<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>*       نـــــــــور اسلام       * &#187; مقالات</title>
	<atom:link href="http://noor.blogparsi.com/category/%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%b3%d9%86%d8%aa/%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://noor.blogparsi.com</link>
	<description>رسول اکرم می فرماید: پهلوان آن کسی نیست که پشت دیگری را بر زمین بیندازد پهلوان آن کسی است که خشم خود را کنترل نماید</description>
	<lastBuildDate>Fri, 26 Jun 2009 09:53:50 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>خواستن توانستن است</title>
		<link>http://noor.blogparsi.com/1388/04/02/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%86-%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/</link>
		<comments>http://noor.blogparsi.com/1388/04/02/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%86-%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Jun 2009 01:07:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>noor</dc:creator>
				<category><![CDATA[اهل تسنّن]]></category>
		<category><![CDATA[مقالات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://noor.blogparsi.com/?p=73</guid>
		<description><![CDATA[» دکتر ناصر العمر/ مترجم: عادل حیدری اولین نشانه موفقیت در برآورده کردن خواسته ها : رهایی از توهم و خیال ( نمی توانم &#8211; محال است) می باشد و یا به عبارتی دیگر رهایی از ناتوانی ذهنی و کوتاهی اندیشه درونی و سستی نیروی عقلانی است.چنگ زدن به اسباب شرعی ومادی سبب خواهد آنچه را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center"><img src="http://www.bidary.com/files/khastan-tavanestan.jpg" border="1" alt="" hspace="7" width="80" align="right" /> <span class="title">» </span><strong>دکتر ناصر العمر/ مترجم: عادل حیدری<br />
</strong><span class="excerpt">اولین نشانه موفقیت در برآورده کردن خواسته ها : رهایی از توهم و خیال ( نمی توانم &#8211; محال است) می باشد و یا به عبارتی دیگر رهایی از ناتوانی ذهنی و کوتاهی اندیشه درونی و سستی نیروی عقلانی است.چنگ زدن به اسباب شرعی ومادی سبب خواهد آنچه را که نیل بدان دشوار و بعید تلقی می شود حقیقت و واقعیتی نمایان وملحوظ شود.<br />
<span id="more-73"></span><!--more--><!--more--></span></p>
<div class="postbody" style="text-align: center">
<p align="center"><span class="title"><span>دکتر ناصر العمر/ مترجم: عادل حیدری</span></span></p>
<p class="title" align="center">خواستن توانستن است</p>
<div class="maintext">ابن قیم رحمه الله می فرماید: <strong>اگر انسان در مقابل کوهی بایستد و تصمیم بگیرد آنرا از جای بکند ، می تواند.</strong></p>
<p>پس از سالها بحث وتحقیق و تأمل واندیشه بدین نتیجه دست یافتم :<br />
هیچ چیزی در دنیا محال نیست <strong>مگر دو چیز</strong>:</p>
<p>اول: <strong>آنچه در آفرینش بر مبنای محال قرار دارد.</strong><br />
{فَإِنَّ اللَّهَ یَأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِی کَفَرَ} [البقرة: الآیة ۲۵۸].<br />
(ابراهیم‌ گفت: خداوند خورشید را از مشرق‌ برمی‌آورد، پس‌ تو آن‌ را از مغرب‌ برآور پس‌ آن‌ کافر مغلوب‌ شد )</p>
<p>دوم: <strong>آنچه از لحاظ شرعی حکم بر محال بودنش آمده است </strong>و با دلیل قطعی ثابت شده باشد مثلا ممکن نیست شخص نماز مغرب را دو رکعت بجای بیاورد و ماههای حج را به تأخیر بیندازد.</p>
<p>{الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَات} [ البقرة: من الآیة ۱۹۷]<br />
(حج‌ در ماههای‌ معینی‌ است‌ )</p>
<p>و همچنین شخص نمی تواند با همسر پدرش ازدواج نماید:<br />
{ إِنَّهُ کَانَ فَاحِشَةً وَمَقْتاً وَسَاءَ سَبِیلاً} [النساء: من الآیة ۲۲]<br />
(همانا این‌ کار ناشایست‌ و منفور می‌باشد و بدراهی‌ است‌ )</p>
<p>و به جز این دو مورد و فروعاتی که در زیر آن درج می شود هیچ چیزی در دنیا محال نیست . اما احتمال محال نسبی وجود دارد که آن هم وارد دایره عدم استطاعت فرد می باشد و چه بسا افراد دیگر قادر به انجام آن باشند .و چه بسا هدفی در یک زمان محقق نشود اما در زمان دیگر همان هدف به واقع بپیوندد ، و نیز چه بسا درست کردن پروژه ای در یک مکان امکان نداشته باشد اما بتوان همان پروژه را در مکانی دیگر بنا نمود.</p>
<p>مسئله ای که بسیار خطرناک است تعبیر کردن ناتوانی و عجز و محال فردی و جزئی و نسبی به محال کلی و شامل است . عدم توانایی در واقع تعبیر انسان از قدرت درونی خودش می باشد اما محال بودن وصفی است برای تحقق خواسته مورد نظر. در این میان متأسفانه بسیاری از مردم این دو مسئله را باهم در می آمیزند و دومی را بر اولی اطلاق می نمایند.</p>
<p>و یکی از اشتباهاتی که مرتکب می شویم این است که ناتوانی فردی خود را محال بودن عام می نامیم که خود سببی برای نا امیدی وسستی دیگران و فرسایش نیرو وتوان آنها خواهد بود .</p>
<p>اولین نشانه موفقیت در برآورده کردن خواسته ها : رهایی از توهم و خیال ( نمی توانم &#8211; محال است) می باشد و یا به عبارتی دیگر رهایی از ناتوانی ذهنی و کوتاهی اندیشه درونی و سستی نیروی عقلانی است.</p>
<p>چنگ زدن به اسباب شرعی ومادی سبب خواهد آنچه را که نیل بدان دشوار و بعید تلقی می شود حقیقت و واقعیتی نمایان وملحوظ شود.</p>
<p>بسیاری از کسانی که همواره عبارت ( نمی توانم ) را تکرار می کنند معمولا قادر به شناخت حقیقت و واقعیت نیستند که خود بیانگر نوعی فروپاشی و شکست درونی است برای رهایی و شانه خالی کردن از مسئولیت های جامعه.</p>
<p>از گامهای مهم در راستای برآورده ساختن خواسته ها : ایمان به پروردگار و باورداشتن نعمتهایی است که خداوند به تو عنایت نموده که خود جای بسی سپاس دارد و سپاس وشکر واقعی آن : بهره جستن از آنها در راستای تحقق اهدافی است که خداوند آنها را بدان سبب آفریده است.</p>
<p>انسان چه بهانه ای می تواند داشته باشد، خداوند تمام نیروهایی که او را به ازدواج و پیوند زناشویی برساند در اختیارش گذاشته اما وی بدون هیچ توجیه شرعی از آن سر باز می زند، این خود از کفر نعمت است نه از شکر آن.</p>
<p>زیرا که این امر پایمال کردن یکی از ضرورتهای پنجگانه ای است که ادیان آسمانی بر محافظت از آن اتفاق نموده اند و آن هم حفاظت از نسل می باشد. وکسی که چنین کاری را مرتکب شود سزاوار است که این نعمت بزرگ ( نسل ) از وی سلب شود.</p>
<p><strong>{وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَلَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ} </strong>[إبراهیم۷]</p>
<p>( و آن‌گاه‌ که‌ پروردگارتان‌ اعلام‌ کرد که‌ اگر شکر کنید بر نعمت‌ شما می‌افزایم‌ و اگر ناسپاسی‌ کنید قطعا عذاب‌ من‌ سخت‌ است‌ )<br />
که این مورد در نظیرهای مشابه از نعمتهای پروردگار نیز مصداقیت دارد .</p>
<p>بنده در صدد بیان عوامل موفقیت و داشتن مدیریت و رهبریت کارساز نیستم بلکه تلاش می نمایم این توهم وخیالی که بر عقول بسیاری از مردان وخصوصا جوانان امت چیره شده را برطرف نمایم ، توهم وخیالی که ما را به درجه ای رسانده است که دشمنان را شادمان و دوستان را بیمناک و نگران نموده است .</p>
<p>بلاشک امت در حال سپری کردن مرحله ای تاریخی وطلایی از بازگشت بسوی خدا و جستجوی موفقیت و خوشبختی وپیشرفت است ، و اگر از این توانایی های مهم در حال روی آوردن و گرایش امت بدان بهره نجوییم شکی نیست که در حال ضعف و سستی امت اوضاع شدیدتر وخطرناک تر خواهد بود.</p>
<p>از اشتباهاتی که میان بسیاری از انسانها و تحقق اهداف وآرمانهای متعالی فاصله افکنده است تصور این است که جز انسانهای زیرک واستثنایی کسی قادر به تحقق بخشیدن بدین آرمانها نیست.</p>
<p>پژوهشهای تاریخی ثابت نموده است بسیاری از بزرگ مردان تاریخ انسانهایی عادی بوده اند وچه بسا در میان آنان کسانی یافت می شدند که در بسیاری از مجالات مثلا در مسیر علمی با شکست مواجه شده بودند.</p>
<p>شکی نیست که انسانهای نادان و احمق قادر به ساختن تاریخ نیستند و لکن ذکاوت و تیزهوشی امری نسبی است که انسانها در داشتن آن از درجه یکسانی برخوردار نیستند، ومردم بیشتر بر ذکاوت وهوش ظاهری قضاوت می کنند درحالیکه نیروهایی شگفت انگیزی در درون انسان مخفی شده است که انسانها قادر به مشاهده آن نیستند ، و حتی چه بسا خود انسانی که دارای چنین قدرتی است آن را درنیابد مگر ناگهانی ، مثلا اینکه بهنگام اصرار در راستای تحقق هدف استعدادهای ذاتی و نیروهای درونی ناگهان شکفته می شوند که خود پیروزی ها و موفقیت های فراوانی را به همراه خواهد داشت.</p>
<p>همه انسانها بین خواب وبیداری و یا به عبارتی دیگر واقع گرایی وخیال پردازی زندگی می کنند ولی میان بزرگان و دیگران تفاوتهای فراوانی وجود دارد ، بزرگان داری قدرت تصمیم گیری و تبدیل کردن آرزوها به واقعیتی ملموس وعینی و همچنین تبدیل کردن آنچه در خیال درونی است به چیزی که مردم آن را می بینند و در سایه سار آن بهره می جویند می باشند.</p>
<p><strong>بزرگترین چالشها در راستای ساختن زندگی سرشار از موفقیت:</strong></p>
<p>بزرگترین چالش در راستای ساختن زندگی سرشار از موفقیت ؛ ترس از شکست است که خود آفتی است که باید از آن رهایی یافت زیرا شکست امری طبیعی در زندگی امتها و نیز فرمانروایان می باشد و آیا تاکنون دولتی را مشاهده نموده ای که در تمام جنگها پیروز شود بدون هیچ شکستی؟</p>
<p><strong>و آیا فرمانده ای را دیده ای که در هیچ نبردی شکست را تجربه نکرده باشد؟</strong></p>
<p>بزرگترین فرمانده سپاه در تاریخ امت ما خالد بن ولید شمشیر از نیام برکشیده خداوند است که در برخی از پیکارهایش در زمان جاهلیت و اسلام شکست را تجربه نمود اما این شکست مانع از گام بر داشتن وی در راستای تحقق بزرگترین پیروزیها نشد.<br />
و بزرگترین مخترع در تاریخ معاصر ادیسون ( مخترع برق) می باشد که پس از هزار مرتبه تجربه کردن شکست ؛ موفق به دست یافتن به اختراعی بزرگ شد.</p>
<p>یکی از نویسندگان غربی چنین می گوید: انسان به موفقیتی شگفت انگیز دست نمی یابد مگر اینکه در زندگی خویش با اشتباهات فراوانی مواجه شود.</p>
<p>کسانی که از شکست نسبی بیمناک اند در واقع دامنگیر شکست کلی شده اند:<br />
<strong>{ أَلا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا}</strong> [التوبة: من الآیة ۴۹]<br />
(آگاه‌ باش‌ که‌ هم‌اکنون‌ در فتنه‌ افتاده‌اند )</p>
<p>و یا به قول شاعر:</p>
<p>ومن یتهیب صعود الجبـال*** یعش أبد الدهر بین الحفر<br />
کسی که از بالا رفتن کوه بهراسد تا آخر عمر خویش میان چاله ها زندگی خواهد کرد.</p>
<p>شکی نیست که مجتمع تأثیر بسزائی در شکل گیری شخصیت انسان دارد و چه بسا انسان بجای اینکه باورهای صحیح خویش را به جامعه القاء کند خود باورهای غلط جامعه را بپذیرد :</p>
<p><strong>{ إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِم مُّقْتَدُونَ}</strong> [الزخرف: من الآیة ۲۳]<br />
( ما پدرانمان‌ را بر شیوه‌ای‌ یافته‌ایم‌ و ما از پی‌ آنان‌ دنباله‌رویم‌ )</p>
<p>به همین دلیل جامعه، بزرگترین مؤثر در پیشرفت و ترقی و یا عقب ماندگی و واپس گرایی امتها محسوب می شود ، و با نظر افکندن به تاریخ مردانی را می یابیم که با وجود رهبری و فرماندهی از مجتمع فاسد مصون نماندند و نتوانستند جامعه فاسد را مبدل به جامعه ای کنند که به بزرگی و پیشرفت و ترقی آراسته باشد ؛ و به همین دلیل به مجدد ، مجدد می گویند زیرا آنچه را که از دین و تاریخ دچار فرسودگی شده حیاتی دگر می بخشد و آنرا تجدید می کند.</p>
<p>شکی نیست که نبوت با محمد مصطفی صلی الله علیه وسلم به پایان رسیده است و اکنون جز مصلحان و مجددان باقی نمانده اند که امت را از تاریکی ها رهانیده و بسوی نور رهنمون سازند ، پس بکوش تا یکی از آنها باشی.</p>
<p>در پایان مقاله ام را با راهنمایی هایی کلیدی که در مسیر زندگی مشکل گشا خواهد بود خاتمه خواهم داد:</p>
<p>۱- مدت زمان مدیدی از عمر خویش را سپری نموده ای ، گمانم به ۲۰ سال برسد ، بدان که این سالها از نفس های گذشته و ثانیه های پیش رو و هزاران کلیومتری که طی کرده ای به وجود آمده اند و سپس اندک اندک بر روی هم متراکم شده ومبدل به چیزی قابل ملاحظه شده اند.</p>
<p>پس هدفهای بزرگ اینچنین بدست می آید اندک اندک وگام به گام ، دهها جلد کتابی که دانشمندان می نویسند چیزی نیست جز جمع شدن تعدادی حروف در کنار یکدیگر که مبدل به اثری نفیس وجاودانه در طول تاریخ می شوند.</p>
<p>۲- داشتن آرمانهایی عالی، شگفت آفرینی را در پی خواهد داشت کسیکه تلاش می کند تا شاگرد اول شود اگر رتبه دوم را کسب نماید اندوهگین می شود، اما کسیکه هدفش رسیدن به رتبه دوم باشد اگر در نصف مواد درسی تجدید شود هم شادمان خواهد شد.</p>
<p>وبه قول شاعر:<br />
وإذا کانت النفوس کبـــاراً تعبت فی مرادها الأجســام<br />
ومن یهـن یسهـل الهوان علیـــه ما لجـــرح بمیت إیـلام</p>
<p>آنگاه که نفس انسان آرمانگرا باشد در مسیر رسیدن به آرمانهای خویش جسمش خسته می شود.<br />
کسیکه زبونی وخواری را برگزیند برایش خواری وذلت آسان خواهد شد زیرا مرده از هیچ زخمی احساس درد نمی کند</p>
