و مسافت ها می‌باشد و نقشه‌هایی در مورد سرچشمه‌ی رود نیل و دریاها و اقلیم‌های دنیای قدیم بر جای گذاشت</span></p>
<p><span class="excerpt"><span id="more-89"></span><!--more--></span></p>
<p><!--more--></p>
<p class="title">ادریسی؛ معلم جغرافی دانان جهان</p>
<div class="maintext">أبو عبد الله محمد بن محمد ابن عبد الله بن إدریس الصقلی یا <strong>الشریف الإدریسی </strong>دانشمند مسلمان و از جغرافیدانان بزرگ تاریخ و از موسسین این علم در سال ۴۹۳ هـ ق(۱۱۰۰م) در شهر سبته از شهرهای مغرب متولد شد.</div>
<p>هنگامی که کودک خردسالی بود برای حفظ قرآن و آموزش لغت و فقه به مکتبخانه رفت، اما به علت علاقه‌ی وافر به دیدن مظاهر طبیعت، قبل از اتمام دروسش، برای سفر به شهرهای مختلف آماده شد و دروس خود را در خلال مسافرتهایی که انجام میداد تکمیل کرد.</p>
<p>ادریسی تنها به علوم دینی اکتفا نکرد، بلکه در حین گذر از شهرها و مشاهده ی مناظر، آنها را به تصویر میکشید.</p>
<p>سپس بر آن شد همانطوری که از پرتغال و ایطالیا و سواحل فرانسه و انگلیس دیدن کرده است، قدم در راه سفری طولانی بگذارد طوری که تمام سرزمینهای جهان اسلام را در بر گیرد.</p>
<p>این مسافرتها تأثیر بزرگی در افزایش معلومات جغرافیایی او داشت.</p>
<p>پس از سقوط حکومت اسلامی در سیسیل بدست نورماندی‌ها، از آنجا که (راجر دوم) پادشاه وقت سیسیل دوستدار علم و دانش بود از ادریسی تقاضا کرد که در آنجا بماند و نقشه جهان را به تصویر بکشد که به&#8221; لوح الترسیم &#8220;معروف گشت.</p>
<p>ادریسی کتاب مشهورش (نزهة المشتاق فی اختراق الآفاق) را که حاوی اطلاعات زیادی خاصتا در مورد غرب اروپا بود تألیف کرد که بین علمای شرق و غرب و جغرافیدانان آنروز با استقبال زیادی مواجه گشت.</p>
<p>او برای تألیف این کتاب پانزده سال تلاش کرد و پس از اتمام آن در سال ۱۱۵۴م، آن را به راجر پادشاه سیسیل هدیه داد که اعجاب او را برانگیخت. دست‌نویس اصلی این کتاب با ‌خط شریف ادریسی در موزه ملی هامبورگ موجود است. این کتاب در غرب و اروپا به‌ نام کتاب راجر، پادشاه وقت سیسیل معروف است.</p>
<p>در ادامه و با درخواست شاه، ادریسی مشغول رسم نقشه جهان بر روی لوح نقره‌ای مستطیل شکل شد بطوری که اسامی و اماکن بسیاری را بر آن مشخص نمود.</p>
<p>سپس برای بار سوم و بر حسب درخواست شاه، اقدام به ساخت نمونه ای از کره ی زمین کرد و برای این امر دستور داد تا دایره ی بزرگی از نقره ی خالص ساخته شود و به کارگران محل دقیق اماکن و شهرها و دریاها و رودها و جنگلها و راه ها و فاصله‌ی بین آن‌ها وخطوط استوا و نصف النهار و سایر نقاط جغرافیایی را تعیین نمود تا موارد تعیین شده را بر این کره ی بزرگ نقره ای ترسیم کنند.</p>
<p>بدین ترتیب برای اولین بار در طول تاریخ، کره جغرافیایی زمین با دقت بسیار بالا، توسط یک دانشمند مسلمان ساخته شد.<br />
متأسفانه کره ساخته شده توسط ادریسی در معرض نابودی قرار گرفت و ازآثارش فقط کتاب و اطلس ترسیمی او باقی مانده است.</p>
<p>ادریسی اولین عالمی است که به علم جغرافیا بصورت تخصصی پرداخت و در این علم از (بطلیموس) دانشمند یونانی قدیم پیشی گرفت و نظریه‌ی او را در مورد سرچشمه ی رود نیل باطل ساخت.</p>
<p>او تمام هم و غم خود را مصروف علم جغرافیا کرد و از جمله موفقیتهای او در این زمینه، بنیان نهادن خطوط طول و عرض جغرافیایی برای تشخیص دقیق محدوده ی اماکن و مسافت ها می‌باشد و نقشه‌هایی در مورد سرچشمه‌ی رود نیل و دریاها و اقلیم‌های دنیای قدیم بر جای گذاشت.</p>
<p>همچنین او قبل از علمای غرب، قائل به کروی بودن زمین بود و کره‌ی نقره‌ای را بر اساس این عقیده ساخت.</p>
<p>او مقیاس تقریبی کره زمین را ۱۹۰۰میل معادل ۴۲۱۸۵ کیلومتر بیان کرد که این رقم بسیار به محیط حقیقی کره زمین (۴۰۰۶۸ کیلومتر) نزدیک است.</p>
<p>کشورهای مختلف معلوماتی را که ادریسی در آثار خود بیان داشته بود را نقل کرده و آن را در دانشگاههای خود تدریس کردند و دانشمند اروپایی کونراد میللر نقشه کامل جهان را از نقشه ی ادریسی تخریج کرده و در سال ۱۹۳۸م بصورت رنگی به چاپ رساند.<br />
ادریسی در سال ۵۶۰ هـ وفات یافت در حالی که غریب و بدور از شهرش در راه کسب و انتشار علم گام نهاده بود.</p>
<p>ببینید:<br />
<a href="http://www.bidary.com/files/edrisi-bidary.jpg">نقشه‌ی جهان که ادریسی برای راجر دوم پادشاه سیسیل کشید. </a></p>
<p><strong>منابع:</strong></p>
<div class="maintext"><strong>بیداری اسلامی</strong><br />
۱ &#8211; http://ar.wikipedia.org<br />
2 &#8211; http://fa.wikipedia.org/wiki<br />
3 &#8211; الکتاب : مشاهیر أعلام المسلمین علی بن نایف الشحود<br />
۴ &#8211; نزهة المشتاق فی اختراق الآفاق</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://noor.blogparsi.com/1388/04/05/%d8%a7%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b3%db%8c%d8%9b-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85-%d8%ac%d8%ba%d8%b1%d8%a7%d9%81%db%8c-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>»  حمزه بن عبدالمطلب (رضی الله عنه) ؛ سرور شهیدان</title>
		<link>http://noor.blogparsi.com/1388/04/05/%c2%bb-%d8%ad%d9%85%d8%b2%d9%87-%d8%a8%d9%86-%d8%b9%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%b7%d9%84%d8%a8-%d8%b1%d8%b6%db%8c-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%b9%d9%86%d9%87-%d8%9b-%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%b1/</link>
		<comments>http://noor.blogparsi.com/1388/04/05/%c2%bb-%d8%ad%d9%85%d8%b2%d9%87-%d8%a8%d9%86-%d8%b9%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%b7%d9%84%d8%a8-%d8%b1%d8%b6%db%8c-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%b9%d9%86%d9%87-%d8%9b-%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 06:44:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>noor</dc:creator>
				<category><![CDATA[اهل تسنّن]]></category>
		<category><![CDATA[نام های ماندگار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://noor.blogparsi.com/?p=86</guid>
		<description><![CDATA[دکتر مصطفی سباعی / ترجمه: امیر صادق تبریزی  مسلمان شدن حمزه در میان قریش انعکاسی وسیع داشت زیرا چنانکه گفتیم وی از با عزت ترین جوانان قریش و سرسخت ترین آنها بود. قریش متوجه شد که محمد صلی الله علیه و سلم قدرت یافته و نمی توانند مانع او شوند لذا از اقدامات قبلی خود [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center"><strong>دکتر مصطفی سباعی / ترجمه: امیر صادق تبریزی<br />
</strong><span class="excerpt"> مسلمان شدن حمزه در میان قریش انعکاسی وسیع داشت زیرا چنانکه گفتیم وی از با عزت ترین جوانان قریش و سرسخت ترین آنها بود. قریش متوجه شد که محمد صلی الله علیه و سلم قدرت یافته و نمی توانند مانع او شوند لذا از اقدامات قبلی خود دست کشیدند و بعد از اینکه تعداد مسلمانان زیاد شد و حمزه رضی الله عنه نیز مسلمان شد سعی کردند با مال و مقام و&#8230; او را بفریبند به این امید که از دعوت خود دست بردارد اما رسول خدا صلی الله علیه و سلم همچنان به دعوت خود ادامه داد، تا اینکه خداوند مقدر کرد که عمر بن خطاب رضی الله عنه مسلمان شود&#8230; </span></p>
<p style="text-align: center"><span class="excerpt"><span id="more-86"></span><!--more--><!--more--></span></p>
<p style="text-align: center"><span class="title"><span>دکتر مصطفی سباعی / ترجمه: امیر صادق تبریزی</span></span></p>
<p class="title" style="text-align: center">حمزه بن عبدالمطلب (رضی الله عنه) ؛ سرور شهیدان</p>
<div class="maintext" style="text-align: center">در سالگرد شهداء آنگاه که فرشتگان در آسمانها ضیافت آنان را ستایش و تمجید می کنند و مومنین در زمین در راه جهاد و فداکاری تجدید عهد می کنند، و شهداء شادمانه در باغهای بهشت برین همراه با کسانی که در آن باغ ها جاودانه بسر می برند؛ خوش و خرم اند، در این سالگرد با یاد سیدالشهداء، شیر خدا و رسول خدا صلی الله علیه و سلم حمزه عموی پیامبر صلی الله علیه و سلم سخن عطر آگین می شود. آن قهرمان دعوتگری که در وسط میدان جنگ به یکباره نقش بر زمین شد. شهادتش آتش دلهای مجاهدین را بر افروخته نمود و راهی شد برای ساختن کاخ استوار ایمان و حق، در حالی که ستم پیشگان گمان می کردند که می توانند این بنیان را فرو ریزند.</p>
<p><strong>{و اللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَو کَرِهَ الکافرونَ}</strong> [صف آیه ی ۸] «خداوند نور دین خود را کامل می کند اگر چه کافران دوست نداشته باشند».</p>
<p><strong>اسم و کنیه ی او:</strong><br />
نامش حمزه، پسر عبدالمطلب ابن هاشم ابن عبد مناف قریشی است. کنیه اش ابوعماره و عموی پیامبر صلی الله علیه و سلم و برادر شیری حضرت صلی الله علیه و سلم است. مادرش هامه دختر أهیب ابن عبد مناف بن زهیره است. مادر حمزه رضی الله عنه دختر عموی آمنه بنت وَهَب مادر رسول خدا صلی الله علیه و سلم است. صفیه دختر عبدالمطلب عمه ی پیامبر صلی الله علیه و سلم و مادر زبیر بن عوام رضی الله عنه خواهر حمزه است.</p>
<p><strong>زمان و مکان تولد حمزه و وضعیت او در دوران جاهلیت</strong><br />
دو سال و به قولی چهار سال قبل از رسول خدا صلی الله علیه و سلم در مکه چشم به جهان گشود. تاریخ نویسان راجع به زندگی پیش از اسلام وی مطلب زیادی بیان نکرده اند. مهمترین مطلبی که در سیره ی ابن هشام آمده است:</p>
<p>«حمزه با عزت ترین جوانان قریش و از سرسخت ترین آنان بود. سرگرمی اش شکار و تیراندازی بود. هر گاه که از شکار باز می گشت به خانه نمی رفت تا اینکه کعبه را طواف می کرد و در راه به هرکس می رسید می ایستاد و سلام می کرد و با او سخن می گفت». (۱)</p>
<p>از گزارش ابن هشام معلوم می شود که حمزه قبل از اسلام به خوش خلقی و ثبات در رفتار و منش و بخشش و سخاوت مشهور بوده است این مطلب را در مرثیه ای که حذیفة بن غانم در رثاء عبدالمطلب و فضائل اولاد او سروده است می یابیم آنجا که در وصف حمزه می گوید:</p>