<p>نوآوری با خشونت و اعصابی آشفته حاصل نمی شود بلکه با تأنی و آرامش و نیروی ایمان واعتماد به نفس و تکیه به امکانات خدادادی و همراه با صبر و جدیت و اراده ای پولادین بدست خواهد آمد . به همین دلیل موفق ترین دانشجو کسی است که بهنگام امتحانات بیشترین آرامش وکمترین اضطراب و آشفتگی را داشته باشد . و رسول الله صلی الله علیه وسلم شجاع ترین ودلیرترین و بی باک ترین و نیرومند ترین انسانها بودند که صحابه بهنگام دچار شدن به مشکلات وسختی ها جهت تسلی یافتن به خدمت وی می آمدند وهیچگاه ترس را جایی در قلب مبارک آنحضرت صلی الله علیه وسلم نبود.</p>
<p>۳- تفکر واندیشه منطقی انسان را به موفقیت می رساند و انسان با برنامه ریزی دقیق و عملی دچار درماندگی و گمراهی نخواهد شد.</p>
<p>۴- علت بسیاری از ناموفقیتها اندیشه خطا و پیش فرضهای اشتباه بوده است که منجر به بدست آمدن نتیجه ای اشتباه و نامطلوب شده است.</p>
<p>۵- واقع گرایی هیچگونه تناقضی با دستیابی به موفقیت ها و دستاوردهای بزرگ ومدیریتی موفق ندارد ، بلکه خود رکنی اساسی از ارکان موفقیت می باشد و شالوده ای است که اساس موفقیت بر آن بنا نهاده می شود و باذن پروردگار نگهدارنده ای است از شکست وناموفقیت.</p>
<p>۶- منشأ و اساس بسیاری از ناهنجاریهای اجتماعی ومشکلات شخصی وخانوادگی توهم وخیال مشکل حل شدن و یا غیر قابل حل بودن آن است ، و چه بسا چاره مشکل نزدیک باشد اما نیاز به تصمیم جدی و تفکر دارد. ابتدا بایست مشکل را مشخص نمود سپس آنرا به أجزاء متعددی تقسیم نموده وپس از آن بلافاصله برای برطرف نمودن هر بخشی با اسباب مخصوص خودش تعامل نمود.</p>
<p>۷- <strong>{إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ } </strong>[الفاتحة:۵]<br />
( تنها تو را می‌پرستیم‌ و تنها از تو یاری‌ می‌خواهیم‌ )<br />
در برگیرنده تمام امور و مدار ومحور عملکرد انسان و قاعده ای محکم می باشد که زندگی بدون آن بی فائده است.</p>
<p>۸- بسیار وقت شما را گرفتیم ؛ پس بشتابید بسوی عمل و بزرگ منشی و جاودانگی.</p></div>
</div>
<p style="text-align: center"> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://noor.blogparsi.com/1388/04/02/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%86-%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اهل فارس در مدرسه یاران پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم</title>
		<link>http://noor.blogparsi.com/1388/04/02/%d8%a7%d9%87%d9%84-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%87-%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%be%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%a8%d8%b1-%d8%b5%d9%84%db%8c-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/</link>
		<comments>http://noor.blogparsi.com/1388/04/02/%d8%a7%d9%87%d9%84-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%87-%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%be%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%a8%d8%b1-%d8%b5%d9%84%db%8c-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Jun 2009 01:04:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>noor</dc:creator>
				<category><![CDATA[اهل تسنّن]]></category>
		<category><![CDATA[مقالات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://noor.blogparsi.com/?p=71</guid>
		<description><![CDATA[  عادل حیدری آنگاه که پروردگار برای هدایت بشریت پیامبر خاتم را برگزید برای نصرت وی و رسالتش یارانی را نیز برای او اختیار نمود تا با جانفشانی کردن از رسالتش دفاع نمایند. پس از وفات رسول خدا بار هدایت جامعه و رهنمون ساختن بشریت بر عهده آنها قرار گرفت که خود سبب شد فرزندان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center"> <span class="title"> </span><strong>عادل حیدری<br />
</strong><span class="excerpt"><img src="http://www.bidary.com/files/fars-olama.jpg" border="1" alt="" hspace="7" width="80" align="right" />آنگاه که پروردگار برای هدایت بشریت پیامبر خاتم را برگزید برای نصرت وی و رسالتش یارانی را نیز برای او اختیار نمود تا با جانفشانی کردن از رسالتش دفاع نمایند. پس از وفات رسول خدا بار هدایت جامعه و رهنمون ساختن بشریت بر عهده آنها قرار گرفت که خود سبب شد فرزندان مسلمان از جای جای عالم اسلامی به خدمت آنها درآیند و از دریای پهناور دانششان برای خود جرعه ای برگیرند </span></p>
<p style="text-align: center"><span class="excerpt"><span id="more-71"></span><!--more--><!--more--></span></p>
<div class="postbody" style="text-align: center">
<p class="title" align="center"><strong>اهل فارس در مدرسه یاران پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم</strong></p>
<p class="title" align="center"><strong>عادل حیدری</strong></p>
<div class="maintext">
آنگاه که پروردگار برای هدایت بشریت پیامبر خاتم را برگزید برای نصرت وی و رسالتش یارانی را نیز برای او اختیار نمود تا با جانفشانی کردن از رسالتش دفاع نمایند. پس از وفات رسول خدا بار هدایت جامعه و رهنمون ساختن بشریت بر عهده آنها قرار گرفت که خود سبب شد فرزندان مسلمان از جای جای عالم اسلامی به خدمت آنها درآیند و از دریای پهناور دانششان برای خود جرعه ای برگیرند و از میان نقاط مختلف عالم اسلامی منطقه فارس (ایران کنونی) بود که شاگردان بس فراوانی را در محضر یاران رسول خدا صلی الله علیه وسلم داشت که در این مجال مختصر إن شاء الله به بررسی چکیده ای از زندگی آنها خواهیم پرداخت:</p>
<p><strong>۱- سلیمان بن یسار (یکی از فقهای سبعه ی مدینه)</strong></p>
<p>امام، فقیه ومفتی مدینه ابوایوب و در روایتی ابو عبدالرحمن و به نقلی دیگر ابو عبدالله المدنی غلام ام المؤمونین جویریه بنت حارث هلالی رضی الله عنها ؛ وبرادر عطاء بن یسار و عبدالملک و عبدالله ونیز گفته شده که وی غلام ام المؤمنین ام سلمه بوده است، ایشان در زمان خلافت عثمان رضی الله عنه بدنیا آمدند. امام ذهبی رحمه الله در سیر أعلام النبلاء می فرمایند: پدرش یسار از اهل فارس بوده است.</p>
<p>سلیمان در محضر بسیاری از یاران پیامبر دانش آموخت واز آنها سخنان گهربار رسول خدا صلی الله علیه وسلم را شنید که از جمله آنها می توان به: زیدبن ثابت، و إبن عباس و أبو هریرة وحسان بن ثابت و جابر بن عبدالله و رافع بن خدیخ، وإبن عمر وعائشة و أم سلمة و میمونة، وأبو رافع غلام پیامبر صلی الله علیه وسلم و حمزة بن عمرو الأسلمی و مقداد بن عمرو رضی الله عنهم اجمعین اشاره کرد.</p>
<p>سلیمان جزو هفت فقیه مدینه به شمار می آمد که دانش یاران رسول خدا را به نسل بعد رساندند و دانشمندان اسلامی متفق القولند که ایشان از زمره دسته اول تابعین می باشد.</p>
<p>وی دریایی از دانش بود تا جایی که حسن بن محمد بن حنفیه در مورد وی می فرماید: «سلیمان بن یسار در نزد ما داناتر از سعید بن مسیب به شمار می آید» و عبدالله بن یزید لیثی نقل می کند شخصی به نزد سعید بن مسیب آمد تا سؤالی را از او بپرسد، سعید در جواب فرمود: «بسوی سلیمان بن یسار برو زیرا او داناترین کسی است که تا امروز زنده است.» و همچنین امام مالک رحمه الله می فرمود: «سلیمان بن یسار داناترین انسانها پس از سعید بن مسیب به شمار می آید و در بسیاری از اوقات وی هم رأی سعید بود و کسی جرأت مخالفت با سعید (را به سبب هیبت وی) نداشت».</p>
<p>از جمله خدمات سلیمان می توان به نظارت بر بازار مدینه اشاره نمود که این مسئولیت از طرف عمر بن عبدالعزیز استاندار مدینه در خلافت ولید بن عبدالملک به وی واگذار شد.<br />
سلیمان رحمه الله درسال ۱۰۷ هجری چشم از جهان فرو بست.</p>
<p><strong>۲- نافع مولای إبن عمر:</strong><br />
امام، مفتی، دانشمند مدینه ابوعبدالله قرشی سپس عدوی وعمری غلام ابن عمر و راوی بیشتر روایتهای وی، ایشان در محضر بسیاری از یاران رسول خدا صلی الله علیه وسلم و همچنین بزرگان تابعین دانش آموخت و کلام نبوت را از زبانشان فرا گرفت که از جمله آنها می توان: إبن عمر وعائشة و أبو هریرة و رافع بن خدیخ وأبوسعید خدری و أم سلمة و أبو لبابة بن عبدالمنذر و صفیة بنت أبو عبید همسر آقایش، وسالم وعبدالله وعبیدالله و زید، فرزندان سرور وآقایش ووجمعی دیگر را نام برد.</p>
<p>امام ذهبی در سیر اعلام النبلاء می فرماید: «پیرامون اصالت نافع دانشمندان اختلاف نموده اند برخی می گویند وی بربری بوده وگروهی دیگر او را نیشابوری می دانند و بعضی می گویند اصل وی از دیلم بوده وقولی نیز وجود دارد که از طالقان بوده است و برخی نیز اشاره می کنند که وی کابلی است اما آنچه از مجموع روایات حاصل می آید این است که وی از اهل فارس بوده است.»</p>
<p>در یکی از جنگهای اسلامی وی به غلامی عبدالله بن عمر رضی الله عنه در آمد. ایشان از بزرگان و صالحان تابعین محسوب می شود. بسیاری از دانشمندان اسلامی چون: امام زهری ایوب سختیانی وامام مالک رحمهم الله در محضر وی دانش آموختند. نافع دانشمندی مورد اعتماد محدثین است که خود بیشتر روایتهای ابن عمر رضی الله عنه را نقل می کند.</p>
<p>امام مالک رحمه الله در این مورد می فرماید: «اگر شنیدم نافع حدیثی را از ابن عمر نقل می کند دیگر برایم مهم نیست اگر آنرا از دیگری نشنوم». امام نسائی رحمه الله می فرماید: «بهترین شاگردان نافع در روایت حدیث به ترتیب: امام مالک،ایوب سختیانی، عبیدالله، یحیی بن سعید، ابن عون، صالح بن کیسان، موسی بن عقبه، ابن جریج، کثیر بن فرقد ولیث بن سعد می باشند».</p>
<p>امام بخاری رحمه الله می فرماید: «صحیح ترین سند روایت حدیث مالک از نافع از ابن عمر رضی الله عنه می باشد» نافع به درجه ای از دانش رسیده بود که مورد اعتماد واطمینان خلفاء خصوصا عمر بن عبدالعزیز رحمه الله بود چنانکه در روایتی آمده است که عبیدالله بن عمر می فرماید: عمربن عبدالعزیز نافع مولای ابن عمر را برای آموزاندن مسائل دین بسوی مصر فرستاد.</p>
<p>ایشان در سال ۱۱۹ هجری دار فانی را وداع گفتند.</p>
<p><strong>۳- رفیع بن مهران (ابوالعالیه ریاحی)</strong><br />
رفیع بن مهران، امام، قارئ، مفسر وحافظ معروف به ابوالعالیه ریاحی یکی از بزرگان تابعین است که غلام زنی از قبیله بنی تمیم بود.</p>
<p>وی در بلاد فارس بدنیا آمد و در آنجا پرورش یافت و در میان خاندانش رشد نمود دیری نپائید که سپاه پیروزمند اسلام درهای بلاد فارس را گشودند تا راه راست را بدانها بنمایانند ودر این میان رفیع بن مهران یکی از جوانانی بود که به اسارت گرفته شد وی پس از اسارت به اسلام گروید و به این شرف نائل شد که خلیفه رسول الله صلی الله علیه وسلم یعنی ابوبکر صدیق رضی الله عنه را اندکی قبل از وفاتش ملاقات کند و از محضر کسانی چون عمربن خطاب، علی بن ابیطالب، أبی بن کعب، وأبو ذر، وإبن مسعود، وعائشة، و أبو موسی، و أبو أیوب، و إبن عباس، و زید بن ثابت سخنان گهربار رسول الله صلی الله علیه وسلم را شنید و در همان اوان قرآن را حفظ نموده و بر ابی بن کعب قرائت نمود و نیز از خودش نقل می کنند که: قرآن را سه بار بر عمر بن خطاب رضی الله عنه خواندم.</p>
<p>دیری نگذشت که آوازه اش همه جا را فراگرفت.رفیع به درجه ای از علم ودانش رسید که حتی مورد تقدیر واحترام یاران پیامبر صلی الله علیه وسلم قرار گرفت ؛ ابی خلده از رفیع بن مهران نقل می کند: «هرگاه به نزد عبدالله بن عباس می آمدم مرا بر تخت می نشاند درحالی که قریشیان پائین نشده بودند وبر من حسادت می ورزیدند و چون ابن عباس به حسادت آنها پی برد فرمود: همانا علم به بزرگی انسان گرانمایه می افزاید وبردگان وغلامان را بر تخت می نشاند»</p>
<p>از خصوصیات ویژه ایشان تعلق شدید به قرآن بود که برنامه زندگی خویش را از آن دریافت می نمود واز دستوراتش سرپیچی نمی کرد و همیشه در قرآن تفکر می نمود واز دانش وحی خوشه ها بر می چید تا جایی که ابوبکر بن ابوداود می فرماید: «پس از یاران رسول خدا صلی الله علیه وسلم هیچ کس نسبت به قرآن آگاهتر از ابوالعالیه ریاحی (رفیع) نیست وپس از ایشان به ترتیب: سعید بن جبیر، سدی و سپس سفیان ثوری قرار دارند.»</p>
<p>ابوالعالیه رحمه الله مجاهدی خستگی ناپذیر بود که در پیکارهای بسیاری در جبهه حق قرار گرفت وبر علیه باطل جنگید تا جایی که کتب تاریخ نقل می کنند که: ایشان اولین کسی می باشند که در منطقه ماوراء النهر اذان گفتند.</p>
<p>نقل می کنند وی در آخر حیاتش به بیماری در درون پایش مبتلا شدن که پزشکان تشخص دادند بایستی قسمتی از پایش را قطع نمایند لهذا از او اجازه خواستند تا مقداری مخدرات به وی نوشانده تا احساس درد نکند اما رفیع به آنها فرمود: آیا چیزی بهتر از این را به شما توصیه نکنم.</p>
<p>گفتند: آری. رفیع گفت: یک قاری ماهر بیاورید تا قرآن را برایم تلاوت کند آنگاه که مشاهده نمودید چهره ام سرخ گشته وچشمانم نزدیک است از حدقه بیرون بیاید و چهره ام را بسوی آسمان دوخته ام این کار را بکنید و پزشکان نیز چنین کردند. پس از اینکه به هوش آمد به او گفتند: گویا به هنگام قطع پایت احساس درد نمی نمودی؟ رفیع فرمود: آرامش محبت خداوند مرا به خود مشغول نموده بود.</p>
<p>ابوالعالیه رحمه الله در ماه شوال سال ۹۳ هجری دار فانی را وداع گفت.</p>
<p><strong>۴- وهب بن منبه:</strong><br />
علامه امام وهب بن منبه بن کامن سیج بن ذی کبار در زمان خلافت عثمان رضی الله عنه در سال ۳۴ هجری دیده بدنیا آمد.</p>