<p>وَ حَمزَةُ مِثلُ البُدرِ یَهتَزُّ لِلندی/ نَقِیُّ الثیابِ و َالذِّمامِ مِنَ الغَدرِ<br />
حمزه چون ماه من است حرکت او برای بخشش است/پاکدامنی که از غدر و خیانت مبرّا است. (۲)<br />
قبل از بعثت حمزه رضی الله عنه همراه با دیگر برادرانش، خدیجه رضی الله عنها را از پدرش خُویلد؛ برای رسول خدا صلی الله علیه و سلم خواستگاری نمود. (۳)</p>
<p><strong>مسلمان شدن حمزه رضی الله عنه</strong><br />
روزی ابوجهل در «صفا» به پیامبر صلی الله علیه و سلم برخورد- یک سال پس از بعثت یا اندکی بیشتر- حضرت صلی الله علیه و سلم را سخت بیازرد و دشنام داد، و از دین وی عیب جوئی کرد و به قصد تضعیف دعوتش سخنانی زشت به وی گفت، اما رسول خدا صلی الله علیه و سلم پاسخش را نداد.</p>
<p>کنیز عبدالله بن جدعان در خانه ی خود حرفهای او را شنید، همین که حمزه در حالی که کمانش را به گردن آویخته بود از شکار برگشت؛ به نزد وی رفت و گفت: ای ابوعماره! کاش می دیدی که اندکی پیش از این ابوالحکم ابن هشام (ابوجهل) چه ها که به برادرزاده ات نگفت. محمد آنجا نشسته بود که ابوالحکم او را آزار داد و سخنان زشتی را به او زد اما محمد صلی الله علیه و سلم پاسخش را نداد.</p>
<p>حمزه ناراحت و خشمگین شد و به سرعت نزد ابوجهل رفت و وی را در جمع قریشیان یافت، او را با کمانش چنان زد که کمان شکست و به او گفت: آیا محمد را دشنام می دهی در حالی که من دین او را پذیرفته ام و همان چیزی را می گویم که او می گوید؟ چند نفر از قبیله ی بنی مخزوم به قصد کمک به ابوجهل برخاستند که حمزه را بزنند، اما ابوجهل با آنان گفت: ابوعماره را رها کنید، به خدا سوگند من به برادرزاده اش سخنانی زشت گفتم. سپس حمزه به خانه رفت و نسبت به آنچه که انجام داده بود به فکر فرو رفت.</p>
<p>گمان غالب این است که قبل از این حادثه حمزه رضی الله عنه راجع به دین برادرزاده اش فکر کرده و قلباً بدان متمایل شده بود، اما هرگز به فکرش نرسیده بود که اینگونه به سرعت در برابر قریش با زدن ابوجهل ایمان خود را اعلام کند. از این رو تا صبح بیدار ماند و خواب به چشمانش نرفت، چون صبح شد به کعبه رفت و به درگاه خداوند تضرع و زاری نمود تا که او را به راه حق هدایت نماید و شک و تردید را از وی بزداید، چون دعایش به پایان رسید باطل از قلبش رخت بربست و به اسلام اطمینان یافت.</p>
<p>پس نزد پیامبر صلی الله علیه و سلم رفت و آنچه را که برایش پیش آمده بود برای وی بازگفت. حضرت صلی الله علیه و سلم او را اندرز داد و آیات قرآن را تلاوت نمود، ناگهان حمزه را خشوع فرا گرفت و چشمانش پر از اشک شد&#8230;</p>
<p>در حالی که می گریست می گفت: «شهادت می دهم که در دعوتت صادق و راستگوئی، ای برادر زاده دینت را آشکار کن، به خدا قسم دوست ندارم دنیا را داشته باشم اما بت پرست باشم». از آن به بعد حمزه رضی الله عنه بر اسلام و اطاعت از رسول خدا صلی الله علیه و سلم پایدار ماند و در شناسنامه ی جاودان خود صفحاتی درخشان را ثبت نمود.</p>
<p><strong>موقعیت حمزه رضی الله عنه با رسول خدا صلی الله علیه و سلم</strong><br />
مسلمان شدن حمزه در میان قریش انعکاسی وسیع داشت زیرا چنانکه گفتیم وی از با عزت ترین جوانان قریش و سرسخت ترین آنها بود. قریش متوجه شد که محمد صلی الله علیه و سلم قدرت یافته و نمی توانند مانع او شوند لذا از اقدامات قبلی خود دست کشیدند و بعد از اینکه تعداد مسلمانان زیاد شد و حمزه رضی الله عنه نیز مسلمان شد سعی کردند با مال و مقام و&#8230; او را بفریبند به این امید که از دعوت خود دست بردارد اما رسول خدا صلی الله علیه و سلم همچنان به دعوت خود ادامه داد، تا اینکه خداوند مقدر کرد که عمر بن خطاب رضی الله عنه مسلمان شود.</p>
<p><strong>قصه ی مسلمان شدن عمر</strong> مشهور است و فرصت آن نیست که آن را به طور مفصل بیان کنیم تنها آن بخشی که به حمزه رضی الله عنه و شدت و پایمردی اش مربوط می شود را بیان می کنیم:</p>
<p>هنگامی که خبّاب بن اَرَتٌ (۴) در خانه ی فاطمه خواهر عمر رضی الله عنه و همسر سعید بن زید قرآن را به آنان می آموخت، عمر رضی الله عنه آیات الهی را شنید و به آن راغب گشت از آنان خواست که او را به اقامتگاه پیامبر صلی الله علیه و سلم راهنمائی کنند. خباب گفت: حضرت صلی الله علیه و سلم در خانه ی ارقم ابن ارقم در صفاست.</p>
<p>عمر رضی الله عنه در حالی که شمشیرش را بسته بود به خانه ی ارقم رفت، در زد، یکی از یاران پیامبر صلی الله علیه و سلم برخاست و از روزنه ی در نگاه کرد دید عمر رضی الله عنه است در حالی که شمشیرش را بر کمر آویخته است، با نگرانی به نزد پیامبر صلی الله علیه و سلم برگشت و آمدن عمر رضی الله عنه را به او خبر داد، در این موقع حمزه رضی الله عنه گفت ای رسول خدا صلی الله علیه و سلم اجازه بدهید وارد شود، اگر به قصد خیر آمده باشد او را یاری می دهیم و اگر قصد بدی داشته باشد با شمشیر خودش او را خواهیم کشت، حضرت صلی الله علیه و سلم اجازه داد که وارد شود. (۵)</p>
<p>عمر رضی الله عنه مسلمان شد و موقعیت یاران مستضعف پیامبر صلی الله علیه و سلم قوت یافت و مبارزه علیه باطل با تمام قدرت ادامه یافت تا اینکه هجرت به مدینه پیش آمد، حمزه رضی الله عنه همراه با دیگر مهاجران به مدینه هجرت کرد و رسول خدا صلی الله علیه و سلم در بین او و زید بن حارثه (غلام آزاد شده ی پیامبر صلی الله علیه و سلم) عقد برادری بست.</p>
<p>اولین پرچم اسلام بعد از استقرار در مدینه را پیامبر صلی الله علیه و سلم به حمزه رضی الله عنه داد و او را با سی تن از مهاجرین به سریه «سیف البحر» روانه کرد، حمزه رضی الله عنه با ابوجهل و همراهان وی که سیصد نفر بودند مواجه شد، با آن تعداد کمی که همراه وی بود خواست که با آنان بجنگد، اما «مَجدِیّ ابن عُمَر جَهَنی» واسطه شد و میان آنان مصالحه نمود و لذا جنگی رخ نداد. (۶)</p>
<p><strong>حمزه رضی الله عنه در جنگ بدر:</strong><br />
جنگ بدر اولین جنگ مسلمانان بود، در این جنگ حمزه شیر خدا؛ دلاورانه و بی باک به دشمنان یورش می برد اسود بن اسود مخزومی که مردی تندخو و بد اخلاق بود را به قتل رساند سپس شیبه بن ربیعه از پهلوانان مشرکین را به هلاکت رساند، و هم چنان به هر سو روان بود و با دلاوران و پهلوانان مشرکین نبرد می کرد گوئی که تا آن زمان چنین مبارزی را ندیده بودند تا آنجا که امیه بن خلف (از سران قریش همان کس که بلال را شکنجه داد و سمیه را به شهادت رساند) وقتی که دستگیر شد پرسید: آن مردی که پر شتر مرغ بر سینه اش نصب کرده است کیست؟ عبدالرحمن بن عوف (کسی که او را دستگیر کرده بود) گفت: او حمزه پسر عبدالمطلب است. امیه گفت: او چه ها که با ما نکرد؟!</p>
<p><strong>جنگ احد:</strong><br />
یک سال بعد از جنگ بدر، جنگ احد پیش آمد. در احد حمزه نیز چون بدر مبارز طلبید و دلاوری ها کرد و بسیاری از مشرکان را به هلاکت رساند به طوریکه گفته اند بیش از سی تن از (بزرگان) آنان را از پای درآورد. سپس چنان مقدر بود که شیر خدا به یک باره نقش بر زمین گردد و بدست «وحشی» غلام جبیر بن مُطعَم به شهادت برسد. (۷)</p>
<p>وحشی نیزه را به شکم حمزه رضی الله عنه فرو کرد، شیر خدا به یکباره نقش بر زمین شد، هِند همسر ابوسفیان خود را به او رساند و سینه اش را شکافت و قلبش را (به روایتی جگرش را) درآورد و آن را به دندان گرفت تا اینکه انتقامش را از او گرفته باشد و کینه اش را تسکین داده باشد. سپس مشرکان او را مثله کردند، و گوش و بینی اش را بریدند. (۸)</p>
<p><strong>غصه ی پیامبر صلی الله علیه و سلم از شهادت حمزه رضی الله عنه</strong><br />
رسول خدا صلی الله علیه و سلم در بین کشته ها به دنبال حمزه رضی الله عنه گشت، در پائین درّه او را با آن شکل فجیع یافت، سخت متأثر و اندوهگین شد و فرمود: «هیچ کس به مصیبتی که تو گرفتار آن شدی گرفتار نشد، و هرگز با چنین صحنه ی آزار دهنده ای مواجه نشدم، (۹) جبرئیل به نزدم آمد و گفت: که نام حمزه رضی الله عنه در آسمان های هفتگانه چنین نوشته شد که، حمزه شیر خدا و رسول اوست. (۱۰)</p>
<p>سپس فرمود: « اگر خواهرش صفیه غمگین نمی شد و پس از من به صورت سنّتی در نمی آمد، او را رها می کردم که خوراک درندگان و پرندگان شود». (۱۱) آنگاه حضرت صلی الله علیه و سلم قریش را تهدید کرد و فرمود: «اگر خداوند به او امکان دهد سی تن از آنها را مُثله خواهد کرد». (۱۲) ولی خداوند وی را از مثله کردن کشته ها منع کرد فلذا آن حضرت صلی الله علیه و سلم صرف نظر نمود و صبر پیشه کرد. سپس دستور داد حمزه رضی الله عنه را با ردائی پوشاندند و بر او نماز خواند، و بعد کشته ها را کنار حمزه رضی الله عنه نهادند و بر آنها نماز خواندند و به اینگونه بر حمزه رضی الله عنه هفتاد و دو نماز خواند. (۱۳)</p>
<p>صفیه رضی الله عنها خواهر حمزه رضی الله عنه آمد تا برادر را ببیند، رسول خدا صلی الله علیه و سلم به زبیر پسر صفیه گفت: «مادرت را برگردان تا نبیند با برادرش چه کرده اند» زبیر رفت و گفت: مادر جان! پیامبر خدا صلی الله علیه و سلم فرمود: که برگردی. صفیه رضی الله عنها گفت: چرا برگردم در حالی که به من گفته اند برادرم را مثله کرده اند؟ حمزه رضی الله عنه در راه خدا چنین شد، چگونه خداوند ما را بدان راضی نمی گرداند؟ ان شاء الله از صابران خواهم بود.</p>
<p>چون زبیر به نزد رسول خدا صلی الله علیه و سلم بازگشت و سخن مادرش را به وی بازگفت، حضرت صلی الله علیه و سلم فرمود: بگذار بیاید. صفیه رضی الله عنها بر بالین برادر آمد و او را نگریست و نماز بر وی خواند و انا لله و انا الیه راجعون گفت و برای وی طلب بخشش کرد. سپس رسول خدا صلی الله علیه و سلم فرمود او را دفن کنند. این واقعه در نیمه ی ماه شوال سال سوم هجری رخ داد. (۱۴)</p>
<p>چه زیبا و شگفت انگیز است این شهادت، و چه دل انگیز و زیباست این قهرمانی در تاریخ رسالت! و چه زیباست اقدام و موضع صفیه رضی الله عنها عمه ی پیامبر صلی الله علیه و سلم و خواهر حمزه رضی الله عنه.</p>
<p>اینها نمونه های همیشه جاودانی هستند که خداوند مقرر فرمود تا تاریخ اسلام ابتر نماید، درود و رحمت خداوند بر سید الشهداء حمزة بن عبدالمطلب (و دیگر شهیدان سرافراز ما) و با رسول خدا صلی الله علیه و سلم و یاران و همرزمانش رضی الله عنه محشور شوند.<br />
<strong>{حَسبُنا اللهُ وَ نِعمَ الوَکیلِ}.</strong> [آل عمران آیه ی ۱۷۳] «خدا؛ ما را بس است و او بهترین حامی و سرپرست است».</p>
<p>______________________________________________<br />
<strong>منبع:</strong> ستارگان هدایت در تاریخ اسلام<br />
نوشته‌ی دکتر مصطفی سباعی. ترجمه: امیرصادق تبریزی<br />
ناشر: انتشارات کردستان<br />
چاپ اول سال ۱۳۸۲<br />
______________________________________________<br />
۱- سیره ی ابن هشام: ۱/۲۹۲<br />
۲- سیره ی ابن هشام: ۱/۱۷۴<br />
۳- سیره ی ابن کثیر: ۱/۲۶۳ و الروض الأنف:۲/۲۳۲<br />
۴- وی از یاران رسول خدا صلی الله علیه و سلم و از جمله سابقین است. بنا به قولی ششمین نفری است که مسلمان شد و اولین کسی است که اسلام خود را آشکار کرد. در مکه در دوره جاهلیت آهنگری می کرد و چون مسلمان شد مشرکین او را تحت فشار قرار دادند و شکنجه کردند تا از دین خود برگردد اما وی صبر کرد تا اینکه به مدینه هجرت نمود. در تمام جنگ ها و حوادث حضور داشت. سپس به کوفه رفت و در آنجا اقامت کرد و در سال ۳۷ هجری در سن هفتاد و سه سالگی در گذشت. وقتی علی رضی الله عنه از صفین برگشت بر قبر خباب گذر کرد و فرمود: خداوند خباب را رحمت کند که با میل و رغبت مسلمان شد و در راه اطاعت از خدا هجرت کرد و در تمام عمر جهاد کرد. بخاری و مسلم و دیگران از وی ۳۲ حدیث روایت کرده اند. رک: اعلام زرکلی: ۲/۳۴۶<br />
۵- سیره ی ابن هشام: ۱/۳۴۵<br />
۶- سیره ی ابن هشام: ۲/۳۵۹<br />
۷- وقتی وحشی مسلمان شد پیامبر صلی الله علیه و سلم به او گفت:«خود را از من پنهان دار که من بعد تو را نبینم» این مطلب در شرح المواهب و صحیح بخاری: ۵/۳۷ و الإصابة: ۳/۵۹۴ و الاستیعاب اثر ابن عبدالبر: ص ۶۰۸ آمده است. این فرمایش حضرت صلی الله علیه و سلم بیانگر آن بود که ممکن است وحشی از مجازات در امان نباشد. (زیرا پیامبر در آن موقع داغدار بود چون قبل از اینکه قشون اسلام از صحرای احد مراجعت نماید وحشی از قشون ابوسفیان گریخت و خود را به قشون اسلام رسانید و نزد محمد صلی الله علیه و سلم رفت و اعتراف کرد که وی قاتل حمزه می باشد. نگاه: محمد پیغمبری که باید از نو شناخت. ص ۲۹۲ – مترجم) وحشی در جنگ یرموک شرکت داشت و در کشتن مسیلمه کذاب مشارکت داشت. گویند: با همان نیزه ای که حمزه رضی الله عنه را به شهادت رساند مسیلمه را به قتل رساند و خود او می گفت: با این نیزه بهترین ها را- یعنی حمزه- و بدترین مردم- یعنی مسیلمه- را به قتل رساندم. در حَمص سکونت کرد و در همانجا درگذشت. نگاه: سیره ی ابن هشام: ۷/۷۳<br />
۸- سیره ی ابن هشام: ۳/۹۱<br />
۹- سیره ی ابن کثیر: ۳/۷۹ و ابن هشام: ۳/۹۵<br />
۱۰- سیره ی ابن کثیر: ۳/۷۹ و ابن هشام: ۳/۹۵<br />
۱۱- سیره ی ابن کثیر: ۳/۷۹ و ابن هشام: ۳/۹۵<br />
۱۲- سیره ی ابن کثیر: ۳/۷۹ و ابن هشام: ۳/۹۵<br />
۱۳- سیره ی ابن هشام: ۳/۹۷ (امام نووی رضی الله عنه در منهاج می گوید: «وَ لا یُغَسِّلُ الشهیدُ وَ لا یُصَلّی علیهِ» «شهید غسل داده نمی شود و بر وی نماز خوانده نمی شود» خطیب شربینی در شرح این مطلب می نویسد: غسل و نماز بر شهید حرام است زیرا به نص قرآن شهید زنده است و نیز به این دلیل که بخاری از جابر روایت می کند که: «رسول خدا صلی الله علیه و سلم دستور داد شهدای احد با همان لباس خون آلود دفن شوند و آنها را غسل ندادند و حضرت صلی الله علیه و سلم بر آنها غسل نداد» و امام شافعی رضی الله عنه می فرماید: «بنا به حدیث متواتر پیامبر صلی الله علیه و سلم بر شهدای احد نماز نخوانده است» اما این حدیث که پیامبر صلی الله علیه و سلم در دسته های ده نفری بر شهدای احد نماز خواند و در هر دسته حمزه را در کنار آنان نهاد و به اینگونه هفتاد نماز بر وی خواند، حدیثی است ضعیف و حرفی است خطا. امام شافعی می گوید: سزاوار است هرکه آن را روایت کرده است از خود شرم کند. نگاه: مغنی المحتاج: ۱/۳۴۹ – مترجم) سیره ی ابن هشام: ۳/۹۷ (امام نووی رضی الله عنه در منهاج می گوید: «وَ لا یُغَسِّلُ الشهیدُ وَ لا یُصَلّی علیهِ» «شهید غسل داده نمی شود و بر وی نماز خوانده نمی شود» خطیب شربینی در شرح این مطلب می نویسد: غسل و نماز بر شهید حرام است زیرا به نص قرآن شهید زنده است و نیز به این دلیل که بخاری از جابر روایت می کند که: «رسول خدا صلی الله علیه و سلم دستور داد شهدای احد با همان لباس خون آلود دفن شوند و آنها را غسل ندادند و حضرت صلی الله علیه و سلم بر آنها غسل نداد» و امام شافعی رضی الله عنه می فرماید: «بنا به حدیث متواتر پیامبر صلی الله علیه و سلم بر شهدای احد نماز نخوانده است» اما این حدیث که پیامبر صلی الله علیه و سلم در دسته های ده نفری بر شهدای احد نماز خواند و در هر دسته حمزه را در کنار آنان نهاد و به اینگونه هفتاد نماز بر وی خواند، حدیثی است ضعیف و حرفی است خطا. امام شافعی می گوید: سزاوار است هرکه آن را روایت کرده است از خود شرم کند. نگاه: مغنی المحتاج: ۱/۳۴۹ – مترجم)<br />
۱۴- سیره ی ابن هشام: ۳/</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://noor.blogparsi.com/1388/04/05/%c2%bb-%d8%ad%d9%85%d8%b2%d9%87-%d8%a8%d9%86-%d8%b9%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%b7%d9%84%d8%a8-%d8%b1%d8%b6%db%8c-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%b9%d9%86%d9%87-%d8%9b-%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>امیرالمؤمنین عمر بن الخطاب (رضی الله عنه)</title>
		<link>http://noor.blogparsi.com/1388/04/05/%d8%a7%d9%85%d9%8a%d8%b1%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%a4%d9%85%d9%86%d9%8a%d9%86-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d8%a8%d9%86-%d8%a7%d9%84%d8%ae%d8%b7%d8%a7%d8%a8-%d8%b1%d8%b6%d9%8a-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%b9%d9%86/</link>
		<comments>http://noor.blogparsi.com/1388/04/05/%d8%a7%d9%85%d9%8a%d8%b1%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%a4%d9%85%d9%86%d9%8a%d9%86-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d8%a8%d9%86-%d8%a7%d9%84%d8%ae%d8%b7%d8%a7%d8%a8-%d8%b1%d8%b6%d9%8a-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%b9%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 06:40:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>noor</dc:creator>
				<category><![CDATA[اهل تسنّن]]></category>
		<category><![CDATA[نام های ماندگار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://noor.blogparsi.com/?p=84</guid>
		<description><![CDATA[ابوعامر با اسلام حمزه بن عبدالمطلب (رضی الله عنه) و عمربن الخطاب (رضی الله عنه) موقعیت مسلمانان بهبود یافت و مشرکین نـتوانستند مانند گذشته به رسول الله (صلی الله علیه و سلم) آزار برسانند. عبدالله بن مسعود (رضی الله عنه) می گوید: از هنگامی که عمر (رضی الله عنه) اسلام آورد ما عزت یافتیم. تا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center"><strong>ابوعامر<br />
</strong><span class="excerpt">با اسلام حمزه بن عبدالمطلب (رضی الله عنه) و عمربن الخطاب (رضی الله عنه) موقعیت مسلمانان بهبود یافت و مشرکین نـتوانستند مانند گذشته به رسول الله (صلی الله علیه و سلم) آزار برسانند.<br />
عبدالله بن مسعود (رضی الله عنه) می گوید: از هنگامی که عمر (رضی الله عنه) اسلام آورد ما عزت یافتیم. تا قبل از آن نمی توانستیم در کنار کعبه طواف کنیم و نماز بگزاریم اما پس از اسلام او این امکان را یافتیم.<br />
صهیب بن سنان (رضی الله عنه) می گوید: هنگامی که عمر اسلام آورد، اسلام آشکار شد و بطور علنی دعوت به آن آغاز گردید و ما توانستیم به دور کعبه حلقه زده و جلسه بگیریم&#8230;</p>
<p>فردوسی در شاهنامه می سراید:<br />
عـمـر کـرد اسـلام را آشــکـــار<br />
بیـاراسـت گیـتی چــو بـاغ بهــار</span></p>
<p style="text-align: center"><span class="excerpt"><span id="more-84"></span><!--more--><!--more--><strong> <span class="title"><span>ابوعامر</span></span></p>
<p></strong></span></p>
<p class="title" style="text-align: center">امیرالمؤمنین عمر بن الخطاب (رضی الله عنه)</p>
<div class="maintext" style="text-align: center">امیر المؤمنین عمر بن الخطاب (رضی الله عنه)</p>
<p>او عمر بن الخطاب بن نفیل بن عبدالعزی بن ریاح بن عبدالله بن قرط بن رزاح بن عدی بن کعب بن لؤی بن غالب قرشی عدوی است که نسب او در کعب بن لؤی به رسول الله (صلی الله علیه و سلم) می رسد. ۱۳ سال پس از عام الفیل متولد گردید؛ کنیه اش ابوحفص می باشد و از آنجا که بوسیله او اسلام در مکه آشکار و علنی شد و میان کفر و ایمان جدایی افتاد به فاروق ملقب گردید.</p>
<p>عمربن الخطاب قبل از اسلام</p>
<p>در کودکی به سختی و خشونت زندگی عادت کرد. او در کودکی برای پدر و دائی هایش چوپانی می کرد. در جوانی به تجارت روی آورد و توانست در این راه موفق شود و دارای ثروت شود. در سفرهای تجاری اش به یمن و شام توانست معارف متعددی کسب کند. از آنجایی که از نظر خانوادگی دارای مکانت بالایی بود و همچنین دارای شخصیتی قوی و شجاعت بسیاری بود توانست در میان قریش جایگاه و مکانت بالایی کسب کند تا جایی که ابن سعد می گوید:<br />
«عمر بن الخطاب قبل از اسلام میان عرب در اختلافاتشان داوری می کرد»<br />
او دارای شخصیتی حکیم، شکیبا، شریف و دارای بلاغت و رسائی حجت بود و به همین سبب قریش او را به عنوان سفیر خود منصوب کرده بودند.</p>
<p>ظهور اسلام</p>
<p>طبیعت مخلص و باوفای عمر بن الخطاب باعث شده بود او در حد توان خود از قریش و مکه دفاع کند و در مقابل هر آنچه آن را باعث ضربه خوردن به قریش می دانست بایستد. برای همین در آغاز دعوت رسول الله (صلی الله علیه و سلم) از آنجایی که هنوز با این دعوت آشنایی نداشت و آن را باعث بی رونقی مکه و از بین رفتن مکانت و ارزش قریش می دانست به شدت در برابر آن مقاومت کرد تا جایی که او از شدیدترین افراد قریش در برابر کسانی بود که ایمان آورده بودند.<br />