<p>امام ذهبی در کتاب گرانسنگش سیراعلام النبلاء از امام احمد بن حنبل رحمه الله نقل می کند که ایشان فرمودند: «وهب از فرزندان فارس می باشد» و همچنین احمد بن محمد بن ازهر می گوید: از مسلمه بن همام بن مسلمه بن همام شنیدم که از اجدادش سخن می گفت وچنین می فرمود: «همام، وهب، عبدالله، معقل ومسلمه فرزندان منبه اصلشان از خراسان می باشد» و نیز امام ابن جوزی در کتاب المنتظم چنین می گوید: «او از فارس هایی بود که پادشاه ایران آنها را به یمن فرستاده بود» به همین دلیل به یمانی وصنعانی مشهور گشته است.</p>
<p>وهب بن منبه تابعی گرانقدری بود که چون کعب الاحبار شناخت فراوانی نسبت سخنان پیشینیان داشت و به تقوا وصلاح وعبادتش مشهور بود و پند واندرزها و سخنان حکمت آمیز فراوانی از وی نقل می شود.وهب بن منبه تعداد زیادی از یاران رسول خدا صلی الله علیه وسلم را دریافت وسخنان رسول خدا را از زبان بسیاری چون عباس و جابر ونعمان بن بشیر و معاذ بن جبل و أبی هریرة شنید و از وی نیز تعداد بسیاری از تابعین احادیث رسول الله را شنیدند.</p>
<p>جعفر بن سلیمان از عبدالصمد بن معقل نقل می کند: چند ماه همراه عمویم وهب بودم ومشاهده نمودم که با وضوی نماز عشاء نماز صبح را بجای می آورد.</p>
<p>مثنی بن مصباح می گوید: وهب چهل سال هیچ ذی روحی را ناسزا نگفت.<br />
وهب بن منبه رحمه الله در سال ۱۱۴ هجری وفات یافت.</p>
<p><strong>۵- طاووس بن کیسان:</strong><br />
فقیه الگو، دانشمند یمن ابوعبدالرحمن فارسی وی از فرزندان فارس های بود که پادشاه ایران آنها را به یمن فرستاده بود. ایشان سخنان رسول الله صلی الله علیه وسلم را از بسیاری از یاران رسول خدا چون زید بن ثابت و عائشة و أبو هریرة و زید بن الأرقم و إبن عباس جابر و سراقة بن مالک، و صفوان بن أمیة، وإبن عمر، وعبدالله بن عمرو، و زیاد الأعجم، وحجرالمدری شنید و چنانچه کتب تاریخ نقل می کنند در محضر پنجاه صحابی دانش آموخت و از همنشینی با آنان قلبش بنور ایمان روشن شد و در مسیر دانش گام برداشت تاجایی که به طاووس فقهاء مشهور گشت.</p>
<p>طاووس از یاران رسول خدا آموخت که در بیان سخن حق فروگذاری نکند به همین جهت همواره حاکمان و امرای عصر خویش را نصیحت می کرد در حالیکه خود از نزدیک شدن به آنها اجتناب می نمود، ابن حجر در تهذیب التهذیب از سفیان بن عیینه چنین نقل می کند:</p>
<p>«متجنبوا السلطان ثلاثة: أبوذر فی زمانه وطاووس فی زمانه والثوری فی زمانه»<br />
«پرهیز کنندگان از نزدیکی به حکام سه نفر هستند: ابوذر در زمان خود، طاؤوس در زمان خود، وسفیان ثوری در زمان خودش»</p>
<p>وی بر هیچ یک از خلفای بنی امیه وارد نمی شد مگر عمر بن عبدالعزیز به سبب زهد وپارسایی که پیشه کرده بود. نقل می کنند پس از اینکه عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید نامه ای به طاووس نوشت که مرا پندی ده، طاؤس در جواب چنین نوشت:</p>
<p>«إن أردت أن یکون عملک خیراً کله فاستعمل أهل الخیر»<br />
«اگر می خواهی تمام کرده هایت نیک باشد پس نیکوکاران را به کار بگمار. زمانی که عمر نامه را خواند فرمود: برای پند گرفتن همین کافی است.»</p>
<p>ایشان ازجایگاهی والا در نزد اصحاب و خصوصا ابن عباس برخوردار بود امام ذهبی رحمه الله می فرماید: (ابن عباس همواره طاؤس را بزرگ می داشت واجازه می داد او همراه خواص بر وی وارد شود) وهمچنین عطاء بن ابی رباح از ابن عباس چنین نقل می کند که ایشان فرمودند: «گمان می برم که طاووس از بهشتیان می باشد»</p>
<p>طاووس بن کیسان رحمه الله عابدی بود که شوق عبادت و راز ونیاز در شبانگاهان تمام وجودش را فرا گرفته بود، روایت شده است طاووس بهنگام سحرگاه مردی را می طلبید به وی گفته شد که آن مرد خفته است، طاؤس با تعجب گفت: «گمان نمی بردم کسی در این لحظه شب خوابیده باشد»</p>
<p>سفیان نقل می کند: روزی فرزند سلیمان بن عبدالملک آمد و در کنار طاووس توجهی به وی نکرد هنگامی که به او گفته شد: فرزند امیرالمؤمنین در کنارت نشسته بود چرا به او توجهی نکردی؟ پاسخ داد: «می خواستم به او بفهمانم که پروردگار بندگانی دارد که نسبت به دارایی آنها بی نیازند.»</p>
<p>طاووس رحمه الله قبل از روز ترویه (۸ ذی الحجة) در سال ۱۰۶ هجری و درحالیکه هفتاد واندی سن داشت از دنیا رخت سفر بر بست و هشام بن عبدالملک خلیفه مسلمین در آن زمان که به حج آمده بود بر وی نماز گذارد.</p>
<p>ابن خلکان در وفیات الاعیان نقل می کند: بهنگام تشییع جنازه طاووس چنان ازدحامی بود که ابراهیم بن هشام مخزومی امیر مکه تعداد بسیاری از سربازانش را به کار گمارده بود تا بتوانند به راحتی جنازه طاووس را دفن کنند.</p>
<p><strong>۶- امام نافع مدنی (یکی از قراء سبعه)</strong><br />
امام ابورویم نافع بن ابی نعیم معروف به حبرالقرآن ، غلام جعونة بن شعوب لیثی هم پیمان حمزه عموی رسول خدا صلی الله علیه وسلم بود.امام ذهبی می گوید: (که اصل نافع، اصفهانی می باشد) وی در سال هفتاد واندی یعنی در زمان خلافت عبدالملک بن مروان دیده به جهان گشود و تجوید و قرائت را از بسیاری از تابعین فرا گرفت تا جایی که از خود وی نقل می شود که: قرآن را در نزد هفتاد نفر از تابعین خواندم.</p>
<p>در مورد طبقه نافع در میان تابعین اختلاف است اما قول راجح این است که ایشان از طبقه دوم تابعین می باشد زیرا دو تن از یاران رسول خدا صلی الله علیه وسلم بنامهای: ابوطفیل عامر بن واثلة و عبدالله یا عبدالرحمن بن انیس را دریافته است.</p>
<p>لیث بن سعد می گوید: سال ۱۱۳ هجری در حالی حج نمودم که امام مردم در قرائت قرآن نافع بن ابی نعیم بود.</p>
<p>و درمحضر نافع دانشمندان زیادی دانش آموختند که از بزرگترین آنها می توان به شیخ مدینه و امام دارالهجرة مالک بن انس رحمه الله اشاره کرد که ایشان پیرامون قرائت نافع می فرماید: قراءت نافع سنت می باشد.و همچنین از دیگر شاگردان نافع می توان بزرگانی چون أبوموسی عیسی بن میناء بن وردان بن عیسی بن عبدالصمد بن عمرو بن عبدالله مدنی الزرقی معروف به قالون و أبوسعید عثمان بن سعید بن عدی بن غزوان بن داؤد بن سابق القبطی المصری غلام خاندان زبیر بن عوام، معروف به ورش را نام برد.</p>
<p><strong>۷- امام ابن کثیر مکی (یکی از قراء سبعه)</strong><br />
امام عبدالله بن کثیر بن زازان بن فیروزان بن هرمز قاری مکه وغلام عمرو بن علقمه کنانی بود که امام ذهبی در موردش می گوید: «فارسی الأصل»</p>
<p>امام ابن کثیر رحمه الله در سال ۴۵ هجری در زمان خلافت معاویه رضی الله عنه در مکه مکرمه بدنیا آمد. و در مورد طبقه وی در میان تابعین اختلاف است اما قول صحیح این است که ایشان در طبقه دوم تابعین قرار دارند و دلیل این است که ابن کثیر قرآن را درنزد ابوعبدالرحمن عبدالله بن سائب مخزومی قاری مکه خواند و عبدالله بن سائب صحابی است و همان کسی است که عثمان رضی الله عنه یکی از مصاحف و قرآنهایی که توسط زید بن ثابت نوشته شده بود همراه وی به مکه فرستاد.</p>
<p>ابن کثیر رحمه الله فقیه ودانشمندی بود که در زمینه قرآن وحدیث پیشوای عصر خود محسوب می شد تا جایی که اهل مکه بر قرائتش اجماع نمودند و می گفتند: قرائت ابن کثیر ابریشم قرآن است (به دلیل سهولت و آسانی آن)</p>
<p>تعداد بسیاری از دانشمندان در نزد ابن کثیر قرائت را فرا گرفتند که از جمله آنها می توان به أبوإسماعیل حماد بن زید، هارون العتکی، إسماعیل بن موسی المکی، أبوسلمة حماد بن سلمة را نام برد. اما کسانی که سبب انتشار وگسترش قرائت وی شدند عبارتند از: ۱- شبل بن عباد غلام عبدالله بن عامر اموی ۲- معروف بن مشکان بن عبدالله بن فیروز ۳- أبوإسحاق إسماعیل بن عبدالله بن قسطنطین غلام بنی میسره معروف به قسط.</p>
<p><strong>۸- عمرو بن دینار:</strong><br />
امام ودانشمند بزرگ ابومحمد جمحی (غلام قبیله جمح) یکی از بزرگان تابعین وشیخ حرم در زمان خودش می باشد. وی در سال ۴۵ هجری بهنگام خلافت معاویه رضی الله عنه بدنیا آمد و چون به سنین رشد رسید در خدمت تنی چند از یاران رسول خدا صلی الله علیه وسلم در آمد و سخنان رسول خدا را از آنها شنید و از محضرشان کسب دانش نمود که از میان آنان می توان: إبن عباس، و جابر بن عبدالله، و إبن عمر، و أنس بن مالک، و عبدالله بن جعفر، و أبو الطفیل، و تنی چند دیگر از صحابه را نام برد.</p>
<p>امام سفیان بن عیینه می فرماید: «عمرو مورد اعتماد محدثین است و همچنین او از فرزندان فارس می باشد» عمرو پس از دانش آموختن در خدمت صحابه بستر نشر دانش را گشود که سبب شد بسیاری از بزرگان بخدمت وی در آیند و از محضرش کسب دانش کنند وسخنان رسول خدا را فراگیرند که از میان آنها می توان به: إبن أبی ملیکة (که از لحاظ سنی از وی بزرگتر می باشد)، و قتادة بن دعامة، و امام زهری، و أیوب السختیانی، و عبدالله بن أبی نجیح، وامام جعفر صادق، و شعبة، وسفیان ثوری، وسفیان بن عیینة وبسیاری دیگر اشاره کرد.</p>
<p>سفیان از ابو نجیح می کند که ایشان فرمودند: در سرزمین های ما آگاهتر از عمرو وجود نداشت و حتی در سراسر عالم وی را نظیری نبود.</p>
<p>سفیان بن عیینه از امام ابوجعفر محمد باقر رحمه الله نقل می کند: آنچه به اشتیاق من برای سفرحج می افزاید ملاقات عمرو بن دینار است.</p>
<p>وامام احمد بن حنبل از سفیان چنین نقل می کند: «عمرو بن دینار شب های خود را به سه قسمت تقسیم می نمود – یک سوم برای خواب، یک سوم برای مراجعه ومدارسه حدیث،.یک سوم برای نماز و عبادت» خداوند فقیه و شیخ مکه را مورد رحمت خویش قرار دهد که در مجالس حدیث مکه تحولی ایجاد نمود و بحق به عنوان یکی از برترین فقهای مکه مطرح شد و به این افتخار دست یافت که پس از او همچنان نام شیخ حرم در زمان خود بر وی بماند و چه شرفی بالاتر از این است.</p>
<p><strong>۹- حماد بن ابوسلیمان:</strong><br />
امام، دانشمند و فقیه عراق ابواسماعیل حماد بن مسلم کوفی (غلام قبیله اشعری) که امام ذهبی می فرماید: «أصله من أصبهان» (اصل وی از اصفهان می باشد.) ایشان در محضر انس بن مالک رضی الله عنه دانش آموخت واحادیث رسول خدا صلی الله علیه وسلم را فرا گرفت و از میان تابعین به خدمت بزرگانی چون ابراهیم نخعی، زید بن وهب، سعید بن مسیب، عامر بن شراحبیل شعبی در آمد و از ایشان استفاده نمود وسخنان گهربار رسول خدا صلی الله علیه وسلم را شنید.</p>
<p>دیری نپائید که آوازه اش همه جار را فرا گرفت و مجالس علمش رونق زائد الوصفی گرفت وبزرگانی چون: امام ابوحنیفه، اسماعیل بن حماد (فرزندش)، حکم بن عتیبه (که از لحاظ سنی از وی بزرگتر است)، سلیمان بن مهران اعمش، سفیان ثوری، حماد بن سلمه و جمع غفیری به خدمتش درآمدند و از او احادیث رسول الله صلی الله علیه وسلم را فرا گرفتند.</p>
<p>امام سفیان بن عیینه از معمر چنین نقل می کند: «داناتر از این سه شخص را به چشم ندیده ام: زهری، حماد وقتاده».</p>
<p>و همچنین ابن ادریس از ابن شبرمه نقل می کند: «هیچ کس در مسیر دانش چون حماد بر من منت ندارد.»</p>
<p>امام ذهبی در سیر از ابواسحاق شیبانی چنین نقل می کند: «حماد در نزد من داناتر از شعبی است ومن داناتر از حماد را ندیدم.»</p>
<p>حماد رحمه الله انسان ثروتمندی بود که از بذل مالش در راه خدا لحظه ای درنگ نمی کرد. امام مزی در تهذیب الکمال از صلت بن بسام چنین نقل می کند: «حماد رحمه الله همواره در ماه رمضان ۵۰ نفر را افظار می داد و در شب عید به آنها لباس می پوشانید.»</p>
<p>امام حماد رحمه الله در سال ۱۲۰ هجری چشم از جهان فرو بست.</p>
<p><strong>۱۰- ابوالزناد:</strong><br />
عبدالله بن ذکوان قرشی معروف به ابو الزناد (غلام رمله بنت شیبه بن ربیعه همسر عثمان بن عفان رضی الله عنه) امام آجری وامام ابو داود می گویند: وی برادرزاده فیروز ابولؤلؤ مجوسی قاتل سیدنا عمر بوده است.</p>
<p>ایشان در سال ۶۵ هجری در زمان حیات ابن عباس دیده به جهان گشود و چون به سن رشد رسید احادیث رسول الله صلی الله علیه وسلم را از خادم رسول خدا صلی الله علیه وسلم یعنی انس بن مالک وهمچنین ابوامامه بن سهل بن حنیف شنید و در میان تابعین از بزرگانی چون: أبان بن عثمان و عروة و سعید إبن المسیب، و خارجة بن زید، و عبیدالله بن عبدالله بن عتبة، و عبیدبن حنین، و علی بن حسین زین العابدین، و اعرج احادیث رسول الله را فرا گرفته و روایت نموده است.</p>
<p>امام بخاری رحمه الله می فرماید: بهترین سند حدیث در مجموع سند مالک از نافع از ابن عمر است و بهترین سند روایتهای ابوهریره سند: ابوالزناد از اعرج از ابو هریره می باشد.</p>
<p>امام احمد بن حنبل رحمه الله می فرماید: همانا سفیان ابوالزناد را امیرالمؤمنین در حدیث می نامید.<br />
ابوزرعه دمشقی می گوید: از امام احمد بن حنبل شنیدم که می گفت: ابوالزناد داناتر از ربیعه می باشد، عرض کردم پس احادیث ربیعه چگونه است؟ امام فرمود: ربیعه مورد اعتماد است ولی ابوالزناد از وی داناتر می باشد.</p>
<p>امام علی بن مدینی رحمه الله می فرماید: «بعد از بزرگان تابعین در مدینه داناتر از این چهار شخص وجود نداشت: ابن شهاب، یحیی بن سعید انصاری، ابوالزناد وبکیر بن عبدالله بن أشج»</p>
<p>پس از اینکه عمر بن عبدالعزیز رحمه الله بخلافت رسید ومسؤلیتهای مهم را به علماء ودانشمندان واگذار نمود ابوالزناد کسی بود که از طرف خلیفه مسئولیت نظارت بر بیت المال کوفه به وی واگذار شد.</p>
<p>امام ابوالزناد رحمه الله در شب جمعه ۱۳ رمضان سال ۱۳۱ هجری دار فانی را وداع گفت.</p>
<p><strong>۱۱- سلیمان بن مهران اعمش:</strong><br />
شیخ الاسلام وشیخ القراء و المحدثین ابومحمد اسدی که امام ذهبی می فرماید: «أصله من نواحی الری» اصل وی از اطراف ری می باشد. ایشان در سال ۶۱ هجری در روستای مادرش در اطراف طبرستان (مازندران کنونی) دیده به جهان گوشت و درحالیکه کودکی بیش نبود خانواده اش راه کوفه را در پیش گرفتند و پس از مدتی در آنجا سکنی گزیدند.</p>