عمربن الخطاب در جاهلیت زندگی کرده و کاملا با حقیقت آن آشنا بوده و به تمام آداب و سنن و ارزشهای آن آشنایی داشت و برای همین وقتی به اسلام وارد شد زیبایی آن را کاملا درک کرد و به تفاوت عظیم بین آن و عقیده گذشته خود پی برد &#8230;</p>
<p>اسلام آوردن عمربن الخطاب (رضی الله عنه)</p>
<p>اولین شعاع نور ایمان هنگامی بر قلب عمر بن الخطاب تابید که مشاهده کرد زنان مسلمان به علت اذیت و مشقت هایی که از دست او متحمل شده اند سرزمین خود را ترک کرده و به حبشه مهاجرت می کنند. دیدن این صحنه قلب عمر بن الخطاب را به رحم آورد.<br />
ام عبدالله بنت حنـتمه ـ رضی الله عنها ـ ‌می گوید: هنگامی که برای مهاجرت به حبشه آماده می شدیم، عمربن الخطاب ما را دید و به نزد من آمده گفت: دارید می روید ای ام عبدالله؟ گفتم: آری به الله سوگند در زمین خدا خارج خواهیم شد، شما ما را اذیت کردید و قهر و خشم خود را بر ما فرو آوردید، می رویم تا اینکه خداوند فرجی حاصل کند. عمر گفت: خدا به همراهتان. اینجا رقت قلبی از او دیدم که قبلا ندیده بودم. وقتی عامر بن ربیعه آمد داستان را برای او بازگو کردم. او گفت آیا به اسلام آوردن او امیدوار شده ای؟ گفتم: آری، گفت: او اسلام نخواهد آورد تا اینکه خر خطاب اسلام بیاورد! شاید ایمان آوردن عمر تا این اندازه برای ربیعه عجیب و غیر ممکن بود<br />
این قضیه در قلب عمر تاثیر گذاشت تا اینکه بالاخره پس از حادثه ای اسلام آورد:<br />
قریش تصمیم به قتل رسول الله گرفت و از میان آنها عمر بن الخطاب حاضر به این کار شد اما خداوند چیز دیگری برای او اراده کرده بود.<br />
به قول مولوی:</p>
<p>شمشیر به کف عمــّـر، در قصد رسول آید<br />
در دام خدا افتـد، وز بخـت، نظـر یابد</p>
<p>عمر با شمشیر لخت در گرمای شدید به سوی منزل ارقم به راه افتاد. در راه به نعیم بن عبدالله النحام برخورد. نعیم به او گفت: به کجا می روی ای عمر؟ او قصدش را به نعیم گفت. نعیم او را از این قصد بازمی دارد. اما عمر دست بردار نبود اینجا بود که نعیم برای آنکه او را از این کار بازدارد به او گفت: خواهر و داماد خودت مسلمان شده اند و تو را در گمراهی ات ترک کرده اند.<br />
با شنیدن این خبر، عمربن الخطاب به خانه خواهرش می رود تا او و دامادش را تنبیه کند. در این هنگام آنها در حال قرائت سوره «طه» بودند. وقتی عمر وارد شد خواهرش شر را در چهره او دید. عمر گفت: این صدای چه بود؟ آنها گفتند داشتیم صحبت می کردیم. عمر گفت: یا اینگه گمراه شده اید؟ دامادش به او گفت: اگر حق در غیر دین تو باشد چه ای عمر؟ عمر با او درگیر شد و او را بر زمین انداخت و بر سینه اش نشست. خواهرش به کمک شوهرش شتافت و خواست عمر را از او دور کند که عمر ضربه ای بر صورتش زد که خون از صورت خواهرش جاری شد.<br />
خواهرش که خشمگین شده بود به عمر گفت: ای دشمن خدا آیا برای اینکه خداوند را به یگانگی می پرستم مرا می زنی؟ هر کاری می خواهی بکن، اشهد أن لا إله إلا الله و اشهد أن محمدا رسول الله ما علی رغم مخالفت تو مسلمان شده ایم.<br />
عمر با شنیدن این سخنان پشیمان شد و از روی سینه دامادش برخواست و گفت: این صحیفه را که داشتید می خواندید بدهید به من تا بخوانم. اما خواهرش امتناع کرد و گفت تو نجس هستی و باید غسل کنی. عمر این کار را کرد و خواهرش آیات سوره طه را به او داد. قرائت سوره طه تاثیر عظیمی بر روی او بر جای گذاشت تا اینکه به خواهرش گفت: شایسته است هرکه این سخنان را گفته به تنهایی پرستیده شود، مرا به سوی محمد راهنمایی کنید.<br />
پس از آن عمربن الخطاب به نزد رسول الله (صلی الله علیه و سلم) در خانه ارقم بن ابی الارقم رفته و در آنجا اسلام آورد. اسلام او در ماه ذی الحجه سال ششم نبوت (۶ سال پس از نبوت رسول الله) بود. وی در آن هنگام ۲۷ سال داشت. او سه روز بعد از حمزه بن عبدالمطلب اسلام آورد.<br />
با اسلام عمر وضعیت مسلمانان تغییر یافت&#8230;</p>
<p>تاثیر اسلام عمربن الخطاب (رضی الله عنه)</p>
<p>با اسلام حمزه بن عبدالمطلب (رضی الله عنه) و عمربن الخطاب (رضی الله عنه) موقعیت مسلمانان بهبود یافت و مشرکین نـتوانستند مانند گذشته به رسول الله (صلی الله علیه و سلم) آزار برسانند.<br />
عبدالله بن مسعود (رضی الله عنه) می گوید: از هنگامی که عمر (رضی الله عنه) اسلام آورد ما عزت یافتیم. تا قبل از آن نمی توانستیم در کنار کعبه طواف کنیم و نماز بگزاریم اما پس از اسلام او این امکان را یافتیم.<br />
صهیب بن سنان (رضی الله عنه) می گوید: هنگامی که عمر اسلام آورد، اسلام آشکار شد و بطور علنی دعوت به آن آغاز گردید و ما توانستیم به دور کعبه حلقه زده و جلسه بگیریم&#8230;</p>
<p>فردوسی در شاهنامه می سراید:</p>
<p>عـمـر کـرد اسـلام را آشــکـــار<br />
بیـاراسـت گیـتی چــو بـاغ بهــار</p>
<p>تعداد مسلمانان در آن هنگام در حدود ۴۰ مرد و ۱۱ زن بود.</p>
<p>هجرت عمربن الخطاب (رضی الله عنه)</p>
<p>هجرت عمربن الخطاب برخلاف دیگران کاملا علنی بود. عبدالله بن عباس می گوید: علی بن ابی طالب (رضی الله عنه) به من گفت: هیچ یک از مهاجرین نبود مگر اینکه مخفیانه هجرت کرد، مگر عمر بن خطاب که وقتی قصد هجرت نمود شمشیرش را بر گردن آویخت و کمان برگرفت &#8230; و بسوی کعبه به راه افتاد، در آن هنگام قریشیان آنجا بودند،‌پس هفت بار کعبه را طواف نمود و آنگاه روبه قریش کرده و گفت: هرآنکه می خواهد مادرش در عزایش بنشیند یا اینکه زنش بیوه و فرزندانش یتیم شوند مرا در پشت این دره ملاقات کند. علی (رضی الله عنه) می گوید: هیچ کس او را دنبال نکرد مگر گروهی از مستضعفین که وی آنها را ارشاد کرد و به راهش ادامه داد.<br />
هجرت او قبل از هجرت رسول الله (صلی الله علیه و سلم) بود</p>
<p>عمربن الخطاب (رضی الله عنه) در میادین جهاد</p>
<p>علما بر این اتفاق نظر دارند که عمربن الخطاب (رضی الله عنه) در غزوه بدر و احد و تمام غزوات و نبردها به همراه رسول الله (صلی الله علیه و سلم) بوده و در هیچ غزوه ای غائب نبوده است.<br />
او در جنگ بدر دائی اش عاص بن هشام را به قتل رساند و اینچنین ثابت کرد که رابطه خونی نباید مانعی در برابر عقیده و جهاد باشد.<br />
در غزوه احد (پس از آنکه تعداد زیادی از مسلمانان شهید شدند)در پایان جنگ ابوسفیان رو بسوی مسلمانان گفت: امروز مساوی شدیم،‌ بدر در برابر احد، عمر بن الخطاب در جوابش گفت: «هرگز مساوی نیستیم،‌ کشته شدگان ما در بهشتند و کشته شدگان شما در آتش» آنگاه ابوسفیان از او پرسید: آیا محمد را کشته ایم؟ عمر (رضی الله عنه) در پاسخش گفت: هرگز! او زنده است و اکنون سخن تو را می شنود. ابوسفیان گفت: تو نزد من از ابن قمئه راستگوتر هستی (ابن قمئه به دروغ ادعا کرده بود رسول الله (صلی الله علیه و سلم) را کشته است)<br />
در غزوه حنین در شروع نبرد مسلمانان که جمع زیادی از آنان تازه اسلام آورده بودند (این غزوه پس از فتح مکه روی داد) عده ای از آنان به جمع زیاد خود مغرور شده و گفتند :«امروز دیگر به خاطر کمی تعدادمان مغلوب نخواهیم شد» اما از سوی دشمن غافلگیر شدند و شکست خورده عقب نشینی کردند تنها عده کمی از اصحاب پیامبر از جمله ابوبکر و عمر و علی بن ابی طالب و عباس بن عبدالمطلب و فضل بن عباس و ابوسفیان بن حارث و پسرش و ربیعه بن حارث و عده کم دیگری دور رسول الله (صلی الله علیه و سلم) باقی ماندند که خداوند مسلمانان را در آن جنگ پس از آنکه شکست خورده بودند پیروزی بخشید و مهاجرین و انصار و یاران نخستین پیامبر توانستند با نیروی ایمان خود بر دشمن پیروز شوند.<br />
در سال ۹ هجری وقتی پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از آمادگی ارتش روم برای حمله به شمال عربستان اطلاع می بابد فرمان بسیج عمومی اعلام می کند. پیامبر (صلی الله علیه و سلم) لشکر ارسالی به تبوک را به علت گرمی هوا و دوری راه «جیش العسره» (لشکر سختی)نام گذاشت. ضمنا رسول الله (صلی الله علیه و سلم) برای تجهیز این لشکر فرمان جهاد مالی صادر کرد و همه مسلمانان برای تجهیز این لشکر مبالغ زیادی در حد وسعت مالی خود انفاق کردند که عمربن الخطاب (رضی الله عنه) نصف تمام ثروتش را بخشید!<br />
این تنها نمونه هایی از حضور امیرالمومنین عمربن الخطاب (رضی الله عنه) در میادین جهاد است که نمی توان در این مجال اندک به همه رشادت های این صحابی دلیر اشاره کرد.</p>
<p>اهمیت احادیث عمربن الخطاب (رضی الله عنه)</p>
<p>عمربن الخطاب (رضی الله عنه) بر ملازمت و همراهی رسول الله بسیار حریص و پایبند بود بطوری که همیشه در مجالس و مواعظ پیامبر حاضر بوده و تا پایان مجلس جای خود را ترک نمی کرد. هنگامی که در سالهای اول پس از هجرت کاروانی در هنگام خطبه پیامبر به مدینه رسید و جمعی از حاضران برای خرید از کاروان خطبه را رها کرده و پیامبر را با عده کمی از یارانش تنها گذاشتند عمربن الخطاب جزو عده کمی بود که خطبه پیامبر را ترک نکرد. در مورد این قضیه آیات پایانی سوره جمعه نازل شد.<br />
به علت این شوق و علاقه، احادیث زیادی از طریق ایشان به ما رسیده است که تعداد کل این احادیث ۵۳۹ حدیث می باشد و گفته شده ۵۳۷ حدیث که امام بخاری (بخارایی) ۳۴ حدیث و امام مسلم نیشابوری ۲۱ حدیث از ایشان روایت نموده اند که از این تعداد ۲۶ حدیث متفق علیه می باشند(یعنی بخاری و مسلم هر دو روایت نموده اند) و بقیه این احادیث در دیگر کتب حدیث می باشند.<br />
احادیث روایت شده بوسیله عمر فاروق (رضی الله عنه) دارای ارزش علمی و عقیدتی بسیاری هستند از جمله حدیث معروف «إنما الأعمال بالنیات» (همانا اعمال به نیت ها بستگی دارند) که امام بخاری آن را به عنوان اولین حدیث صحیح بخاری قرار داده است و همچنین حدیث جبرئیل که در آن، اسلام ، ایمان و احسان و مسائل اساسی دیگری شرح داده شده است. امام نووی این حدیث را پس از حدیث «إنما الأعمال بالنیات» در کتاب «اربعین» خود قرار داده است. احادیث مهم دیگری نیز توسط ایشان روایت شده که می توان به کتب حدیث مراجعه کرد.</p>
<p>عمربن الخطاب (رضی الله عنه) اولین امیرالمؤمنین</p>
<p>پس از وفات خلیفه اول مسلمین ابی بکر صدیق (رضی الله عنه)، عمربن الخطاب (رضی الله عنه) به مقام خلافت رسید. از دیدگاه اهل سنت عمربن الخطاب (رضی الله عنه) دومین خلیفه از پنج خلیفه راشد می باشد (ابوبکر، عمر، عثمان، علی، حسن) او اولین کسی بود که لقب امیرالمومنین یافت. (ابوبکر صدیق از سوی مسلمانان خلیفه رسول الله نامیده می شد).<br />
دوران خلافت امیرالمومنین به اعتراف مورخین پرشکوهترین دوران حکومت اسلامی در تمام تاریخ می باشد. توسعه خلافت اسلامی از جزیره العرب بسوی سرزمین پارس (ایران) تا سرزمین هند و شام (به همراه فلسطین)و مصر و لیبی (بخش بزرگی از شمال آفریقا) باعث شد در عرض مدت کمی سرزمین بزرگی به دست مسلمانان بیافتد.<br />
به روایت تاریخ مسلمین با اخلاق و ایمان خود به همراه فتح سرزمینها، قلبها را نیز فتح می کردند بطوری که مردم این سرزمینهای تازه فتح شده بدون هیچگونه اجبار و خونریزی به اسلام گرویدند.<br />
داستان فتوحات اسلامی از باشکوهترین و زیباترین داستانهای حماسی و قهرمانی است که برعکس دیگر حماسه ها علاوه بر واقعی بودن به افسانه می ماند. در این فرصت اندک مجال ذکر تمام فتوحات و قهرمانیهای صحابه در فتوحات دوران فاروق نیست. شایسته است برادران و خواهران خود به کتب سیرت و تاریخ مراجعه کنند&#8230;</p>
<p>فاروق، اولین شهید محراب</p>
<p>امیرالمومنین عمربن الخطاب (رضی الله عنه) پس از ۱۰ سال و نیم خلافت در سن ۶۳ سالگی پس از آنکه روز چهارشنبه که چهار روز از آخرین ماه سال ۲۳ هجری باقی مانده بود در هنگام امامت نماز صبح توسط ابولولو فیروز مورد ضربه خنجر قرار گرفت، چهار روز بعد وفات یافت.<br />
ابولولو مجوسی پس از آنکه در هنگام نماز صبح ۶ ضربه خنجر بر پیکر او وارد کرد دیوانه وار به نمازگزاران حمله کرده و ۱۳ نفر را زخمی کرد که ۷ نفر آنها کشته شدند و هنگامی که دید گرفتار شده است خودش را کشت.<br />
بعدها عمر (رضی الله عنه) درباره کسی که او را مورد ضربت قرار داده پرسید و هنگامی که دانست توسط یک آتش پرست مورد حمله واقع شده خداوند را شاکر شد و گفت: سپاسگذارم که قاتل من فردی است که در حضور خدا، حتی با یک سجده ای که برای خدا انجام داده باشد، نمی تواند با من طرح دعوا نماید&#8230;<br />
او بارها قبل از این از خداوند طلب شهادت نموده بود. زید بن اسلم از پدرش روایت می کند که عمربن الخطاب (رضی الله عنه) دعا می کرد: «خدایا شهادت در راه خودت و در سرزمین پیامبرت به من عطا کن» برخی از یارانش از او پرسیدند چگونه ممکن است شما در مرکز خلافت و در اوج قدرت حکومت اسلامی به شهادت برسید و او در جواب آنها فرمود: «اگر خداوند بخواهد می شود» برای همین وقتی که پزشکان از بهبودی او قطع امید کردند با حالتی آرام گو اینکه انتظار چنین چیزی را داشت گفته آنان را تایید کرد.</p>
<p>او عمربن الخطاب است</p>
<p>کسی که حتی در دوران خلافت خود وقتی که بخش پهناوری از دنیای آن روز تحت فرمان او بود زندگی ساده و زاهدانه خود را ترک نکرد. کسی که در دوران خشکسالی برای همدردی با دیگر مسلمانان غذای کافی نخورد تا جایی که رنگ رخساره اش به تیرگی گرایید. کسی که برای سرکشی به امور مسلمانان خود شبانه در کوچه های مدینه گشت می زد.<br />
کسی که نمایندگان دول با دیدن سادگی اش او را نمی شناختند.<br />
کسی که رسول الله (صلی الله علیه و سلم) در باره اش می گوید: «ای عمر تو از راهی عبور نمی کنی مگر آنکه شیطان از راه دیگری عبور می کند» (یعنی از تر س تو از راهی که تو عبور کنی نمی گذرد) (به روایت بخاری ۳۶۸۳ و مسلم۲۳۸۶)</p>
<p>و چه زیبا می گوید مولانا:</p>
<p>عمر آمد، عمر آمد، ببین سر زیر شیطان را<br />
بهار آمد، بهار آمد بِهِل خواب سباتی را</p>
<p>و در جای دیگر باز مولوی می سراید:</p>
<p>خیز که روز می رود، فصل تموز می رود<br />
رفت و هنوز می رود، دیو ز سایه عمر</p>
<p>رضی الله عنه و أرضاه</p>
<p>منبع:بیداری اسلامی</p></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://noor.blogparsi.com/1388/04/05/%d8%a7%d9%85%d9%8a%d8%b1%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%a4%d9%85%d9%86%d9%8a%d9%86-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d8%a8%d9%86-%d8%a7%d9%84%d8%ae%d8%b7%d8%a7%d8%a8-%d8%b1%d8%b6%d9%8a-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%b9%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عثمان بن أبی العاص؛ فاتح جزیره ی قشم</title>
		<link>http://noor.blogparsi.com/1388/04/05/%d8%b9%d8%ab%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%86-%d8%a3%d8%a8%db%8c-%d8%a7%d9%84%d8%b9%d8%a7%d8%b5%d8%9b-%d9%81%d8%a7%d8%aa%d8%ad-%d8%ac%d8%b2%db%8c%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d9%82%d8%b4%d9%85/</link>
		<comments>http://noor.blogparsi.com/1388/04/05/%d8%b9%d8%ab%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%86-%d8%a3%d8%a8%db%8c-%d8%a7%d9%84%d8%b9%d8%a7%d8%b5%d8%9b-%d9%81%d8%a7%d8%aa%d8%ad-%d8%ac%d8%b2%db%8c%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d9%82%d8%b4%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 06:37:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>noor</dc:creator>
				<category><![CDATA[اهل تسنّن]]></category>
		<category><![CDATA[نام های ماندگار]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://noor.blogparsi.com/?p=82</guid>
		<description><![CDATA[شیخ موسی بازماندگان  به امر پیامبر (صلی الله علیه وسلم) عثمان (رضی الله عنه) امیر طائف ماند تا زمانی که پیامبر (صلی الله علیه وسلم) وفات نمودند با وفات پیامبر(صلی الله علیه وسلم) بعضی عرب ها از جمله اهل طائف مرتد شدند ولی عثمان (رضی الله عنه) با حکمت و زیرکی اهل طائف را مخاطب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center"><strong>شیخ موسی بازماندگان<br />
</strong><span class="excerpt"> به امر پیامبر (صلی الله علیه وسلم) عثمان (رضی الله عنه) امیر طائف ماند تا زمانی که پیامبر (صلی الله علیه وسلم) وفات نمودند با وفات پیامبر(صلی الله علیه وسلم) بعضی عرب ها از جمله اهل طائف مرتد شدند ولی عثمان (رضی الله عنه) با حکمت و زیرکی اهل طائف را مخاطب قرار داد و گفت: «یا ابناء ثقیف! کنتم آخر من أسلم، فلا تکونوا أول من ارتد» ای فرزندان ثقیف! شما آخرین گروهی بودید که ایمان آوردید؛ پس اولین گروهی نباشید که مرتد می شوید. در نتیجه توانست در حالی که اکثر قبائل مرتد شده بودند از مرتد شدن طائفه ی خود جلوگیری کند. </span></p>
<p style="text-align: center"><span class="excerpt"><span id="more-82"></span><!--more--><!--more--></span></p>
<p><span class="title"><span>شیخ موسی بازماندگان</span></span></p>
<p class="title" align="center">عثمان بن أبی العاص؛ فاتح جزیره ی قشم</p>
<div class="maintext">به امر پیامبر (صلی الله علیه وسلم) عثمان (رضی الله عنه) امیر طائف ماند تا زمانی که پیامبر (صلی الله علیه وسلم) وفات نمودند با وفات پیامبر(صلی الله علیه وسلم) بعضی عرب ها از جمله اهل طائف مرتد شدند ولی عثمان (رضی الله عنه) با حکمت و زیرکی اهل طائف را مخاطب قرار داد و گفت: «یا ابناء ثقیف! کنتم آخر من أسلم، فلا تکونوا أول من ارتد» ای فرزندان ثقیف! شما آخرین گروهی بودید که ایمان آوردید؛ پس اولین گروهی نباشید که مرتد می شوید. در نتیجه توانست در حالی که اکثر قبائل مرتد شده بودند از مرتد شدن طائفه ی خود جلوگیری کند&#8230;</p>
<p><strong>این کتاب نگاهی است گذرا به زندگی عثمان بن ابی العاص فاتح جزیره قشم.</strong><br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;<br />
<a href="http://bidaryislamy.googlepages.com/othman-ibn-abelas1.zip">دانلود کتاب به صورت سند مایکروسافت وورد</a><br />
<a href="http://bidaryislamy.googlepages.com/othman-ibn-abelas.pdf">دانلود کتاب به صورت سند پی دی اف</a><br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;<br />
توجه:<br />
برای مطالعه کتاب (سند وورد) باید فونت های زیر را دانلود کنید<br />
<a href="http://fatvabidary.googlepages.com/bidary-fonts.zip">دانلود فونت</a> (لطفا فونت ها را پس از دانلود از حالت فشرده درآورده و بعد آن آن را در پوشه فونت واقع در کنترل پنل کپی کنید)<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;<br />
برای خواندن کتاب بصورت سند پی دی اف باید برنامه <a href="http://www.adobe.com/products/acrobat/readstep2.html">ادوبی ریدر</a> را دانلود کنید</div>
<div class="maintext">منبع:بیداری اسلامی</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://noor.blogparsi.com/1388/04/05/%d8%b9%d8%ab%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%86-%d8%a3%d8%a8%db%8c-%d8%a7%d9%84%d8%b9%d8%a7%d8%b5%d8%9b-%d9%81%d8%a7%d8%aa%d8%ad-%d8%ac%d8%b2%db%8c%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d9%82%d8%b4%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زینب غزالی</title>
		<link>http://noor.blogparsi.com/1388/04/03/%d8%b2%db%8c%d9%86%d8%a8-%d8%ba%d8%b2%d8%a7%d9%84%db%8c/</link>
		<comments>http://noor.blogparsi.com/1388/04/03/%d8%b2%db%8c%d9%86%d8%a8-%d8%ba%d8%b2%d8%a7%d9%84%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Jun 2009 18:25:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>noor</dc:creator>
				<category><![CDATA[اهل تسنّن]]></category>
		<category><![CDATA[نام های ماندگار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://noor.blogparsi.com/2009/06/24/%d8%b2%db%8c%d9%86%d8%a8-%d8%ba%d8%b2%d8%a7%d9%84%db%8c/</guid>