<p>سلیمان در آنجا به این افتخار دست یافت که خادم رسول خدا صلی الله علیه وسلم انس بن مالک را دریابد و بسیاری از احادیث گهربار رسول خدا صلی الله علیه وسلم را از زبان ایشان بشنود ونیز در مسیر دانش از بسیاری از تابعین چون: أبو وائل، و زید بن وهب، و أبو عمرو الشیبانی، وإبراهیم النخعی و سعید بن جبیر و جمعی دیگر از بزرگان تابعین احادیث رسول الله را شنیده و روایت کرده است.</p>
<p>و بسیاری از دانشمندان اسلامی چون حکم بن عتیبة، و أبوإسحاق السبیعی، وطلحة بن مصرّف و حبیب بن أبی ثابت، وعاصم بن أبی النجود، و أیوب السختیانی، وزید بن أسلم و&#8230; از وی کسب دانش نمودند واحادیث رسول الله صلی الله علیه وسلم را از ایشان فرا گرفته و روایت کرده اند.</p>
<p>امام بخاری از علی بن المدینی چنین نقل می کند: اعمش حدود ۱۳۰۰ حدیث روایت نموده است.</p>
<p>و همچنین امام علی بن المدینی می فرماید: شش نفر در امت محمد از علم پاسبانی نموده و آنرا حفظ کردند: برای اهل مکه عمرو بن دینار، برای اهل مدینه ابن شهاب زهری، برای اهل کوفه ابواسحاق سبیعی و سلیمان بن مهران اعمش، وبرای اهل بصره یحیی بن ابی کثیر وقتاده.</p>
<p>عاصم احول نقل می کند: روزی اعمش بر قاسم بن عبدالرحمن گذر کرد ایشان فرمودند: این شیخ (اعمش) داناترین انسانها به گفته های ابن مسعود می باشد.</p>
<p>سهل بن حلیمه از سفیان بن عیینه چنین نقل می کند: اعمش با داشتن چهار خصلت از یاران خودش سبقت گرفت: بهترین آنها در قرائت قرآن و حافظ ترین آنها نسبت به احادیث رسول الله صلی الله علیه وسلم و داناترین آنها به علم فرائض (میراث) بود و خصلتی دیگر را نیز ذکر کرد.</p>
<p>عیسی بن یونس می فرماید: مانند اعمش را در زندگی خویش نیافتیم. وهیچ کس را ندیدم که توانگران وثروتمندان در نزدش خوارتر باشند از اعمش، با وجود فقر وتنگدستی که خود داشت.</p>
<p>شعبه می فرماید: هیچ کس چون اعمش مرا از علم سیراب نکرد.</p>
<p>امام ابن جوزی در صفة الصفوة از وکیع چنین نقل می کند: «اعمش ۷۰ سال تکبیرة الاولی را از دست نداد. و بمدت هفتاد سال با وی بودم هیچگاه مشاهده نکردم رکعتی را قضاکند.»</p>
<p>امام سلیمان بن مهران اعمش رحمه الله در سال ۱۴۷ هجری چشم از جهان فرو بست.</p>
<p><strong>۱۲- ابوحازم سلمة بن دینار:</strong><br />
امام ابوحازم سلمه بن دینار مدینی (غلام قبیله بنی مخزوم) که امام ذهبی از مصعب بن عبدالله زبیری چنین نقل می کند: «ابوحازم أصله فارسی وأمه رومیة» (ابوحازم اصلش فارسی ومادرش رومی است). وی در زمان حیات اصحابی چون عبدالله بن زبیر وعبدالله بن عمر بدنیا آمد و از محضر سهل بن سعد ساعدی یکی از یاران رسول خدا استفاده نمود واحادیث رسول الله صلی الله علیه وسلم را از ایشان شنیده و روایت کرده است.</p>
<p>واز میان تابعین از دانشمندانی چون: عن إبراهیم بن عبدالرحمن بن عبدالله بن أبی ربیعة المخزومی، و بعجة بن عبدالله بن بدر الجهنی، و ذکوان أبی صالح السمان، و سعید بن أبی سعید القبری، وسعید بن المسیب، و طلحة بن عبیدالله بن کریز، و عامر بن عبدالله بن زبیر و&#8230;. احادیث رسول الله صلی الله علیه وسلم را فرا گرفته و روایت کرده است.</p>
<p>و از وی بزرگانی چون: أسامة بن زید اللیثی، و أبوحمزة أنس بن عیاض اللیثی، و أبوسلیمان بکر بن سلیم الصواف المدنی، و ثوابة بن رافع والجراح بن عیسی الأسدی، و حماد بن أبی حمید المدنی، وحماد بن زید، وحماد بن سلمة، سفیان ثوری، سفیان بن عیینه، زهری و&#8230; احادیث رسول خدا صلی الله علیه وسلم را روایت کرده اند.</p>
<p>امام ابن خزیمه رحمه الله می فرماید: «ابوحازم در زمان خودش نظیری نداشت».</p>
<p>امام سلمه بن دینار به زهد وتقوا وبیان مواعظ وپندهای حکمت آمیز معروف بود تا جایی که عبدالرحمن بن زید بن اسلم می گوید: «هیچ کس را ندیدم که حکمت به دهانش نزدیکتر باشد از ابوحازم».</p>
<p>اگر انسان به کتاب حلیة الاولیاء ابی نعیم اصفهانی مراجعه کند با پندها ومواعظی عبرت آموز بسیاری از ابوحازم مواجه می شود.</p>
<p>نقل می کنند خلیفه مسلمین سلیمان بن عبدالملک او را به نزد خود طلبید اما او در پاسخ فرمود: «إن کانت له حاجة فلیأت، وأما أنا فما لی إلیه حاجة.» (اگر خواسته ای دارد خودش به نزد من بیاید، من هیچ درخواستی از وی ندارم).</p>
<p>دکتر عبدالرحمن رأفت پاشا در کتاب گرانسنگ و ارزشمندش صور من حیاة التابعین داستان ملاقات و گفتگوی میان ابوحازم وسلیمان را بسیار زیبا بیان می کند که ما در این مجال مختصری از آن را ذکر خواهیم کرد:</p>
<p>در سال ۹۷ هجری خلیفه مسلمین هشام بن عبدالملک برای انجام مناسک حج آهنگ سفر به سرزمینهای مقدس را نمود هنگامی که به مدینه منوره رسید شوق نمازگذاردن در روضه شریفه وسلام بر رسول الله صلی الله علیه وسلم تمام وجودش را فرا گرفته بود. دیری از آمدن خلیفه به مدینه نگذشته بود که بزرگان مدینه جهت خوش آمد گویی گرد وی جمع آمدند. پس از اندکی خلیفه به اطرافیانش گفت: همانا قلبها مانند آهن زنگ می زند و بایستی کسی باشد تا با ذکر ویادآوری پروردگار آنها را صیقل دهد.</p>
<p>اطرافیانش گفتند: آری ای امیرالمؤمنین چنین است.</p>
<p>خلیفه فرمود: آیا در مدینه کسی وجود دارد که یاران رسول خدا صلی الله علیه وسلم را دریافته باشد تا ما از پندهای او بهره گیریم.</p>
<p>گفتند: آری ای امیرالمؤمنین، ابوحازم اعرج (لنگ)</p>
<p>خلیفه گفت: ابوحازم اعرج دیگر کیست؟</p>
<p>همنشینان خلیفه گفتند: او سلمة بن دینار عالم وپیشوای مدینه می باشد که تعدادی چند از یاران رسول خدا صلی الله علیه وسلم را درک کرده است.</p>
<p>خلیفه گفت: او را با احترام به نزد من فرا خوانید.</p>
<p>اطرافیان خلیفه رفتند واو را با خود به نزد خلیفه آوردند، وچون ابو حازم بر خلیفه وارد شد خلیفه او را در کنار خود نشاند وگفت: ای ابوحازم این چه ستمی است که در حق ما روا می داری ؟</p>
<p>ابوحازم فرمود: کدامین ستم؟</p>
<p>خلیفه پاسخ داد: همه مردم به ملاقات ما آمدند مگر شما.</p>
<p>ابوحازم گفت: ستم پس از شناخت است، وشما تا امروز مرا نمی شناختی ومن نیز شما را ملاقات نکرده بودم.</p>
<p>خلیفه فرمود: ای اباحازم مسائلی مهم در درون خویش احساس می کنم که دوست دارم با تو بازگو نمایم.</p>
<p>ابوحازم فرمود: آنها را بازگو کن ای امیرالمؤمنین.</p>
<p>سلیمان پرسید: ای اباحازم چرا ما از مرگ بدمان می آید؟</p>
<p>ابوحازم فرمود: زیرا ما دنیای خود را آباد نموده وآخرت خویش را ویران کرده ایم پس از انتقال آبادی به ویرانی در هراسیم.</p>
<p>خلیفه گفت: راست گفتی سپس پرسید: جایگاه ما در نزد پروردگار کجاست؟</p>
<p>ابوحازم فرمود: کردار خویش را بر کتاب خدا عرضه کن آنرا می یابی.</p>
<p>خلیفه گفت: در کجای قرآن بیابم ؟</p>
<p>ابوحازم فرمود: در این گفته پروردگار: {إِنَّ الْأَبْرَارَ لَفِی نَعِیمٍ (۱۳) وَإِنَّ الْفُجَّارَ لَفِی جَحِیمٍ } [الانفطار]<br />
{بی گمان ابرار [مؤمنان نیکوکار و راستین] در نعمتند و و بی گمان فجار در دوزخند}</p>
<p>خلیفه پرسید: انسانها در روز قیامت چگونه به نزد خداوند حاضر می شوند؟</p>
<p>ابوحازم پاسخ داد: انسان نیکوکار مانند گم گشته ای است که بسوی خاندانش خویش باز می گردد واما انسان گناهکار مانند برده گریخته ای است که او را بسوی آقایش باز پس می گردانند.</p>
<p>و خلیفه پس از شنیدن این سخنان بشدت گریست.</p>
<p>(و سؤالاتی دیگر نیز از وی پرسید که مجال ذکر نیست) در پایان، خلیفه خطاب به ابوحازم فرمود: بیا به مجلس ما وبا ما همنشین باش تا هم تو از ما بهره جویی وهم ما از تو بهره ای حاصل نماییم.</p>
<p>ابوحازم فرمود: هرگز ای امیرالمؤمنین.</p>
<p>خلیفه پرسید: چرا؟</p>
<p>ابوحازم پاسخ داد: می ترسم اندکی به شما تکیه کنم و به همین سبب خداوند در دنیا وآخرت مرا عذاب دهد.</p>
<p>خلیفه گفت: ای ابوحازم آیا خواسته ای داری تا بر آورده سازم.</p>
<p>ابوحازم فرمود: خواسته ام این است که مرا از آتش جهنم نجات دهی و وارد بهشت نمایی.</p>
<p>خلیفه با تعجب گفت: این عمل کار من نیست.</p>
<p>ابوحازم پاسخ داد: پس من خواسته دیگری ندارم.</p>
<p>در نهایت خلیفه فرمود: ای ابوحازم مرا پندی ده.</p>
<p>ابوحازم فرمود: عظمت پروردگار را در قلبت جای بده وبترس از اینکه تو را در آنچه که از آن نهی نموده بیابد و در آنچه تو را بدان امر نموده نیابد.</p>
<p>سپس خداحافظی نموده و راه بازگشت را در پیش گرفت.</p>
<p>امام ابوحازم رحمه الله در سال ۱۸۰ هجری و در سن ۸۰ سالگی در حالیکه در مسجدالنبی در حال سجده بود جان به جان آفرین تسلیم نمود واز دنیا رخت سفر بر بست.</p>
<p><strong>۱۳- یوسف بن ماهک فارسی:</strong><br />
یوسف بن ماهک فارسی از غلامان اهل مکه بود که از اصحابی چون: حکیم بن حزام، ابوهریره، عبدالله بن عمرو، ابن عباس و عبدالله بن صفوان بن امیه کسب دانش نموده واحادیث رسول الله صلی الله علیه وسلم را روایت کرده است.</p>
<p>و از وی دانشمندانی چون: ابوبشر،عطاء بن ابی رباح، ایوب سختیانی، حمید الطول: ابن جریج و&#8230; حدیث روایت کرده اند.</p>
<p>یوسف بن ماهک در سال ۱۱۰ هجری از جهان رخت بر بست.</p>
<p><strong>فهرس مصادر ومراجع: </strong><br />
۱- سیرأعلام النبلاء- للذهبی<br />
۲- عصر التابعین، لعبدالمنعم الهاشمی<br />
۳- الطبقات،لإبن سعد<br />
۴- وفیات الأعیان- ابن خلکان<br />
۵- معجم البلدان- للحموی<br />
۶- تهذیب الکمال،للمزی<br />
۷- حلیة الأولیاء، لأصبهانی<br />
۸- المنتظم،لإبن الجوزی<br />
۹- البدایة والنهایة،لإبن کثیر<br />
۱۰- صفة الصفوة- لابن الجوزی<br />
۱۱- أحاسن الأخبار فی محاسن سبعة الأخیار<br />
۱۲- صور من حیاة التابعین. عبدالرحمن رأفت پاشا<br />
۱۳- تهذیب التهذیب. ابن حجر العسقلانی</div>
</div>
<p style="text-align: center"> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://noor.blogparsi.com/1388/04/02/%d8%a7%d9%87%d9%84-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%87-%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%be%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%a8%d8%b1-%d8%b5%d9%84%db%8c-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیا وقت آن نرسیده است که مسلمانان به خود بیاییند؟</title>
		<link>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d8%a2%db%8c%d8%a7-%d9%88%d9%82%d8%aa-%d8%a2%d9%86-%d9%86%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%d9%85%d8%b3%d9%84%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%af/</link>
		<comments>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d8%a2%db%8c%d8%a7-%d9%88%d9%82%d8%aa-%d8%a2%d9%86-%d9%86%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%d9%85%d8%b3%d9%84%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 18:17:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>noor</dc:creator>
				<category><![CDATA[اهل تسنّن]]></category>
		<category><![CDATA[مقالات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://noor.blogparsi.com/?p=68</guid>
		<description><![CDATA[ احمدصیام رئوفی {اِنَّ اللهَ یامُرُ بِاالعدلِ وَالاِحسانِ وَایتآئی ذِالقٌربی وَ ینها عَنِ الفَحشآ،ِ وَ المُنکَرِ وَ البَغی یعِظُکُم لَعَلَّکم تَذَکَّروُن} [نحل: ۹۰] ترجمه: همانا الله دستور می دهد به انصاف و نیکی و دهش به خویشاوندان و منع می کند از بی شرمی و کار نامعقول و سرکشی و به شما تفهیم می کند تا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center" align="center"> <strong>احمدصیام رئوفی<br />
</strong><span class="excerpt"><img class="aligncenter" style="border: black 1px solid" src="http://www.bidary.com/files/adl-ehsan.JPG" border="1" alt="" hspace="7" width="80" align="right" />{اِنَّ اللهَ یامُرُ بِاالعدلِ وَالاِحسانِ وَایتآئی ذِالقٌربی وَ ینها عَنِ الفَحشآ،ِ وَ المُنکَرِ وَ البَغی یعِظُکُم لَعَلَّکم تَذَکَّروُن} [نحل: ۹۰] ترجمه: <strong>همانا الله دستور می دهد به انصاف و نیکی و دهش به خویشاوندان و منع می کند از بی شرمی و کار نامعقول و سرکشی و به شما تفهیم می کند تا که شما یاد کنید.</strong> (آیه ۹۰ سوره ی شریف نحل)<br />
این آیه از جامع ترین آیات قرآنی است، که در آن تمامی تعالیم اسلامی در الفاظی چند جای داده شده اند، لذا از عهد مبارک سلف (گذشتگان) تا امروز رایج است که در آخر خطبه های جمعه و عیدین این آیه تلاوت می شود. و حضرت عبدالله بن مسعود می فرماید: جامع ترین آیهء قرآنی در سوره نحل است.</span></p>
<p> </p>
<p><span class="excerpt"><span id="more-68"></span><!--more--><!--more--></span></p>
<p><span class="excerpt"></p>
<p align="center"><span class="title"><span>احمدصیام رئوفی</span></span></p>
<p class="title" align="center">آیا وقت آن نرسیده است که مسلمانان به خود بیاییند؟</p>
<div class="maintext"><strong>{اِنَّ اللهَ یامُرُ بِاالعدلِ وَالاِحسانِ وَایتآئی ذِالقٌربی وَ ینها عَنِ الفَحشآ،ِ وَ المُنکَرِ وَ البَغی یعِظُکُم لَعَلَّکم تَذَکَّروُن}</strong> [نحل: ۹۰] ترجمه: <strong>همانا الله دستور می دهد به انصاف و نیکی و دهش به خویشاوندان و منع می کند از بی شرمی و کار نامعقول و سرکشی و به شما تفهیم می کند تا که شما یاد کنید. </strong>(آیه ۹۰ سوره ی شریف نحل)</p>