		<description><![CDATA[ترجمه و ویرایش: ابوعامر  من نسیبه بنت کعب مازنی هستم! «زینب الغزالی الجبیلی» به تاریخ ۲ ژانویه ۱۹۱۷ در یکی از روستاهای استان البحیره در شمال قاهره به دنیا آمد. نسب او از طریق پدر به عمر بن الخطاب رضی الله عنه و از جانب مادر به حسن بن علی رضی الله عنه می رسد. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="center"><strong><a href="http://abooamer.files.wordpress.com/2008/09/ayyam.gif"><img class="alignright size-full wp-image-156" src="http://abooamer.files.wordpress.com/2008/09/ayyam.gif" alt="" width="113" height="93" /></a></strong></p>
<p align="center"><strong>ترجمه و ویرایش: ابوعامر</strong></p>
<p align="center"> <strong>من نسیبه بنت کعب مازنی هستم!</strong><br />
«زینب الغزالی الجبیلی» به تاریخ ۲ ژانویه ۱۹۱۷ در یکی از روستاهای استان البحیره در شمال قاهره به دنیا آمد. نسب او از طریق پدر به عمر بن الخطاب رضی الله عنه و از جانب مادر به حسن بن علی رضی الله عنه می رسد. پدر بزرگش از تجار معروف پنبه و پدرش از علمای الازهر بود او از همان کودکی در وجود زینب دوستی خیر و فضیلت و مبارزه برای حق را بارور ساخت. او زینب را به برکت نام صحابیة بزرگوار «نسیبة بنت کعب» صدا می زد.<br />
نسیبه زن صحابیه شجاعی بود که در روز جنگ احد وقتی مسلمانان بر اثر غافلگیری از حمله ناگهانی کفار از دور و بر پیامبر پراکنده شدند برای دفاع از پیامبر زخم ۱۲ ضربه شمشیر و نیزه را تحمل کرد تا به پیامبر صلی الله علیه و سلم آسیبی نرسد.</p>
<p align="center"><span id="more-79"></span><!--more--><!--more--></p>
<p><strong>مبارزه برای تحصیل</strong><br />
پس ازآنکه در سن ده سالگی پدرش را از دست داد با مادر و برادرانش به قاهره نقل مکان کرد. او بعدها مجبور شد برای ادامه تحصیلاتش در مقابل برادر بزرگش که به علت پاره ای عقائد موروثی با تحصیل او مخالف بود بایستد. اما او با اصرار فراوان خواهان ادامه تحصیل در شهر بود. برادر بزرگش «محمد» معتقد بود پدر بیش از حد به زینب آزادی داده و او را بیش از حد پسرانه تربیت کرده است. برادر دوم «علی» اما اعتقاد داشت مطالعه و کتاب برای زینب و آینده او مهم است برای همین تعدادی کتاب برای او خرید تا او بتواند در خانه مطالعه کند.<br />
اما زینب به این حد اکتفا نکرد…<br />
یک روز در حالی که تنها ۱۲ سال داشت از خانه شان در محله شبرا خارج شد و به گشت زدن در خیابانها پرداخت. ناگهان مدرسه ای دخترانه او را متوجه خود ساخت…<br />
در مدرسه را زد؛ وقتی دربان از او پرسید چکار دارد گفت: من با مدیر کار دارم. دربان پرسید چکار داری؟ او هم با اعتماد به نفس گفت: «من زینب الغزالی مشهور به نسیبه بنت کعب مازنی هستم و با آقای مدیر قرار دارم…» دربان با تعجب فراوان از نحوه حرف زدن او اجازه داد تا داخل شود! <br />
زینب با همان اعتماد به نفس وارد دفتر آقای مدیر شد و بی مقدمه شروع کرد: السلام علیکم و رحمة الله و برکاته… من خانم زینب الغزالی هستم ملقب به نسیبة بنت کعب مازنی… مدیر نگاهی به او انداخت و با تعجب گفت: خوب خانم زینب یا نسیبه چه می خواهی؟ او هم داستان خود و قضیه برادر بزرگش را با مدیر گفت و از او خواست از او برای تحصیل در مدرسه ثبت نام کند. وقتی مدیر از او درباره خانواده اش سوال کرد، پدر و پدر بزرگش را شناخت و از زینب خواست برادر دومش «علی» را که با تحصیلش موافق بود برای ثت نام به همراه خود به مدرسه بیاورد. زینب توانست طی دو امتحان دو سال تحصیلی را در یک سال به پایان برساند.<br />
زینب به این هم اکتفا نکرد و علوم دینی را نیز در نزد مشایخ مشهور الازهر از جمله شیخ عبدالمجید اللبان و شیخ محمد سلیمان النجار آموخت.</p>
<p><strong>اتحادیه زنان</strong> (۱) </p>
<p>پس از آنکه توانست دبیرستان را به پایان برساند در یکی از روزنامه ها خواند «اتحادیه زنان» به ریاست «هدی شعراوی» تصمیم دارد سه نفر از فارغ التحیلان دبیرستان را برای تحصیل به فرانسه بفرستد. زینب آرزو کرد جزو این سه نفر باشد و فورا به مقر اتحادیه زنان رفت و با هدی شعراوی دیدار کرد. هدی شعراوی پس از شنیدن داستان زینب و سختیهایی که برای تحصیل متحمل شده و فورا او را به عضویت اتحادیه زنان درآورد. او باید برای به دست آوردن زینب خوشحال می شد چون زینب همان کسی بود که او نیاز داشت. یک سخنران فصیح و شجاع! هدی شعراوی در زینب همان کسی را می دید که برای جانشینی خود مناسب می دید.<br />
طولی نکشید که زینب نام خود را در فهرست سه نفره اعزامی به فرانسه دید. اما خداوند اراده ای دیگر داشت…<br />
پس از یک ماه از اعلام اسامی دانش آموزان اعزامی، موعد سفر آنها نیز اعلام شد. آرزوهای زینب به حقیقت پیوسته بودند. اما یک خواب همه چیز را تغییر داد.<br />
شبی زینب پدرش را در خواب دید. پدر به او گفت: از رفتن به فرانسه چشم پوشی کن خداوند به جای آن در مصر به تو بهتر از آنچه در فرانسه به دست می آوری عطا خواهد کرد… او از پدر پرسید چگونه؟ پدر گفت: خواهی دید… اما هرگز به این سفر نرو چون من راضی نیستم…<br />
زینب از رفتن به فرانسه عذر خواست و اصرارهای هدی شعراوی نیز نتوانست او را از تصمیمش منصرف کند…<br />
از آن به بعد زینب به عنوان یکی از اعضای بارز اتحادیه زنان به فعالیت مشغول بود گرچه برخی از اعضا از نحوه سخن گفتن او که از مفاهیم اسلامی در سخنرانی هایش استفاده می کرد خوششان نمی آمد و آن را نشانه ارتجاع می دانستند!<br />
در آن مدت او به مناظره و جدل با تعدادی از علمای الازهر که با فعالیتهای اتحادیه زنان مخالف بودند پرداخت. حتی تعدادی از علمای الازهر درخواست کردند از سخنرانی او در مساجد ممانعت به عمل بیاید. اما شیخ «محمد النجار» ـ یکی از علمای بزرگ الازهر ـ با این درخواست مخالفت کرد و از طریق گفتگو با زینب الغزالی توانست نظر او را در مورد بسیاری از افکار اتحادیه زنان تغییر دهد.</p>
<p><strong>نقطه عطف</strong></p>
<p>اما با تمام اینها یک حادثه باعث شد زینب الغزالی زندگی و دعوت خود را به طور کامل تغییر دهد. در اثراین حادثه (انفجار سیلندر گاز) او دچار سوختگی شدید شد. وضعیت او روز به روز بدتر می شد حتی او در حین بیداری شنید که برادرش به خانوده اش می گفت پزشک گفته: «هیچ امیدی به سلامت او نیست!» <br />
در این مدت زینب که از همه قطع امید کرده بود تیمم می کرد و از پروردگارش طلب سلامت می کرد: «پروردگارا اگر بلایی که بر سرم آمده به خاطر پیوستنم به گروه هدی شعراوی است من تصمیم گرفته ام تنها در راه تو حرکت کنم… . و اگر خشم تو به علت آن است که کلاه فرنگی بر سر گذاشته ام آن را بر خواهم داشت و حجاب بر تن خواهم کرد… بارالها با تو عهد می بندم اگر بدنم به حالت گذشته اش برگردد از اتحادیه زنان استعفا خواهم داد و جماعتی برای نشر دعوت اسلامی تاسیس خواهم کرد و زنان مسلمان را به همان راه و روش زنان صحابیه دعوت خواهم کرد… برای دعوت تلاش خواهم کرد و تا اندازه توانایی ام در راه آن جهاد خواهم کرد…»<br />
خداوند کلمات صادق او را مورد اجابت قرار داد و رحمت خود را فروفرستاد. همه از شفای دور از انتظار او شگفت زده شد و طبیعتا پزشک هم بابت شفایی که در آن نقشی نداشت پولی درخواست نکرد!</p>
<p><strong>زینب در لباس جدید</strong></p>
<p>زینب بلافاصله پس از سلامتی به وعده خود وفا کرد… شروع او با پوشیدن حجاب بود و ایمانی که قلبش را فراگرفته بود. <br />
هدی شعراوی تمام تلاشش را برای بازگرداندن زینب به کار گرفت. او در جواب هدی شعراوی که گریه کنان به او می گفت: من تو را به عنوان جانشین پس از خو انتخاب کرده ام گفت: تو چیزی را نتخاب کرده ای اما خداوند چیز دیگری برای من در نظر گرفته است و من آنچه را خداوند می خواهد می خواهم. برای همیشه فرزند وفادارت خواهم ماند و به خوبی از تو یاد خواهم کرد. و واقعا همینگونه بود و ارتباط انسانی میان زینب و هدی شعراوی هیچگاه قطع نشد و زینب با وجود طبیعت سکولار حرکت هدی شعراوی و نظراتش در مورد حجاب هیچگاه علیه او سخنی نگفت و فضائلش را به زبان می آورد… خیلی ها نمی دانند هدی شعراوی در هنگام مرگ درخواست دیدار با زینب را کرد و او نیز به بالینش حاضر شد و هدی شعراوی در کنار زینب دار فانی را وداع گفت.<br />
و اینچنین زینب الغزالی بسیار زود هنگام و در اوج فعالیتهای زنانه غربی دعوتی براساس نگاه اسلامی تاسیس کرد تا در برابر تمام کسانی که سعی داشتند واپس گرایی زنان را به اسلام نسبت دهند بایستد و ثابت کند نقش زن مسلمان هیچگاه به پایان نخواهد رسید.<br />
او «جمعیت زنان مسلمان» را در سال ۱۹۳۷ م و در زمانی که تنها ۱۸ سال داشت تاسیس نمود. این جمعیت توانس ۱۵ مسجد تاسیس نماید و در مدت کمی زنان دعوتگر زیادی به جامعه معرفی نماید. جمعیت زنان مسلمان سالانه حدود ۱۱۹ همایش برگزار می نمود و همچنین مجله ای هم منتشر می کرد که با استقبال فراوانی روبرو شد. این جمعیت توانست ظرف مدت کوتاهی جمع زیادی از زنان و حتی تعدادی از سران انقلاب را جذب خود کند.</p>
<p>او طی ۵۳ سال ـ بیش از نیم قرن ـ فعالیت دعوی مستمر با بسیاری از شخصیتهای مشهور مسلمان همکاری کرد و تا حد زیادی تحت تاثیر افکار شیخ حسن البنا قرار گرفت تا اینکه جمعیت زنان مسلمان با پیشنهاد حسن البنا و موافقت زینب غزالی به جماعت اخوان المسلمین پیوست. مساله قابل ذکر این است که در واقع فعالیت زنان در دعوت اسلامی ـ که توسط زینب الغزالی شکل گرفت ـ یک فعالیت کاملا مستقل بود که بدون تاثیر و دخالت مردان شکل گرفت و حتی پس از پیوستن به اخوان المسلمین استقلال خود را تا حد زیادی حفظ نمود.</p>
<p><strong>زینب… ایستادگی و «زنانگی»!!</strong> (۲)</p>
<p>از آنجا که هدف جمعیت زنان مسلمان دفاع از زندگی اسلامی و درخواست برپایی شریعت اسلامی و دعوت مسلمان به کتاب خدا و سنت پیامبرش بود با تمام احزاب سیاسی آن زمان مصر و حکومت انقلاب برخورد کرد.<br />
این برخورد هنگامی به اوج خود رسید که او از دیدار با جمال عدالناصر خودداری کرد و به فرستاده عبدالناصر با جرات همیشگی خود گفت: «من با دستی که به خون عبدالقادر عوده (۳) آلوده است مصافحه نخواهم کرد…»<br />
پس از آن زینب و بسیاری از همقطارانش در زندانهای عبدالناصر دچار شکنجه و سختی های فراوانی شدند… او تمام آن سالهای سخت را در خاطراتش با عنوان «ایام من حیاتی» روایت می کند . این کتاب سند مهمی است از دعوت اسلامی در مصر در بین سالهای ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۱ کما اینکه او در این کتاب از شخصیتهای مهمی نام می برد که بسیاری از آنها در همان سالهای محنت و شکنجه به شهادت رسیدند مانند شهید سید قطب و شهید عبدالفتاح اسماعیل و …</p>
<p><strong>آزادی… و باز هم دعوت!</strong></p>
<p>بعدها با پادرمیانی ملک فیصل بن عبدالعزیز پادشاه سعودی او پس از ۶ سال در ماه آگست سال ۱۹۷۱ در دوران ریاست جمهوری انور سادات از زندان آزاد شد.<br />
زینب الغزالی سفرهای زیادی به کشورهای جهان اسلام انجام داد و از جبهه های جهاد در افغانستان بارها دیدار کرد.<br />
از او کتابهای «نحو بعث جدید» (بسوی رستاخیز نوین) و «نظرات فی کتاب الله» (دیدگاه هایی در قرآن) منتشر شده است.<br />
او همچنین همکاری مستمری با مجلات اسلامی در سطح کشورهای عربی داشت.</p>
<p><strong>زینب…</strong></p>
<p>زندگی و شخصیت زینب برای تمام زنان و دختران مسلمان نمونه ای بسیار زیبا است.<br />
دعوتگران آزادی زن سعی بسیار نمودند تا زنان را با مشغول نمودن به تن و بدن و ظاهر خود و مسائل بی ارزشی همچون مجلات و فیلمهای بی ارزش و زندگی هنرپیشه ها و ورزشکاران و مد و جواهرات و دکور منزل و آشپزی(!) و رقابت و دشمنی با مرد، از دین و ارزشهای واقعی زنانه غافل سازند. آنها سالهاست که می خواهند جوهر باارزش انوثت را به سرقت ببرند… اما آنان شکست خواهند خورد… این موج (موج غربزدگی) بسیاری را با خود به اعماق تاریکی فروبرد اما زینب نخواست اسیر آن شود و دین خود را انتخاب کرد. او نمونه ای شد برای دختران و زنان مسلمان. <br />
او افسانه آنان را در هم شکست تا خود افسانه شود!!.<br />
—————————————————————</p>
<p>۱ ـ یکی از جمعیتهای زنانه که برای آزادی زنان بر اساس افکار غربی در مصر فعالیت می کرد<br />
۲ ـ «زن» بودن برای زن همان اندازه افتخار آمیز است که «مرد» بودن برای مرد. برای همین مناسب دیدیم به جای مردانگی بنویسیم زنانگی!<br />
۳ ـ دانشمند و حقوقدان برجسته مسلمان. در دوران جمال عبدالناصر با تهمت واهی اقدام علیه امنیت ملی دستگیر و به شهادت رسید. از آثار او می توان به «التشریع الجنائی فی الاسلام» اشاره کرد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://noor.blogparsi.com/1388/04/03/%d8%b2%db%8c%d9%86%d8%a8-%d8%ba%d8%b2%d8%a7%d9%84%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عمر</title>
		<link>http://noor.blogparsi.com/1388/04/03/%d8%b9%d9%85%d8%b1/</link>
		<comments>http://noor.blogparsi.com/1388/04/03/%d8%b9%d9%85%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Jun 2009 18:08:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>noor</dc:creator>
				<category><![CDATA[اهل تسنّن]]></category>
		<category><![CDATA[نام های ماندگار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://noor.blogparsi.com/?p=77</guid>
		<description><![CDATA[ابوعامر او عمر بن الخطاب بن نفیل بن عبدالعزی بن ریاح بن عبدالله بن قرط بن رزاح بن عدی بن کعب بن لؤی بن غالب قرشی عدوی است که نسب او در کعب بن لؤی به رسول الله (صلی الله علیه و سلم) می رسد. ۱۳ سال پس از عام الفیل متولد گردید؛ کنیه اش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://abooamer.files.wordpress.com/2008/09/omar.jpg"><img class="size-full wp-image-160 alignright" src="http://abooamer.files.wordpress.com/2008/09/omar.jpg" alt="" width="120" height="102" /></a></p>
<p><strong>ابوعامر</strong></p>
<p>او عمر بن الخطاب بن نفیل بن عبدالعزی بن ریاح بن عبدالله بن قرط بن رزاح بن عدی بن کعب بن لؤی بن غالب قرشی عدوی است که نسب او در کعب بن لؤی به رسول الله (صلی الله علیه و سلم) می رسد. ۱۳ سال پس از عام الفیل متولد گردید؛ کنیه اش ابوحفص می باشد و از آنجا که بوسیله او اسلام در مکه آشکار و علنی شد و میان کفر و ایمان جدایی افتاد به فاروق ملقب گردید.</p>
<p><span id="more-77"></span><!--more--><!--more--></p>
<div class="postbody">
<p align="center"><strong>عمربن الخطاب قبل از اسلام</strong></p>
<p align="center">در کودکی به سختی و خشونت زندگی عادت کرد. او در کودکی برای پدر و دائی هایش چوپانی می کرد. در جوانی به تجارت روی آورد و توانست در این راه موفق شود و دارای ثروت شود. در سفرهای تجاری اش به یمن و شام توانست معارف متعددی کسب کند. از آنجایی که از نظر خانوادگی دارای مکانت بالایی بود و همچنین دارای شخصیتی قوی و شجاعت بسیاری بود توانست در میان قریش جایگاه و مکانت بالایی کسب کند تا جایی که ابن سعد می گوید: <br />
«عمر بن الخطاب قبل از اسلام میان عرب در اختلافاتشان داوری می کرد» <br />
او دارای شخصیتی حکیم، شکیبا، شریف و دارای بلاغت و رسائی حجت بود و به همین سبب قریش او را به عنوان سفیر خود منصوب کرده بودند.</p>
<p align="center"><strong>ظهور اسلام</strong></p>
<p align="center">طبیعت مخلص و باوفای عمر بن الخطاب باعث شده بود او در حد توان خود از قریش و مکه دفاع کند و در مقابل هر آنچه آن را باعث ضربه خوردن به قریش می دانست بایستد. برای همین در آغاز دعوت رسول الله (صلی الله علیه و سلم) از آنجایی که هنوز با این دعوت آشنایی نداشت و آن را باعث بی رونقی مکه و از بین رفتن مکانت و ارزش قریش می دانست به شدت در برابر آن مقاومت کرد تا جایی که او از شدیدترین افراد قریش در برابر کسانی بود که ایمان آورده بودند. <br />
عمربن الخطاب در جاهلیت زندگی کرده و کاملا با حقیقت آن آشنا بوده و به تمام آداب و سنن و ارزشهای آن آشنایی داشت و برای همین وقتی به اسلام وارد شد زیبایی آن را کاملا درک کرد و به تفاوت عظیم بین آن و عقیده گذشته خود پی برد …</p>
<p align="center"><strong>اسلام آوردن عمربن الخطاب (رضی الله عنه)</strong></p>
<p align="center">اولین شعاع نور ایمان هنگامی بر قلب عمر بن الخطاب تابید که مشاهده کرد زنان مسلمان به علت اذیت و مشقت هایی که از دست او متحمل شده اند سرزمین خود را ترک کرده و به حبشه مهاجرت می کنند. دیدن این صحنه قلب عمر بن الخطاب را به رحم آورد.<br />
ام عبدالله بنت حنـتمه ـ رضی الله عنها ـ ‌می گوید: هنگامی که برای مهاجرت به حبشه آماده می شدیم، عمربن الخطاب ما را دید و به نزد من آمده گفت: دارید می روید ای ام عبدالله؟ گفتم: آری به الله سوگند در زمین خدا خارج خواهیم شد، شما ما را اذیت کردید و قهر و خشم خود را بر ما فرو آوردید، می رویم تا اینکه خداوند فرجی حاصل کند. عمر گفت: خدا به همراهتان. اینجا رقت قلبی از او دیدم که قبلا ندیده بودم. وقتی عامر بن ربیعه آمد داستان را برای او بازگو کردم. او گفت آیا به اسلام آوردن او امیدوار شده ای؟ گفتم: آری، گفت: او اسلام نخواهد آورد تا اینکه خر خطاب اسلام بیاورد! شاید ایمان آوردن عمر تا این اندازه برای ربیعه عجیب و غیر ممکن بود <br />
این قضیه در قلب عمر تاثیر گذاشت تا اینکه بالاخره پس از حادثه ای اسلام آورد:<br />
قریش تصمیم به قتل رسول الله گرفت و از میان آنها عمر بن الخطاب حاضر به این کار شد اما خداوند چیز دیگری برای او اراده کرده بود. <br />
به قول مولوی:</p>
<p align="center">شمشیر به کف عمــّـر، در قصد رسول آید<br />
در دام خدا افتـد، وز بخـت، نظـر یابد</p>
<p align="center">عمر با شمشیر لخت در گرمای شدید به سوی منزل ارقم به راه افتاد. در راه به نعیم بن عبدالله النحام برخورد. نعیم به او گفت: به کجا می روی ای عمر؟ او قصدش را به نعیم گفت. نعیم او را از این قصد بازمی دارد. اما عمر دست بردار نبود اینجا بود که نعیم برای آنکه او را از این کار بازدارد به او گفت: خواهر و داماد خودت مسلمان شده اند و تو را در گمراهی ات ترک کرده اند.<br />
با شنیدن این خبر، عمربن الخطاب به خانه خواهرش می رود تا او و دامادش را تنبیه کند. در این هنگام آنها در حال قرائت سوره «طه» بودند. وقتی عمر وارد شد خواهرش شر را در چهره او دید. عمر گفت: این صدای چه بود؟ آنها گفتند داشتیم صحبت می کردیم. عمر گفت: یا اینگه گمراه شده اید؟ دامادش به او گفت: اگر حق در غیر دین تو باشد چه ای عمر؟ عمر با او درگیر شد و او را بر زمین انداخت و بر سینه اش نشست. خواهرش به کمک شوهرش شتافت و خواست عمر را از او دور کند که عمر ضربه ای بر صورتش زد که خون از صورت خواهرش جاری شد. <br />
خواهرش که خشمگین شده بود به عمر گفت: ای دشمن خدا آیا برای اینکه خداوند را به یگانگی می پرستم مرا می زنی؟ هر کاری می خواهی بکن، اشهد أن لا إله إلا الله و اشهد أن محمدا رسول الله ما علی رغم مخالفت تو مسلمان شده ایم.<br />
عمر با شنیدن این سخنان پشیمان شد و از روی سینه دامادش برخواست و گفت: این صحیفه را که داشتید می خواندید بدهید به من تا بخوانم. اما خواهرش امتناع کرد و گفت تو نجس هستی و باید غسل کنی. عمر این کار را کرد و خواهرش آیات سوره طه را به او داد. قرائت سوره طه تاثیر عظیمی بر روی او بر جای گذاشت تا اینکه به خواهرش گفت: شایسته است هرکه این سخنان را گفته به تنهایی پرستیده شود، مرا به سوی محمد راهنمایی کنید.<br />
پس از آن عمربن الخطاب به نزد رسول الله (صلی الله علیه و سلم) در خانه ارقم بن ابی الارقم رفته و در آنجا اسلام آورد. اسلام او در ماه ذی الحجه سال ششم نبوت (۶ سال پس از نبوت رسول الله) بود. وی در آن هنگام ۲۷ سال داشت. او سه روز بعد از حمزه بن عبدالمطلب اسلام آورد.<br />
با اسلام عمر وضعیت مسلمانان تغییر یافت…</p>
<p align="center"><strong>تاثیر اسلام عمربن الخطاب (رضی الله عنه)</strong></p>
<p align="center">با اسلام حمزه بن عبدالمطلب (رضی الله عنه) و عمربن الخطاب (رضی الله عنه) موقعیت مسلمانان بهبود یافت و مشرکین نـتوانستند مانند گذشته به رسول الله (صلی الله علیه و سلم) آزار برسانند. <br />
عبدالله بن مسعود (رضی الله عنه) می گوید: از هنگامی که عمر (رضی الله عنه) اسلام آورد ما عزت یافتیم. تا قبل از آن نمی توانستیم در کنار کعبه طواف کنیم و نماز بگزاریم اما پس از اسلام او این امکان را یافتیم.<br />