<p>این آیه از جامع ترین آیات قرآنی است، که در آن تمامی تعالیم اسلامی در الفاظی چند جای داده شده اند، لذا از عهد مبارک سلف (گذشتگان) تا امروز رایج است که در آخر خطبه های جمعه و عیدین این آیه تلاوت می شود. و حضرت عبدالله بن مسعود می فرماید: جامع ترین آیهء قرآنی در سوره نحل است&#8230;</p>
<p>حضرت <strong>اکثم بن صیفی</strong> (رضی الله عنه) به وسیله ی این آیه مشرف به اسلام شد، <strong>امام ابن کثیر </strong>از کتاب «معرفة الصحابه» حافظ الحدیث ابویعلی این واقعه را با سند نقل نموده است که اکثم بن صیفی سردار قوم خود بود، وقتی که از ادّعای نبوّت آن حضرت (صلی الله علیه وآله وسلم) و اشاعه‌ی اسلام خبر یافت خواست تا به خدمت آن حضرت (صلی الله علیه وآله وسلم) حاضر گردد، اما افراد قوم به او گفتند: که تو سردار ما هستی، رفتن خود شما مناسب نیست، اکثم گفت: خیلی خوب پس دو نفر از قبیله را انتخاب کنید، تا به آنجا رفته اوضاع را بررسی کرده مرا اطلاع دهند.</p>
<p>هر دو به بارگاه نبودت حاضر شده، عرض کردند: ازطرف اکثم بن صیفی آمده ایم، و می خواهیم از شما دو چیز بپرسیم: و آن دو سؤال اکثم بن صیفی از قرار زیر است.</p>
<p><strong>من انت و ما انت؟ (تو که و چه هستی؟)</strong></p>
<p>آن حضرت (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: پاسخ سؤال اول این است که من محمد بن عبدالله هستم و پاسخ سؤال دوم این است که من بنده خدا و رسول او هستم، سپس آنحضرت (صلی الله علیه وآله وسلم) آیه (۹۰) سوره نحل را تلاوت نمود: {إن الله یأمرکم&#8230;} (الآیه)</p>
<p>آن دو قاصد عرض کردند: این جملات را باز برای ما تکرار کن، آن حضرت (صلی الله علیه وآله وسلم) تلاوت آیه را ادامه داد تا که آن دو قاصد آن را از بر کردند.</p>
<p>قاصدان برگشته نزد اکثم صیفی رسیدند، و اظها داشتند: اول می خواستیم نسب آن جناب (صلی الله علیه وآله وسلم) را در یابیم اما او به این مطلب چندان توجهی نکرد تنها به بردن نام پدر اکتفا نمود، ولی وقتی که ما از دیگران نسب او را تحقیق کردیم معلوم شد که او از نسب عالی و خانواده‌ای شریف می باشد، سپس گفتند: آن حضرت (صلی الله علیه وآله وسلم) چند کلمه‌ای به ما یاد داده است که ما آنها را بیان می‌کنیم، چنان که آنها آیه را به پیش اکثم بن صیفی خواندند.</p>
<p>اکثم گفت: از این معلوم می شود که او به مکارم اخلاق هدایت می کند، و از اخلاق رذیله و بد باز می دارد، و همه ی شما به زودی در دین او داخل شوید، تا که نسبت به دیگران پیش قدم باشید، تا پیرو قرار نگیرید. (ابن اثیر) (هرچند در تفسیر آیه مذکور واقعات دیگری هم ذکر شده است ولی ما به یکی آن اکتفا می کنیم)</p>
<p><strong>خواننده عزیز!</strong> آیه ای که در اول مضمون نوشته شده همه آنرا در خطبه های نماز جمعه می شنویم؛ ولی شاید تا به حال متوجه نشده باشیم که چه پیام بزرگی در آن نهفته است، که سبب ایمان قومی می شود. سبحان الله گذشتگان چقدر مبارک بودند که با شنیدن یک آیه از قرآن دین و مسلک آبا و اجداد خود را (که خیلی مشکل است) رها می کردند. ولی متأ سفانه مسلمانان امروز این قدر همت ندارند که بخاطر خدا عادات رذیله خود را رها کنند&#8230;</p>
<p>امروزه مسلمانان تمام قرآن را تلاوت می کنند ولی هیچ تغیری در رفتار و کردار بد آنها نمی کند چقدر تفاوت است. باز بسیاری از مردم می نشینند در باره صحابه (رضوان الله عنهم اجمعین) قضاوت می کنند&#8230;</p>
<p>خداوند عزوجل توفیق عمل به قرآن را به تک تک شما عزیزان عنایت فرماید از حوصله مندی تان جهان سپاس بنده را از دعای خیر تان فراموش نکنید.</p></div>
<p></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d8%a2%db%8c%d8%a7-%d9%88%d9%82%d8%aa-%d8%a2%d9%86-%d9%86%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%d9%85%d8%b3%d9%84%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دستش را رد نکن&#8230;</title>
		<link>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%b4-%d8%b1%d8%a7-%d8%b1%d8%af-%d9%86%da%a9%d9%86/</link>
		<comments>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%b4-%d8%b1%d8%a7-%d8%b1%d8%af-%d9%86%da%a9%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 10:18:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>noor</dc:creator>
				<category><![CDATA[اهل تسنّن]]></category>
		<category><![CDATA[مقالات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://noor.blogparsi.com/?p=61</guid>
		<description><![CDATA[ فیصل بن عبدالله العمری / ترجمه: ابوعمر انصاری &#8230;مادر از این کار فاطمه کاملا گیچ شده بود، او هیچ حرکتی از خود برای استقبال از میهمان نکرده و از جای خود بلند هم نشده بود و حتی وقتی که زن همسایه دستش را برای سلام به طرف او دراز کرد، دست او را نگرفته و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center"><img src="http://www.bidary.com/files/dastan0ebrat.jpg" border="1" alt="" hspace="7" align="right" /> <strong>فیصل بن عبدالله العمری / ترجمه: ابوعمر انصاری</strong></p>
<p style="text-align: center"><span class="excerpt">&#8230;مادر از این کار فاطمه کاملا گیچ شده بود، او هیچ حرکتی از خود برای استقبال از میهمان نکرده و از جای خود بلند هم نشده بود و حتی وقتی که زن همسایه دستش را برای سلام به طرف او دراز کرد، دست او را نگرفته و او را لحظاتی با دست باز رها کرد تا اینکه مادر بهت‌زده اش مجبور شد فریاد زده و بگوید: بلند شو و به خاله‌ات سلام کن!</span></p>
<p style="text-align: center"><span class="excerpt"><span id="more-61"></span><!--more--><!--more--></span></p>
<p><span class="excerpt"></p>
<div class="postbody">
<p align="center"><span class="title"><span>فیصل بن عبدالله العمری / ترجمه: ابوعمر انصاری</span></span></p>
<p class="title" align="center">دستش را رد نکن&#8230;</p>
<div class="maintext">مادر به استقبال زن همسایه که برای ملاقات آنها آمده بود رفت و فاطمه همچنان سرجای خود نشسته بود.</p>
<p>مادر از این کار فاطمه کاملا گیچ شده بود، او هیچ حرکتی از خود برای استقبال از میهمان نکرده و از جای خود بلند هم نشده بود و حتی وقتی که زن همسایه دستش را برای سلام به طرف او دراز کرد، دست او را نگرفته و او را لحظاتی با دست باز رها کرد تا اینکه مادر بهت‌زده اش مجبور شد فریاد زده و بگوید: بلند شو و به خاله‌ات سلام کن!</p>
<p>فاطمه بدون اینکه از جایش بلند شود و گویی که چیزی نشنیده، با بی توجهی جواب مادرش را داد.</p>
<p>زن همسایه که از دست فاطمه ناراحت شده بود و احساس می‌کرد که به او بی‌احترامی شده، دست درازشده‌اش را عقب کشید&#8230; خواست که به خانه‌اش برگردد و گفت: مثل اینکه وقت خوبی نیامده‌ام.</p>
<p>در این لحظه فاطمه از جایش برخواست و دست زن همسایه را گرفته و سر او را بوسید و گفت: خاله، من را ببخش اصلا قصد اهانت به شما را نداشتم و دست او را با احترام و لطف گرفت و او را وادار کرد که بنشیند.</p>
<p>و به او گفت: خاله ، خودت می دانی که من چه اندازه تو را دوست دارم.</p>
<p>فاطمه موفق شد خیال زن همسایه را آسوده کرده و ناراحتی ای را که به سبب کار عجیب و نامفهمومش در او ایجاد کرده بود را از بین ببرد.</p>
<p>اما مادر همچنان خود را کنترل می کرد تا عصبانیتش را پنهان کند.</p>
<p>زن همسایه برای خداحافظی برخواست و فاطمه نیز فورا بلند شد و دست راست او را گرفت تا اینکه او دستش را دراز نکند.</p>
<p>و گفت: باید دست من دراز بماند بدون اینکه تو دستت را دراز کنی تا زشتی کاری را که با تو کرده ام برایم آشکار شود.</p>
<p>ولی زن همسایه او را در آغوش کشید و سرش را بوسیده و گفت: اشکالی ندارد تو قسم خوردی که قصد اهانت نداشته‌ای.</p>
<p>همین که زن همسایه منزل را ترک کرد مادر به فاطمه با لحنی که عصبانیت در آن نهفته بود گفت: چه چیزی باعث شد این کار را بکنی؟</p>
<p>فاطمه گفت: می دانم که باعث ناراحتی و شرمندگی‌ات شدم ، مادرم ، من را ببخش.</p>
<p>مادر گفت: دستش را به سویت دراز کرده و تو سرجایت می نشینی و بلند نمی‌شوی دستش را بگیری و به او سلام کنی؟!</p>
<p>فاطمه گفت: <strong>تو هم مادرم همین کار را می کنی! </strong><br />
مادر فریاد زد: من هم همین کار را می‌کنم فاطمه؟!</p>
<p>گفت: <strong>بله شبانه‌روز این کار را می‌کنی</strong><br />
مادر با تندی جواب داد: من شبانه روز چه کار می‌کنم؟</p>
<p>فاطمه گفت: دستش را به سویت دراز می کند ولی تو دستت را به سویش نمی بری!</p>
<p>مادر با عصبانیت فریاد زد: او چه کسی است که دستش را به سوی من دراز می‌کند و من دستم را به سویش دراز نمی‌کنم؟</p>
<p>فاطمه گفت: <strong>الله ، مادرم&#8230;</strong></p>
<p>الله سبحانه و تعالی دستش را هنگام روز به سویت می گشاید تا توبه کنی&#8230; و شبانگاه دستش را به سویت می‌گشاید تا به سوی او بازگردی&#8230;</p>
<p>و تو توبه نمی کنی&#8230;</p>
<p>دستت را به سویش دراز نمی‌کنی تا با او عهد توبه ببندی.</p>
<p>مادر ساکت بود و سخنان دختر او را حیرت‌زده کرده بود</p>
<p>فاطمه به سخنانش ادامه داد : آیا زمانی که دستم را به سوی همسایه مان دراز نکردم، تو ناراحت نشدی و نترسیدی تصور خوبی را که نسبت به من دارد از بین برود؟</p>
<p>مادرم&#8230; من هر روز غصه می خورم، از اینکه می بینم تو دست هایت را برای توبه به سوی الله که شبانه روز دستهایش را به سوی تو دراز کرده ، دراز نمی کنی .</p>
<p>رسول الله صلی الله علیه و سلم می فرماید:<br />
<strong>«إن الله تعالى یبسط یده باللیل لیتوب مسیء النهار ، ویبسط یده بالنهار لیتوب مسیء اللیل حتى تطلع الشمس من مغربها »</strong>. [رواه مسلم]</p>
<p><strong>(الله تعالی دستش را هنگام شب می گشاید تا توبه‌ی گناهکار روز را بپذیرد و دستش را در روز می گشاید تا توبه‌ی گناهکار شب را قبول کند، تا زمانی که خورشید از مغرب طلوع نکرده باشد).</strong></p>
<p>آیا نمی‌بینی مادر: پروردگار ما در هر روز دوبار دستهایش را به سویت دراز می‌کند و تو دستانت را مشت می‌کنی و برای توبه به سوی او نمی‌گشایی!</p>
<p>چشمان مادر پر از اشک شد</p>
<p>فاطمه به سخنانش ادامه داد و بر شور آن افزود: ازعاقبتت می‌ترسم وقتی می‌بینم که نماز نمی‌خوانی، در حالی که اولین محاسبه‌ی تو در روز قیامت از نماز است</p>
<p>غم می.خورم هر وقت تو را می بینم که بدون حجابی که الله تو را به آن امر نموده از خانه خارج می‌شوی.</p>
<p>آیا تو از کار من با زن همسایه شرمنده نشدی&#8230;</p>
<p>من نیز مادرم، در مقابل دوستانم شرمنده می‌شوم، وقتی که درباره‌ی بی‌حجابی تو از من سوال می‌کنند در حالی که خود من محجبه هستم!..</p>
<p>اشک توبه بر گونه های مادر جاری گشت&#8230; دختر نیز با اشکهایش او را همراهی نمود</p>
<p>فاطمه به سوی مادرش رفت و او را با دلسوزی در آغوش گرفت.</p>
<p>مادر تکرار می کرد: پروردگارا توبه کردم&#8230; پروردگارا توبه کردم..</p>
<p><strong>برادران و خواهران من</strong></p>
<p>الله عزوجل می فرماید: <strong>{و من یغفر الذنوب إلا الله} </strong><br />
<strong>«و کیست به جز الله که گناهان را بیامرزد؟»</strong></p>
<p>یقینا الله اکنون تو و آنچه در قلبت می‌گذرد را می‌بیند و منتظر توبه‌ات است ، پس کاری کن که دوستدارت الله تو را در حال توبه ببیند.</p>
<p>چه بسا این داستان عبرت انگیز دری به سوی دعوت به توبه باشد.</p>
<p>وصلى الله وسلم على نبینا محمد وعلى آله وصحبه وسلم.</p>
<p>فیصل بن عبدالله العمری<br />
ترجمه : ابوعمر انصاری</p></div>
</div>
<p style="text-align: center"> </p>
<p></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%b4-%d8%b1%d8%a7-%d8%b1%d8%af-%d9%86%da%a9%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حداقل یکی از اینها باش</title>
		<link>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d8%ad%d8%af%d8%a7%d9%82%d9%84-%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d8%b4/</link>
		<comments>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d8%ad%d8%af%d8%a7%d9%82%d9%84-%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d8%b4/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 10:16:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>noor</dc:creator>
				<category><![CDATA[اهل تسنّن]]></category>
		<category><![CDATA[مقالات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://noor.blogparsi.com/?p=59</guid>
		<description><![CDATA[ استاد دکتر عبدالکریم بکار / ترجمه: ابوعامر اگر به اوضاع و احوال خویش نگاهی بیندازیم خواهیم دید که ما معمولا با وقت هایی خالی و بی ارزشی مواجهیم که نمی دانیم چگونه باید از آن استفاده ببریم یا اینکه از آن در کارهایی بی ارزش یا نه چندان راضی کننده استفاده می بریم استاد دکتر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center"><img src="http://www.bidary.com/files/qemma.jpg" border="1" alt="" hspace="7" align="right" /> <span style="font-size: x-small"><strong>استاد دکتر عبدالکریم بکار / ترجمه: ابوعامر</strong></span><br />
<span class="excerpt"><span style="font-size: x-small">اگر به اوضاع و احوال خویش نگاهی بیندازیم خواهیم دید که ما معمولا با وقت هایی خالی و بی ارزشی مواجهیم که نمی دانیم چگونه باید از آن استفاده ببریم یا اینکه از آن در کارهایی بی ارزش یا نه چندان راضی کننده استفاده می بریم</span></span></p>