صهیب بن سنان (رضی الله عنه) می گوید: هنگامی که عمر اسلام آورد، اسلام آشکار شد و بطور علنی دعوت به آن آغاز گردید و ما توانستیم به دور کعبه حلقه زده و جلسه بگیریم…</p>
<p align="center">فردوسی در شاهنامه می سراید:</p>
<p align="center">عـمـر کـرد اسـلام را آشــکـــار<br />
بیـاراسـت گیـتی چــو بـاغ بهــار</p>
<p align="center">تعداد مسلمانان در آن هنگام در حدود ۴۰ مرد و ۱۱ زن بود.</p>
<p align="center"><strong>هجرت عمربن الخطاب (رضی الله عنه)</strong></p>
<p align="center">هجرت عمربن الخطاب برخلاف دیگران کاملا علنی بود. عبدالله بن عباس می گوید: علی بن ابی طالب (رضی الله عنه) به من گفت: هیچ یک از مهاجرین نبود مگر اینکه مخفیانه هجرت کرد، مگر عمر بن خطاب که وقتی قصد هجرت نمود شمشیرش را بر گردن آویخت و کمان برگرفت … و بسوی کعبه به راه افتاد، در آن هنگام قریشیان آنجا بودند،‌پس هفت بار کعبه را طواف نمود و آنگاه روبه قریش کرده و گفت: هرآنکه می خواهد مادرش در عزایش بنشیند یا اینکه زنش بیوه و فرزندانش یتیم شوند مرا در پشت این دره ملاقات کند. علی (رضی الله عنه) می گوید: هیچ کس او را دنبال نکرد مگر گروهی از مستضعفین که وی آنها را ارشاد کرد و به راهش ادامه داد.<br />
هجرت او قبل از هجرت رسول الله (صلی الله علیه و سلم) بود </p>
<p align="center"><strong>عمربن الخطاب (رضی الله عنه) در میادین جهاد</strong></p>
<p align="center">علما بر این اتفاق نظر دارند که عمربن الخطاب (رضی الله عنه) در غزوه بدر و احد و تمام غزوات و نبردها به همراه رسول الله (صلی الله علیه و سلم) بوده و در هیچ غزوه ای غائب نبوده است.<br />
او در جنگ بدر دائی اش عاص بن هشام را به قتل رساند و اینچنین ثابت کرد که رابطه خونی نباید مانعی در برابر عقیده و جهاد باشد.<br />
در غزوه احد (پس از آنکه تعداد زیادی از مسلمانان شهید شدند)در پایان جنگ ابوسفیان رو بسوی مسلمانان گفت: امروز مساوی شدیم،‌ بدر در برابر احد، عمر بن الخطاب در جوابش گفت: «هرگز مساوی نیستیم،‌ کشته شدگان ما در بهشتند و کشته شدگان شما در آتش» آنگاه ابوسفیان از او پرسید: آیا محمد را کشته ایم؟ عمر (رضی الله عنه) در پاسخش گفت: هرگز! او زنده است و اکنون سخن تو را می شنود. ابوسفیان گفت: تو نزد من از ابن قمئه راستگوتر هستی (ابن قمئه به دروغ ادعا کرده بود رسول الله (صلی الله علیه و سلم) را کشته است)<br />
در غزوه حنین در شروع نبرد مسلمانان که جمع زیادی از آنان تازه اسلام آورده بودند (این غزوه پس از فتح مکه روی داد) عده ای از آنان به جمع زیاد خود مغرور شده و گفتند :«امروز دیگر به خاطر کمی تعدادمان مغلوب نخواهیم شد» اما از سوی دشمن غافلگیر شدند و شکست خورده عقب نشینی کردند تنها عده کمی از اصحاب پیامبر از جمله ابوبکر و عمر و علی بن ابی طالب و عباس بن عبدالمطلب و فضل بن عباس و ابوسفیان بن حارث و پسرش و ربیعه بن حارث و عده کم دیگری دور رسول الله (صلی الله علیه و سلم) باقی ماندند که خداوند مسلمانان را در آن جنگ پس از آنکه شکست خورده بودند پیروزی بخشید و مهاجرین و انصار و یاران نخستین پیامبر توانستند با نیروی ایمان خود بر دشمن پیروز شوند.<br />
در سال ۹ هجری وقتی پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از آمادگی ارتش روم برای حمله به شمال عربستان اطلاع می بابد فرمان بسیج عمومی اعلام می کند. پیامبر (صلی الله علیه و سلم) لشکر ارسالی به تبوک را به علت گرمی هوا و دوری راه «جیش العسره» (لشکر سختی)نام گذاشت. ضمنا رسول الله (صلی الله علیه و سلم) برای تجهیز این لشکر فرمان جهاد مالی صادر کرد و همه مسلمانان برای تجهیز این لشکر مبالغ زیادی در حد وسعت مالی خود انفاق کردند که عمربن الخطاب (رضی الله عنه) نصف تمام ثروتش را بخشید! <br />
این تنها نمونه هایی از حضور امیرالمومنین عمربن الخطاب (رضی الله عنه) در میادین جهاد است که نمی توان در این مجال اندک به همه رشادت های این صحابی دلیر اشاره کرد.</p>
<p align="center"><strong>اهمیت احادیث عمربن الخطاب (رضی الله عنه)</strong></p>
<p align="center">عمربن الخطاب (رضی الله عنه) بر ملازمت و همراهی رسول الله بسیار حریص و پایبند بود بطوری که همیشه در مجالس و مواعظ پیامبر حاضر بوده و تا پایان مجلس جای خود را ترک نمی کرد. هنگامی که در سالهای اول پس از هجرت کاروانی در هنگام خطبه پیامبر به مدینه رسید و جمعی از حاضران برای خرید از کاروان خطبه را رها کرده و پیامبر را با عده کمی از یارانش تنها گذاشتند عمربن الخطاب جزو عده کمی بود که خطبه پیامبر را ترک نکرد. در مورد این قضیه آیات پایانی سوره جمعه نازل شد.<br />
به علت این شوق و علاقه، احادیث زیادی از طریق ایشان به ما رسیده است که تعداد کل این احادیث ۵۳۹ حدیث می باشد و گفته شده ۵۳۷ حدیث که امام بخاری (بخارایی) ۳۴ حدیث و امام مسلم نیشابوری ۲۱ حدیث از ایشان روایت نموده اند که از این تعداد ۲۶ حدیث متفق علیه می باشند(یعنی بخاری و مسلم هر دو روایت نموده اند) و بقیه این احادیث در دیگر کتب حدیث می باشند.<br />
احادیث روایت شده بوسیله عمر فاروق (رضی الله عنه) دارای ارزش علمی و عقیدتی بسیاری هستند از جمله حدیث معروف «إنما الأعمال بالنیات» (همانا اعمال به نیت ها بستگی دارند) که امام بخاری آن را به عنوان اولین حدیث صحیح بخاری قرار داده است و همچنین حدیث جبرئیل که در آن، اسلام ، ایمان و احسان و مسائل اساسی دیگری شرح داده شده است. امام نووی این حدیث را پس از حدیث «إنما الأعمال بالنیات» در کتاب «اربعین» خود قرار داده است. احادیث مهم دیگری نیز توسط ایشان روایت شده که می توان به کتب حدیث مراجعه کرد.</p>
<p align="center"><strong>عمربن الخطاب (رضی الله عنه) اولین امیرالمؤمنین </strong></p>
<p align="center">پس از وفات خلیفه اول مسلمین ابی بکر صدیق (رضی الله عنه)، عمربن الخطاب (رضی الله عنه) به مقام خلافت رسید. از دیدگاه اهل سنت عمربن الخطاب (رضی الله عنه) دومین خلیفه از پنج خلیفه راشد می باشد (ابوبکر، عمر، عثمان، علی، حسن) او اولین کسی بود که لقب امیرالمومنین یافت. (ابوبکر صدیق از سوی مسلمانان خلیفه رسول الله نامیده می شد).<br />
دوران خلافت امیرالمومنین به اعتراف مورخین پرشکوهترین دوران حکومت اسلامی در تمام تاریخ می باشد. توسعه خلافت اسلامی از جزیره العرب بسوی سرزمین پارس (ایران) تا سرزمین هند و شام (به همراه فلسطین)و مصر و لیبی (بخش بزرگی از شمال آفریقا) باعث شد در عرض مدت کمی سرزمین بزرگی به دست مسلمانان بیافتد. <br />
به روایت تاریخ مسلمین با اخلاق و ایمان خود به همراه فتح سرزمینها، قلبها را نیز فتح می کردند بطوری که مردم این سرزمینهای تازه فتح شده بدون هیچگونه اجبار و خونریزی به اسلام گرویدند.<br />
داستان فتوحات اسلامی از باشکوهترین و زیباترین داستانهای حماسی و قهرمانی است که برعکس دیگر حماسه ها علاوه بر واقعی بودن به افسانه می ماند. در این فرصت اندک مجال ذکر تمام فتوحات و قهرمانیهای صحابه در فتوحات دوران فاروق نیست. شایسته است برادران و خواهران خود به کتب سیرت و تاریخ مراجعه کنند… </p>
<p align="center"><strong>فاروق، اولین شهید محراب</strong></p>
<p align="center">امیرالمومنین عمربن الخطاب (رضی الله عنه) پس از ۱۰ سال و نیم خلافت در سن ۶۳ سالگی پس از آنکه روز چهارشنبه که چهار روز از آخرین ماه سال ۲۳ هجری باقی مانده بود در هنگام امامت نماز صبح توسط ابولولو فیروز مورد ضربه خنجر قرار گرفت، چهار روز بعد وفات یافت. <br />
ابولولو مجوسی پس از آنکه در هنگام نماز صبح ۶ ضربه خنجر بر پیکر او وارد کرد دیوانه وار به نمازگزاران حمله کرده و ۱۳ نفر را زخمی کرد که ۷ نفر آنها کشته شدند و هنگامی که دید گرفتار شده است خودش را کشت.<br />
بعدها عمر (رضی الله عنه) درباره کسی که او را مورد ضربت قرار داده پرسید و هنگامی که دانست توسط یک آتش پرست مورد حمله واقع شده خداوند را شاکر شد و گفت: سپاسگذارم که قاتل من فردی است که در حضور خدا، حتی با یک سجده ای که برای خدا انجام داده باشد، نمی تواند با من طرح دعوا نماید…<br />
او بارها قبل از این از خداوند طلب شهادت نموده بود. زید بن اسلم از پدرش روایت می کند که عمربن الخطاب (رضی الله عنه) دعا می کرد: «خدایا شهادت در راه خودت و در سرزمین پیامبرت به من عطا کن» برخی از یارانش از او پرسیدند چگونه ممکن است شما در مرکز خلافت و در اوج قدرت حکومت اسلامی به شهادت برسید و او در جواب آنها فرمود: «اگر خداوند بخواهد می شود» برای همین وقتی که پزشکان از بهبودی او قطع امید کردند با حالتی آرام گو اینکه انتظار چنین چیزی را داشت گفته آنان را تایید کرد.</p>
<p align="center"><strong>او عمربن الخطاب است</strong></p>
<p align="center">کسی که حتی در دوران خلافت خود وقتی که بخش پهناوری از دنیای آن روز تحت فرمان او بود زندگی ساده و زاهدانه خود را ترک نکرد. کسی که در دوران خشکسالی برای همدردی با دیگر مسلمانان غذای کافی نخورد تا جایی که رنگ رخساره اش به تیرگی گرایید. کسی که برای سرکشی به امور مسلمانان خود شبانه در کوچه های مدینه گشت می زد.<br />
کسی که نمایندگان دول با دیدن سادگی اش او را نمی شناختند. <br />
کسی که رسول الله (صلی الله علیه و سلم) در باره اش می گوید: «ای عمر تو از راهی عبور نمی کنی مگر آنکه شیطان از راه دیگری عبور می کند» (یعنی از تر س تو از راهی که تو عبور کنی نمی گذرد) (به روایت بخاری ۳۶۸۳ و مسلم۲۳۸۶)</p>
<p align="center">و چه زیبا می گوید مولانا:</p>
<p align="center">عمر آمد، عمر آمد، ببین سر زیر شیطان را<br />
بهار آمد، بهار آمد بِهِل خواب سباتی را</p>
<p align="center">و در جای دیگر باز مولوی می سراید:</p>
<p align="center">خیز که روز می رود، فصل تموز می رود<br />
رفت و هنوز می رود، دیو ز سایه عمر</p>
<p>رضی الله عنه و أرضاه</p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://noor.blogparsi.com/1388/04/03/%d8%b9%d9%85%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