<p style="text-align: center"><span class="excerpt"><span id="more-59"></span><!--more--><!--more--></span></p>
<div class="postbody">
<p align="center"><span class="title"><span>استاد دکتر عبدالکریم بکار / ترجمه: ابوعامر</span></span></p>
<p class="title" align="center">حداقل یکی از اینها باش</p>
<div class="maintext">برادران گرامی، خواهران بزرگوار، السلام علیکم ورحمة الله وبرکاته</p>
<p>از خداوند می خواهم که شما و آنان را که دوست دارید در بهترین حال نگه بدارد…</p>
<p>اگر به اوضاع و احوال خویش نگاهی بیندازیم خواهیم دید که ما معمولا با وقت هایی خالی و بی ارزشی مواجهیم که نمی دانیم چگونه باید از آن استفاده ببریم یا اینکه از آن در کارهایی بی ارزش یا نه چندان راضی کننده استفاده می بریم.</p>
<p>اینجاست که یکی از اندیشمندان معاصر بسیار هوشمندانه می گوید:</p>
<p>“یا خود یک پروژه باش، یا یک پروژه به وجود بیاور و یا در موفقیت یک پروژه مشارکت کن”</p>
<p>خداوند برخی از انسان ها را چنان گرامی داشته تا جایی که خود بسان درختی بزرگ گردیده اند که مردم از آنان سایه گرفته و از ثمره شان بهره می گیرند و از دیدنشان لذت می برند. اینگونه افراد همان رهبران بزرگ و امامان مشهور و علمای ثابت قدم و اندیشمندان کم نظیر هستند.</p>
<p>حال هر کدام از ما که توانستیم سعی کنیم به این رتبه برسیم زیرا که امت به شدت نیاز به چنین چهره هایی دارد تا آن را در مسیر هدایت و پیشرفت راه نما شود.</p>
<p>دسته ای دیگر از انسان ها هستند که توانایی این را ندارند که خود یک «پروژه» باشند اما خداوند به آنان این توفیق را داده که پروژه ای بزرگ را به وجود بیاورند. اینگونه افراد را می بینی که توان خود را در راه نشر خیر و کمک به ضعیفان و برطرف نمودن نیازهای آنان، صرف می کنند.</p>
<p>چنین کسانی را همیشه در حال تلاش برای تاسیس انجمن ها و هیئت ها و سازمان های سودمند و یا مطرح کردن راه کاری کارا و نوآورانه مشاهده می کنی.</p>
<p>در این میان گروه سومی هم هستند که به تنهایی توانایی به وجود آوردن یک پروژه را ندارند و بر این اساس به یاری صاحبان دیگر پروژه ها می پردازند. گاه با نظر و مشورت و گاه با تلاش و کمک و گاه با وقت و یا باکمک مالی.</p>
<p>چنین اشخاصی می دانند که زندگی واقعی یعنی تلاش و بخشش و مشارکت. بر این اساس اینگونه انسان ها همیشه در تلاشند که از مشکلی که حل کرده اند به مشکل دیگری بروندتا آن را نیز از میان بردارند و از پروژه ای که به اتمام رسیده به یک پروزه ی در حال تاسیس…</p>
<p>این گروه های سه گانه برکت این امت و باعث رونق آنند. چه بد است که انسان خود را به دور از این سه گروه و مشغول به هدفت های کوچک و یا لذت های از بین رفتنی ببیند!</p></div>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d8%ad%d8%af%d8%a7%d9%82%d9%84-%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تجربه ای کم نظیر</title>
		<link>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d8%a8%d9%87-%d8%a7%db%8c-%da%a9%d9%85-%d9%86%d8%b8%db%8c%d8%b1/</link>
		<comments>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d8%a8%d9%87-%d8%a7%db%8c-%da%a9%d9%85-%d9%86%d8%b8%db%8c%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 10:11:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>noor</dc:creator>
				<category><![CDATA[اهل تسنّن]]></category>
		<category><![CDATA[مقالات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://noor.blogparsi.com/?p=57</guid>
		<description><![CDATA[ترجمه: ابوعمر انصاری سعید جوانی است تقریبا ۳۷ ساله &#8230; یعنی جوانی در عنفوان جوانی – به قول معروف- درباره‌ی سعید شاید بتوان گفت که جوانی بسیار عادی است&#8230; وضع ظاهریش و کارهایش&#8230; سعید در مسجدی که کمی از مسجد محله‌ی ما دور تر است نماز می‌خواند حدود یک ماه پیش برای خواندن نماز به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center"><strong>ترجمه: ابوعمر انصاری<br />
</strong><span class="excerpt"><img class="aligncenter" style="border: black 1px solid" src="http://www.bidary.com/files/salat.jpg" border="1" alt="" hspace="7" align="right" />سعید جوانی است تقریبا ۳۷ ساله &#8230; یعنی جوانی در عنفوان جوانی – به قول معروف- درباره‌ی سعید شاید بتوان گفت که جوانی بسیار عادی است&#8230; وضع ظاهریش و کارهایش&#8230; سعید در مسجدی که کمی از مسجد محله‌ی ما دور تر است نماز می‌خواند<br />
حدود یک ماه پیش برای خواندن نماز به مسجد سعید رفتم ، او در صف اول و کنار مؤذن ایستاده بود!!  </span></p>
<p style="text-align: center"> </p>
<p style="text-align: center"><span class="excerpt"><span id="more-57"></span><!--more--><!--more--></span></p>
<p><span class="excerpt"></p>
<p align="center"><span class="title"><span>ترجمه: ابوعمر انصاری</span></span></p>
<p class="title" align="center">تجربه ای کم نظیر</p>
<div class="maintext"><strong>برادران گرامی</strong></p>
<p>از شما اجازه می‌خواهم تجربه‌ای کم‌نظیر و برجسته را برای شما بازگو کنم&#8230; از دوستم به نام سعید&#8230; و امیدوارم بازگو کردن این تجربه به نویسنده، خواننده و نقل‌کننده‌ی آن نفع برساند.</p>
<p>سعید جوانی است تقریبا ۳۷ ساله &#8230; یعنی جوانی در عنفوان جوانی – به قول معروف- درباره‌ی سعید شاید بتوان گفت که جوانی بسیار عادی است&#8230; وضع ظاهریش و کارهایش&#8230;</p>
<p>سعید در مسجدی که کمی از مسجد محله‌ی ما دور تر است نماز می‌خواند</p>
<p>حدود یک ماه پیش برای خواندن نماز به مسجد سعید رفتم ، او در صف اول و کنار مؤذن ایستاده بود!!</p>
<p>بعد از آن دوهفته قبل در مسجد آنها نماز خواندم&#8230; دیدم سعید در صف نماز کنار مؤذن ایستاده!!</p>
<p>دوباره چند روز پیش آنجا نماز خواندم. سعید را دیدم که کنار مؤذن است!!</p>
<p>اشتیاق او من را شگفت‌زده کرد&#8230; از اهمیتی که به نماز می‌داد تعجب کردم&#8230;</p>
<p>مخصوصا که افرادی مثل او اینگونه در نماز پیش‌قدم نیستند&#8230;</p>
<p>با یکی از جماعت مسجدش صحبت کردم&#8230; در باره‌ی سعید از او پرسیدم. لبخندی زد و گفت:</p>
<p>سعید&#8230; اسم او را کبوتر مسجد گذاسته‌ایم</p>
<p>گفتم: سبحان الله&#8230; چرا؟</p>
<p>گفت: هیچ نماز فرضی نیست که به مسجد بیایی مگر این که می‌بینی سعید قبل از تو به مسجد آمده&#8230;</p>
<p>حتی او چند دقیقه قبل از مؤذن می‌آید&#8230; در همه‌ی نمازها&#8230; بدون استثناء.. قبل از اذان و نه قبل از اقامه&#8230;</p>
<p>از کار او تعجب کردم&#8230; از خودم سوال کردم:</p>
<p>سعید چگونه توانسته بر نفس خود غلبه کرده و با آن جهاد کند و در پیشقدمی به سوی نماز او را شکست دهد؟!</p>
<p>تصمیم گرفتم که به طور غیر مستقیم از او سؤال کرده تا استفاده ببرم &#8230; و روش او را برای هرکس که می خواهد این کار را انجام دهد بگویم.</p>
<p>شنبه‌ی گذشته ۲۶/۲/۱۴۳۰ هـ با سعید نماز خواندم&#8230;. مثل همیشه کنار مؤذن ایستاده بود!!</p>
<p>بعد از نماز او را نگه داشتم&#8230; و سخن‌های زیر بین ما رد و بدل شد:</p>
<p>به او گفتم: ما شاء الله به تو&#8230; چندین بار در مسجدتان نماز خواندم&#8230; و همیشه تو را کنار مؤذن می‌بینم&#8230; چگونه توانسته‌ای بر شیطان، نفس اماره و هوای نفست غلبه کنی؟!</p>
<p>(با سختی) گفت: الحمدلله&#8230; از وقتی که پایبند نماز شدم&#8230; من بر این راه هستم.</p>
<p>به او گفتم: چگونه و با چه چیزی؟</p>
<p>گفت: من، خدا را شکر، خودم را عادت داده‌ام که قبل از اذان به مسجد بیایم&#8230; ساعت را ده دقیقه قبل از اذان تنظیم می‌کنم &#8230; به‌طوری که بتوانم وضو گرفته لباس بپوشم و به مسجد بیایم&#8230; و وقتم را به گونه‌ای تنظیم کرده‌ام که قبل از اذان وارد مسجد شوم&#8230; و اگر دیر شد، همراه مؤذن!!</p>
<p>گفتم: چگونه می‌توانی کارهایی را که قبل از نماز انجام می‌دهی رها کنی؟</p>
<p>گفت: همانطور که گفتم&#8230; باید با وقت کافی از خانه بیرون بیایم تا اینکه قبل از اذان در مسجد باشم&#8230; اگر با فرزندانم باشم&#8230; آنها خود می‌دانند که من قبل از اذان بلند می‌شوم&#8230; و اگر با دوستانم باشم آنها هم می‌دانند که من قبل از اذان باید بروم.</p>
<p>گفتم: آنها تو را از این کار منع نمی‌کنند؟</p>
<p>گفت: بله&#8230; ولی من با خودم عهد بسته‌ام که به هیچ کس توجهی نکنم&#8230; و الحمدلله من بر این کار استمرار دارم&#8230; و برایم پیش نیامده که با کسی قطع رابطه کنم&#8230; و برتری مطلق از آن الله است</p>
<p>گفتم: اگر از نماز جا بمانی چه می‌کنی؟</p>
<p>گفت: منظورت چیست؟!</p>
<p>گفتم : اگر دیر به نماز بیایی حالت چگونه می‌شود؟</p>
<p>گفت: از الله می‌خواهم که آن روز را نیاورد&#8230;!!</p>
<p>ولی اگر اتفاق افتاد&#8230; آن روز حالم خیلی بد می‌شود!!</p>
<p>به او گفتم: با این حال&#8230; در یک ماه چند بار قرآن را ختم می‌کنی؟</p>
<p>با حرج گفت: الحمدلله هر دو هفته ۳ بار قرآن را ختم می‌کنم.</p>
<p>یعنی ۶ ختم در یک ماه&#8230; کمتر یا بیشتر&#8230;</p>
<p>گفتم: با نماز صبح چه کار می‌کنی؟</p>
<p>گفت: قبل از اینکه بخوابم&#8230; به اندازه توان نماز می خوانم!! .. سپس می خوابم&#8230; و جوراب می پوشم و ساعت را ۱۵ دقیقه قبل از اذان تنظیم می کنم تا بتوانم به نماز برسم&#8230; سپس به مسجد می روم&#8230;</p>
<p>بعد لبخند زد و گفت:</p>
<p>و بعضی وقتها تو سرما دم این در – اشاره به در مسجد کرد- منتظر مؤذن می ایستم</p>
<p>گفتم: جوراب برای چیست؟</p>
<p>گفت: مسح بر جوراب کمتر از شستن پا وقت می‌گیرد&#8230; و این کار وقت کافی برای بیرون آمدن قبل از اذان را به من می‌دهد!!</p>
<p>گفتم: اگر شب تا دیروقت بیدار بودی چه می‌کنی؟</p>
<p>گفت: الحمدلله&#8230; الحمدلله من شب‌نشینی نمی‌کنم و اگر دیر بخوابم ساعت ۱۱ می‌خوابم.</p>
<p>گفتم: روابط اجتماعی &#8230; با آن چه کار می‌کنی؟</p>
<p>گفت: در مناسبت‌ها و جشن‌ها شرکت می‌کنم&#8230; ولی بعد از ساعت ده دیگر نمی‌نشینم تا بتوانم در برنامه‌ی روزانه ی خود استمرار داشته باشم.</p>
<p>گفتم: کسی را مسخره‌ات نمی کند؟</p>
<p>با لبخند گفت: زیاد&#8230; ولی الحمدلله&#8230; به آنها توجهی نمی‌کنم</p>
<p>به او گفتم: در مسجد چه می‌کنی؟</p>
<p>گفت: الحمدلله&#8230; کارهایش را انجام می‌دهم، قرآن‌ها را مرتب می‌کنم ، خوشبو کننده می زنم، بعضی وقتها دستشویی‌هایش را تمیز می‌کنم، دستمال کاغذی می آورم و اگر چیزی احتیاج به تعمیر داشت دنبال کارش را می‌گیرم.</p>
<p>گفتم: در این مدت طولانی که در مسجد می‌نشینی چیزی از قرآن را هم حفظ کرده‌ای؟</p>
<p>گفت: الحمدلله سوره‌ی الکهف، یوسف، هود، إسراء، مریم، طه، جزء عم، قسمتی از جزء تبارک و قسمت زیادی از سوره‌ی بقره را حفظ کرده‌ام و بعضی از اوقات که امام در نماز چیزی را فراموش می کند به او می‌گویم. خودم هم نمی‌دانم که چه آیه‌ای است یا در کدام سوره است؟ &#8230; و این از فضل الله است.</p>
<p>سپس به من گفت:</p>
<p>تمام این‌ها اولا به توفیق الله بستگی دارد</p>
<p>سپس به عزم و اراده‌ی‌ راستین و محکم</p>
<p>به او گفتم: راست گفتی، الله حال همه‌ی ما را اصلاح کند.</p>
<p>از الله می خواهم که به سعید توفیق دهد، او را حفظ کرده، یاریش نماید و کارهایش را آسان گرداند و به ما و او از فضل خود عطا بفرماید</p>
<p>و بهتر است که من با نماز جمعه بحث خود را کامل کنم که از عجیب ترین عجیب هاست.. و الله المستعان</p>
<p><strong>برادران گرامی</strong></p>
<p>از زمانی که سعید داستان خود را به من گفته و راه روش خودش را&#8230; وقت نماز که نزدیک می‌شود به یاد او می‌افتم و وقتی مؤذن اذان می‌گوید به یاد صحبت‌های او می‌افتم، وقت رفتن به نماز، هنگام بیدار شدن و آماده شدن برای نماز صبح!! حرف‌هایش همچنان درگوشم هستند، اشتیاقش و پیشقدمیش پیوسته من را توبیخ و تنبیه می‌کنند &#8230; چرا مثل او نباشم؟</p>
<p>سه شنبه‏ی گذشته ۶/۳/۱۴۳۰ هـ &#8230; بار دیگر پیش او رفتم تا بقیه ی تحقیقاتم را کامل کنم، و از او درباره‌ی نماز جمعه‌اش سؤال کنم و تفکر در باره ی قرآن&#8230; سعی کردم که زود به مسجد بروم، بعد از مؤذن وارد مسجد شدم، و او را مثل همیشه در مسجد یافتم!! ماشاء‌الله</p>
<p>بعد از نماز او را نگه داشتم و کنار در مسجد با هم مشغول صحبت شدیم</p>
<p>بعد از مقدمه به او گفتم: با نماز جمعه چه می‌کنی ، چه وقت می‌روی؟</p>
<p>گفت: حدودا ساعت ۹/۴۵ دقیقه به نماز جمعه می روم!!&#8230;. و الحمدلله</p>
<p>گفتم : چگونه؟</p>
<p>گفت: از ساعت ۹ تقریبا برای نماز آماده می شوم.. بعد از ساعت ۹/۳۰ تا ۹/۴۵ به مسجد جامع می‏روم و مهمترین چیز این است که قبل از ساعت ۱۰ در مسجد باشم.</p>
<p>گفتم: خانواده، آیا چیزی به تو نمی گویند؟</p>
<p>گفت: بله می گویند چرا الان می‌روی؟ هنوز خیلی زود است!!.. ولی همان طور که به تو گفتم: وقت را مشخص کرده و بر عهد با خودم ملتزم هستم.</p>
<p>گفتم: آیا کسی غیر از تو هم هست؟</p>
<p>گفت: بله بعد از من دو نفر می‌آیند&#8230; قبل از ساعت ۱۰/۳۰</p>
<p>گفتم: چقدر قرآن می خوانی؟</p>
<p>گفت: ۳ تا ۴ جزء الحمدلله</p>
<p>گفتم: آیا شیطان نمی گوید چرا زود می‌روی؟</p>
<p>لبخند زد و گفت: اگر شیطان بیاید&#8230; بر خلاف او کمی زودتر هم می روم&#8230; حتی بعضی اوقات ساعت ۹ یا قبل از وقتی که مشخص کرده‌ام می‌روم. و به من قاعده‌ی زیبایی را در این خصوص گفت که وقت خودش ان شاء الله می گویم<br />
بعد از این ملاقات به خودم گفتم: وای به حال ما. الله حال ما را اصلاح کند</p>
<p>آیا کسی از ما هست که نماز جمعه‌ی بعدی از سعید سبقت بگیرد؟</p>
<p><strong>نکته:</strong></p>
<p>بزرگواران، می خواستم بدانید، من این قصه را برای این ننوشتم که فقط از کار سعید تعجب کنید!!</p>
<p>ولی آن را برای شما بازگو کردم تا تشویقی برای پیشقدم بودن به سوی نماز و حرص بر عبادات، خواندن قرآن، و حفظ و تدبر آن باشد.</p>
<p>و همچنین باید بدانیم که کار سعید توفیقی از جانب رب العالمین است.</p>
<p>و اگر با الله صادق باشیم و صادقانه از او بخواهیم که قلب و اعمال ما را اصلاح کند و ما را در پیشگامی به سوی آن چه برادرمان سعید توفیق یافته، توفیق دهد، خیر فراوانی را به اذن الله به دست می‌آوریم.<br />
درخواست:</p>
<p>نگو بعد از چند روز این کار را می کنم&#8230; به تو می گویم &#8221; الان&#8221;</p>
<p>و نگو دشوار است!! &#8230;. که به تو می‌گویم : خوب.. امتحان کن</p>
<p>و نگو چگونه؟&#8230; می گویم کارت را جدی بگیر!</p></div>
<p></span></p>
<p style="text-align: center"> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d8%a8%d9%87-%d8%a7%db%8c-%da%a9%d9%85-%d9%86%d8%b8%db%8c%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ام المومنین زینب بنت جحش؛ سخاوت و بزرگواری</title>
		<link>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d8%a7%d9%85-%d8%a7%d9%84%d9%85%d9%88%d9%85%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%b2%db%8c%d9%86%d8%a8-%d8%a8%d9%86%d8%aa-%d8%ac%d8%ad%d8%b4%d8%9b-%d8%b3%d8%ae%d8%a7%d9%88%d8%aa-%d9%88-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af%d9%88/</link>
		<comments>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d8%a7%d9%85-%d8%a7%d9%84%d9%85%d9%88%d9%85%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%b2%db%8c%d9%86%d8%a8-%d8%a8%d9%86%d8%aa-%d8%ac%d8%ad%d8%b4%d8%9b-%d8%b3%d8%ae%d8%a7%d9%88%d8%aa-%d9%88-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af%d9%88/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 09:49:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>noor</dc:creator>
				<category><![CDATA[اهل تسنّن]]></category>
		<category><![CDATA[مقالات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://noor.blogparsi.com/?p=52</guid>
		<description><![CDATA[ عبدالمنعم هاشمی / مترجم: محمد گل گمشادزهی &#8230; پس از آن به برزه بنت رافع گفت: دست را دراز کن و این مبلغ را بگیر و به بنی فلان&#8230; و فلان بده و همچنین اسامی بسیاری از یتیمان و بیوه‌ها و نیازمندان را به برزه می‌گفت تا اینکه زیر پارچه مقدار خیلی کم باقی ماند، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center"><img class="aligncenter" style="border: black 1px solid" src="http://www.bidary.com/files/zaynab-bent-jahsh.jpg" border="1" alt="" hspace="7" align="right" /> <strong><span style="font-size: x-small">عبدالمنعم هاشمی / مترجم: محمد گل گمشادزهی</span></strong><span class="title"><br />
</span><strong><br />
</strong><span class="excerpt"><span style="font-size: x-small">&#8230; پس از آن به برزه بنت رافع گفت: دست را دراز کن و این مبلغ را بگیر و به بنی فلان&#8230; و فلان بده و همچنین اسامی بسیاری از یتیمان و بیوه‌ها و نیازمندان را به برزه می‌گفت تا اینکه زیر پارچه مقدار خیلی کم باقی ماند، برزه گفت: ای ام‌المومنین به خدا سوگند ما هم حقی در این مال داشتیم. </span></span></p>
<p style="text-align: center"><span class="excerpt"><span id="more-52"></span><!--more--><!--more--></span></p>
<p><span class="excerpt"></p>
<div class="postbody">
<p align="center">هاشمی / مترجم: محمد گل گمشادزهی</p>
<p class="title" align="center">ام المومنین زینب بنت جحش؛ سخاوت و بزرگواری</p>
<div class="maintext"><em>ای پیامبر خدا من با زنان دیگرت فرق دارم، زیرا آنها توسط پدر، یا برادر<br />
و دیگر اعضای خانواده شان به ازدواج تو در آمده اند، ولی مرا خداوند از<br />
فراز هفت آسمان به عقد شما در آورده است.<br />
زینت بنت جحش به پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم)</em></p>
<p><strong>قبل از ازدواج</strong></p>
<p>زینب همیشه این نعمت خداوندی را که با هدایت آسمانی به عقد پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در آمده نزد پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) یاد می کرد و همچنین بر سایر زنان افتخار می کرد و می گفت: شما را خانواده‌هایتان به عقد پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در آورده اند اما مرا خداوند از بالای هفت آسمان به عقد پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در آورده است.<br />
داستان زینب چیست؟ و چرا خداوند پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) را دستور داد تا با زینت ازدواج نماید؟ که چنین افتخار و شرافتی نصیب زینب گردد؟</p>
<p>پدر زینب «جحش» و مادر وی «امیمه» دختر عبدالمطلب، عمه پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بود، زینب در زمان بعثت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) دختری زیبا و جوان بود که با خانواده خود در مکه می زیست، اعضای خانواده اش به پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) ایمان آوردند و بعضی به حبشه هجرت کردند</p>
<p>در میان مهاجرین به سوی حبشه دو برادر زینب، عبدالله و عبیدالله به چشم می خوردند و آل جحش مکه را ترک کرده و از دیار خود هجرت نموده، حمنه خواهر زینب با زیباترین جوان قریش و اولین نماینده پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در مدینه، مصعب بن عمیر ازدواج کرد، خواهر دیگر زینب ام حبیب بنت جحش با عبدالرحمن بن عوف که از اشراف قریش بود ازدواج نمود، فقط زینب باقی مانده بود او منتظر بود که با کسی ازدواج کند که در نسب و شرافت با او برابر باشد.</p>
<p>در یکی از روزها، پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) کسی را فرستاد تا زینب را برای برده ی آزاده اش زید بن حارثه خواستگاری کند، پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) زید را دوست داشت و به او احترام می گذاشت زید را خدیجه در کودکی به محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) بخشیده بود و ایشان زید را تربیت و پرورش داده بود اما خانواده زینب نپذیرفتند و پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) ام ایمن حبشی را به ازدواج زید در آورد که اسامه قهرمان مسلمین از همین مادر متولد شد.</p>
<p>روزها گذشت و پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) از مکه به مدینه هجرت نمود و خداوند بر پیامبرش این آیه را نازل کرد:</p>
<p><strong>{وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَن یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُّبِینًا} </strong>[احزاب:۳۶]<br />
<strong>«هیچ مرد و زن مومنی، در کاری که خدا و پیغمبرش داوری کرده باشند اختیاری از خود در آن ندارند هر کس هم از دستور خدا و پیغمبرش سر پیچی کند گرفتار گمراهی کاملاً آشکاری می گردد.»</strong></p>
<p>زینب و برادرش دانستند که ازدواج فرزند حارثه با زینب قضای الهی و خواست پیامبر خداست و زینب حاضر شد که به این ازدواج تن در دهد. برادرش نزد پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) آمده معذرت خواست و گفت: «آنچه می خواهی به من دستور بده»</p>
<p>زینب برای اجرای امر الهی با زید ازدواج کرد، اما احساس می کرد که شوهر مناسبی ندارد. دیری نگذشت که اختلاف میان زینب و همسرش شروع شد و هر گاه که زید نزد پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) از زینب شکایت می کرد، پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) او را سفارش می کرد که صبر کند و می گفت: مشکلی نیست اختلاف زن و شوهر چیز عادی و ساده ای است.</p>
<p><strong>ازدواج با پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم)</strong></p>
<p>خداوند به پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) وحی نمود که چون زینب با فردی که از نظر مقام از او پایین تر است به خاطر رضای خدا و بر خلاف عادت عربها و میل باطنی ازدواج نموده است خداوند او را اکرام خواهد نمود و به زودی شوهرش او را طلاق خواهد داد و به عقد پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در خواهد آمد.</p>
<p>زید بار دیگر نزد پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) آمد و از دست زینب شکایت نمود</p>
<p>پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) گفت: «همسرت را نگاه دار.» اما ازدواج ادامه پیدا نکرد و زید، زینب بنت جحش را طلاق داد. و این آیه نازل شد:</p>
<p><strong>{وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَاتَّقِ اللَّهَ وَتُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللَّهُ مُبْدِیهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَى زَیْدٌ مِّنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاکَهَا لِکَیْ لَا یَکُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوَاجِ أَدْعِیَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا وَکَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا} </strong>[احزاب: ۳۷]</p>
<p><strong>«(یادآور شو!) زمانی را که به کسی که خداوند بدو نعمت داده بود و تو نیز بدو لطف کرده بودی، می گفتی: همسرت را نگاه دار و از خدا بترس. تو چیزی را در دل پنهان می داشتی که خداوند آن را آشکار می سازد، و از مردم می ترسیدی در حالی که خداوند سزاوار تر است که از او بترسی هنگامی که زید نیاز خود را بدو به پایان برد ما او را به همسری تو در آوردیم تا مشکلی برای مومنان در ازدواج با همسران پسر خواندگان خود نباشد بدانگاه که نیاز خود را بدانان به پایان ببرند. فرمان خدا باید انجام بشود.»</strong></p>
<p>زید پسر خوانده پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بود و زینب همانند زن پسر پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) نامیده می شد چگونه پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) از او خواستگاری کند؟ و دستور خدا هم بر این نازل شده است که با زینب خواستگاری نماید؟! و چون وحی نازل شد پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) با لبخند گفت: چه کسی می رود و زینب را مژده می دهد که خداوند او را به ازدواج من در آورده است؟</p>
<p>سلمی خادم پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) رفت و به زینب مژده داد که خداوند تو را به عقد پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در آورده است.</p>
<p>عایشه رضی الله عنها می گوید: وقتی با خبر شدم، احساس می کردم که زینب زیباست و به دستور خداوند به عقد پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در آمده است، رشک می بردم و با خودم می گفتم، او با این چیزها بر ما افتخار خواهد کرد.</p>
<p>ازدواج صورت پذیرفت و پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) گوسفندی ذبح کرد و از صبح تا اینکه نصف روز گذشت مردم گروه گروه به خانه پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) می آمدند و نان و گوشت می خوردند و زینب با احترام و عزت وارد خانه پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) شد و بر زنان پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) افتخار می کرد و می گفت: «شماها را خانواده هایتان به عقد پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در آورده اند اما مرا خداوند از بالای هفت آسمان به نکاح پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در آورده است.»</p>
<p>عایشه رضی الله عنها می گوید: هیچ یک از زنان پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) جز زینب با من رقابت نمی کرد. زینب در ضمن صلاح و پرهیزکاری زنی پر کار و زرنگ بود، او پوست ها را رنگ می کرد و می دوخت، و معروف بود که او روزه دار و شب‌نشین است. با دستهایش کارهایی که خوب می دانست انجام می داد و در راه خدا بر فقرا و بینوایان صدقه می‌نمود.</p>
<p><strong>زندگی زینب بعد از پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم)</strong></p>
<p>بعد از وفات پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) او همچنان پرهیز کار بود و به فقرا و مستمندان کمک می نمود در مورد سخاوت و نیکوکاری زینب گفته اند:</p>
<p>وقتی عمر رضی الله عنه مبلغی را که برای هر یک از زنان پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در نظر گرفته بود برای زینب فرستاد، سهمیه زینب دوازده هزار درهم بود، جون این مبلغ را به خانه زینب آوردند، زینب نتوانست به سوی این مال نگاه کند و نه آن را دست زد و خود را پوشاند و گفت: <strong>خدا رحم کند بر عمر این درهم ها را بریزید و روی آن پارچه ای بندازید. </strong></p>
<p>پس از آن به برزه بنت رافع گفت: دست را دراز کن و این مبلغ را بگیر و به بنی فلان&#8230; و فلان بده و همچنین اسامی بسیاری از یتیمان و بیوه‌ها و نیازمندان را به برزه می‌گفت تا اینکه زیر پارچه مقدار خیلی کم باقی ماند، برزه گفت: ای ام‌المومنین به خدا سوگند ما هم حقی در این مال داشتیم. زینب گفت: زیر پارچه چقدر باقی مانده است؟ و دستش را به آسمان بلند کرده و با تضرع گفت: بار خدایا از این سال به بعد من برای گرفت بخشش عمر زنده نباشم، بار خدایا در سال آینده این مال را نصیب من مگردان زیرا مال، فتنه است.</p>
<p>عمر رضی الله عنه از دعای زینب خبردار شد و گفت: او زن خوبی است. و بعد هزار درهم فرستاد تا این مبلغ را صرف خودش نماید، اما باز هم زینب آن را میان فقرا تقسیم کرد.</p>
<p>پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) گفته بود: « از همه شما همسرانم کسی زودتر به من ملحق خواهد شد که بیشتر سخاوت کند» و زینب همچنان که در عهد پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) سخاوت می نمود بعد از وفات پیامبر اموال خود را در راه خدا خرج می‌کرد تا اینکه اولین زن از زنان پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بود که وفات کرد و به شوهرش پیوست.</p>
<p>وقتی زینب درگذشت دو نفر از خانواده اش در قبر او ایستاده و او را دفن کردند.<br />
عمر رضی الله عنه با چهار تکبیر بر او نماز خواند<br />
ام المومنین در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد.</p>
<p>رحمت خدا بر ام المومنین زینب که از همه همسران پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) سخاوتمند تر بود، باد.</p>
<p><strong>مهمترین مراجع سیرت ام المومنین زینب بنت جحش عبارتند از: </strong></p>
<p>المعرفة و التاریخ ج ۲ ص ۷۲۲، ج ۳ ص ۲۳۳- اسدالغابة ج ۶ ص ۱۲۵، ۱۲۷- ترجمه ۶۹۴۷- شذرات الذهب ۱/۱۷۱- صفةالصفوة ج ۲ ص ۴۶- عیون الاثر ج ۲ ص ۳۸۲- الحلیة ج ۳ ص ۴۱۱- البدایة و النهایة ۷/۱۰۴- تاریخ الطبری ۲/۸۹، ۱۱۳، ۲۲۶- الکامل لابن الاثیر ج ۲/۱۷۷، ۱۹۷&#8230;، تاریخ الاسلام ذهبی، الخلفاء ص ۲۱۱- تفسیر القرطبی ۱۸۷/۱۴-و دیگر کتاب های حدیث و سیرت</p>
<p><strong>منبع</strong>:<br />
مادران مومنان<br />
تالیف: عبدالمنعم هاشمی. ترجمه: محمدگل گمشادزهی<br />
ناشر: انتشارات حرمین<br />
سال و نوبت چاپ: دوم- تابستان ۸۶</div>
</div>
<p></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d8%a7%d9%85-%d8%a7%d9%84%d9%85%d9%88%d9%85%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%b2%db%8c%d9%86%d8%a8-%d8%a8%d9%86%d8%aa-%d8%ac%d8%ad%d8%b4%d8%9b-%d8%b3%d8%ae%d8%a7%d9%88%d8%aa-%d9%88-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مردی از اهل بهشت !</title>
		<link>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa/</link>
		<comments>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 09:43:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>noor</dc:creator>
				<category><![CDATA[اهل تسنّن]]></category>
		<category><![CDATA[مقالات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://noor.blogparsi.com/?p=50</guid>
		<description><![CDATA[ صیام رئوفی &#8230; هنگامی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وسلم) برخاست و رفت، عبدالله بن عمرو بن العاص رضی‎الله‎عنهما دنبال آن مرد براه افتاد و بعدا چنین تعریف کرد: نزد آن مرد رفتم و گفتم: من با پدرم دچار اختلاف شده و سوگند خورده ام که تا سه روز، نزدش نروم. اگر اجازه بدهید [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center"><img class="aligncenter" style="border: black 1px solid" src="http://www.bidary.com/files/marde-beheshti.jpg" border="1" alt="" hspace="7" align="right" /> <strong>صیام رئوفی<br />
</strong><span class="excerpt">&#8230; هنگامی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وسلم) برخاست و رفت، عبدالله بن عمرو بن العاص رضی‎الله‎عنهما دنبال آن مرد براه افتاد و بعدا چنین تعریف کرد:<br />
نزد آن مرد رفتم و گفتم: من با پدرم دچار اختلاف شده و سوگند خورده ام که تا سه روز، نزدش نروم. اگر اجازه بدهید می خواهم به خانه شما بیایم.</span></p>
<p style="text-align: center"><span class="excerpt"><span id="more-50"></span><!--more--><!--more--></span></p>
<p align="center"><span class="title"><span>صیام رئوفی</span></span></p>
<p class="title" align="center">مردی از اهل بهشت !</p>
<div class="maintext">در حدیثی که امام احمد بن حنبل روایت کرده است، انس بن مالک رضی‎الله‎ عنه می‎گوید:<br />
روزی نزد پیامبر خدا (صلی الله علیه وسلم) نشسته بودیم. آن حضرت فرمود: اکنون از این ناحیه مردی از اهل بهشت می‌آید.</p>
<p>ناگهان مردی از انصار آمد، در حالیکه محاسن خود را از وضویی که گرفته بود خشک می کرد و کفش‌هایش را به دست چپ، گرفته بود. او جلو آمد و سلام کرد.</p>
<p>فردای آن روز دوباره پیامبر اکرم (صلی الله علیه وسلم) سخن دیروز را تکرار کرد و ناگهان همان مرد با همان حالت روز قبل، آمد.</p>
<p>روز سوم نیز پیامبر ا کرم (صلی الله علیه وسلم) سخن روز گذشته اش را تکرار کرد و باز همان مرد با همان حالت قبلی آمد.</p>
<p>هنگامی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وسلم) برخاست و رفت، عبدالله بن عمرو بن العاص رضی‎الله‎عنهما دنبال آن مرد براه افتاد و بعدا چنین تعریف کرد:</p>
<p>نزد آن مرد رفتم و گفتم: من با پدرم دچار اختلاف شده و سوگند خورده ام که تا سه روز، نزدش نروم. اگر اجازه بدهید می خواهم به خانه شما بیایم.</p>
<p>آن مرد اجازه داد و تا سه شبانه روز در خانه اش بودم.</p>
<p>در این مدت، عمل به خصوصی از آن مرد، ندیدم فقط او شبها زمانی که لباس در می آورد و می‌خوابید، ذکر خدا را می کرد و تکبیر می گفت و تا فرا رسیدن وقت نماز صبح می خوابید.</p>
<p>عبدالله می‎گوید: از آن مرد، جز شکر و سپاس خدا، چیزی نشنیدم. وقتی خواستم به خانه ام برگردم به او گفتم: ای بنده‌ی خدا! من با پدرم هیچ گونه مشکلی ندارم. بلکه از پیامبر ا کرم (صلی الله علیه وسلم) شنیدم که سه بار فرمود: «اکنون، مردی از اهل بهشت از فلان راه می آید». و هر سه بار تو از آن راه آمدی.</p>
<p>خواستم چند روزی با تو باشم تا ببینم چه عملی انجام می دهی که بهشتی شده‌ای تا من نیز آنگونه عمل کنم. ولی تو را ندیدم که عمل زیادی انجام دهی. پس چه چیزی باعث شد تا پیامبر خدا (صلی الله علیه وسلم) در حق تو بگوید بهشتی هستی؟</p>
<p>آن مرد گفت: من عمل خاصی انجام نمی ‌دهم که باعث بهشتی شدنم شده باشد. تنها می دانم که کینه و بغض هیچ مسلمانی را در دل ندارم و نسبت به خیری که خداوند به کسی عطا کرده، حسد نمی ورزم.</p>
<p>عبد الله گفت: پس همین است آن چیزی که تو را به این مقام رسانده و هر کس توان آنرا ندارد. منظور عبدالله بن عمرو رضی‎الله‎عنهما این بود که گر چه ظاهرا این عمل ساده به نظر می رسد ولی بیشتر مردم بدان گرفتار هستند.</p>
<p>خواننده ی عزیز! راه های بدست آوردن رضای خداوند متعالی بسیار زیاد است، اگر کسی خواهان آن باشد.</p>
<p>صحابه (رضی الله عنهم) آنقدر کوشش به خرچ دادند تا اینکه خداوند متعال در چندین جای از قرآن رضایت خود را از آنان اعلان کرد (رضی الله عنهم و رضو عنه) ولی این رضامندی خداوند (عزوجل) استقامت در راه اش می خواهد استقامت خستگی ناپذیر، در این زمانه بسیار کم اند کسانی که در راه خدا ثابت قدم مانده باشند&#8230;<br />
روزی ابوبکر (رضی الله عنه) به پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) (دوستانه) گفت: یا رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم)! شما هم ریش سفید شدین&#8230; (چون چند تار از ریش مبارک سفید شده بود)</p>
<p>رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) در جوابش گفت: بلی ای ابوبکر من را سوره ای هود ریش سفید ساخت&#8230;</p>
<p>شخصی رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) را در خواب دید و از ایشان سؤال کرد؟ یا رسول الله! آیا شما را داستانهای پیامبران که در سوره هود آمده ریش سفید ساخت؟</p>
<p>آن حضرت (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: نه! من را فقط یک آیه که گفته است: {پس استوار باش چنانجه فرموده شده تورا و آنانکه توبه کرده اند همراه تو نیز، واز حد مگذرید هرآئینه وی بآنچه می کنید بیناست} [۱۱۲ سوره هود]<br />
در این زمانه اگر قرار باشد با کسی مسابقه بدهی باید در بدعات و فریبکاری ها باشد چون کسی کاری را بخاطر خدا انجام نمی دهد! امیدوارم پروردگار عالم همه مسلمانان، و به خصوص شما عزیزان را استقامت در دین نصیب کند. والسلام (ص – ر</p></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سالم مولای ابوحذیفه؛ اولین مسلمان از سرزمین فارس</title>
		<link>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%85-%d9%85%d9%88%d9%84%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%ad%d8%b0%db%8c%d9%81%d9%87%d8%9b-%d8%a7%d9%88%d9%84%db%8c%d9%86-%d9%85%d8%b3%d9%84%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3/</link>
		<comments>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%85-%d9%85%d9%88%d9%84%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%ad%d8%b0%db%8c%d9%81%d9%87%d8%9b-%d8%a7%d9%88%d9%84%db%8c%d9%86-%d9%85%d8%b3%d9%84%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 09:38:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>noor</dc:creator>
				<category><![CDATA[اهل تسنّن]]></category>
		<category><![CDATA[مقالات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://noor.blogparsi.com/?p=47</guid>
		<description><![CDATA[ عادل حیدری بسیاری از بزرگان اوس و خزرج در مدینه از ثبیتة خواستگاری کردند اما وی امتناع می نمود تا اینکه قافله ای از قبیله قریش به یثرب آمد که در آن میان ابوحذیفة بن عتبة بن ربیعة قرار داشت وچون ابوحذیفه از دیگران در مورد خوبی های ثبیتة شنید از وی خواستگاری نمود سالم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center"><img class="aligncenter" style="border: black 1px solid" src="http://www.bidary.com/files/salem-pars.bmp" border="1" alt="" hspace="7" align="right" /> <strong>عادل حیدری<br />
</strong><span class="excerpt">بسیاری از بزرگان اوس و خزرج در مدینه از ثبیتة خواستگاری کردند اما وی امتناع می نمود تا اینکه قافله ای از قبیله قریش به یثرب آمد که در آن میان ابوحذیفة بن عتبة بن ربیعة قرار داشت وچون ابوحذیفه از دیگران در مورد خوبی های ثبیتة شنید از وی خواستگاری نمود</span></p>
<p style="text-align: center"><span class="excerpt"><span id="more-47"></span><!--more--><!--more--></span></p>
<p><span class="excerpt"></p>
<p class="title" align="center"><strong>سالم مولای ابوحذیفه؛ اولین مسلمان از سرزمین فارس</strong></p>
<div class="maintext">اولین شخصیتی که از اهل فارس شرف وافتخار ملاقات با رسول الله و ایمان به وی را کسب نمود سالم غلام ابوحذیفه می باشد که خود از سابقین اولین و اهل بدر و از دانشمندان صحابه واز مقربین به رسول الله صلی الله علیه وسلم محسوب می شدند.</p>
<p>امام ذهبی در سیرأعلام النبلاء می فرماید: ( أصله من اصطخر) و و اصطخر چنانچه یاقوت حموی در معجم البلدان ذکر می کند یکی از شهرهای فارس می باشد که بدست اصطخر بن طهمورث پادشاه فارس بنا شده است.</p>
<p>در مسیر زندگی<br />
سلام بن جبیر قرظی بسان هرسال دیگر با قافله تجاری‌اش از شام به یثرب آمده بود تا آنچه را بهمراه خویش آورده بود در مقابل یهود و اوس وخزرج عرضه نماید، کالاهای سلام همه به فروش رسید اما در آن میان تنها غلامی باقی مانده بود که هم عرب و هم یهود از خریدن وی امتناع می کردند، زیرا آن غلام نمی‌توانست بخوبی به زبان عربی سخن بگوید و آنگاه که لب به سخن می گشود الفاظ فارسی را در آن می آمیخت.</p>
<p>سلام می گفت: این غلام دارای ذکاوتی عالی و هنرمندی توانا واز سلاله خاندانی شرافتمند از اهل فارس می باشد، اما مردم به وی می خندیدن و به سخنانش توجه نمی کردند.</p>
<p>روزی ثبیتة بنت یعار اوسی از آنجا گذر کرد و غلام توجه وی را به خود جلب کرد و آنگاه که از اسم وی پرسید .سلام گفت :نام وی سالم می باشد . ثبیتة غلام را خرید و خوشحال به خانه بازگشت.</p>
<p>ثبیتة به غلام خویش اهمیت ویژه ای می داد و به بهترین وجه در تربیت او می کوشید.</p>
<p>بسیاری از بزرگان اوس و خزرج در مدینه از ثبیتة خواستگاری کردند اما وی امتناع می نمود تا اینکه قافله ای از قبیله قریش به یثرب آمد که در آن میان ابوحذیفة بن عتبة بن ربیعة قرار داشت وچون ابوحذیفه از دیگران در مورد خوبی های ثبیتة شنید از وی خواستگاری نمود.</p>
<p>در ابتدا ثبیته به او پاسخ منفی داد اما دیری نگذشت که به منزلت وجایگاه ابوحذیفه در میان قریش پی برد و به وی پاسخ مثبت داد و به همسری او در آمد، و ابو حذیفه همراه با همسرش وغلام وی راه مکه را در پیش گرفتند دیری نپائید که ثبیتة به قدردانی از همسرش غلام خویش را به وی هدیه نمود.</p>
<p>وقتی ابوحذیفه به مکه رسید چنانچه عادت داشت بلافاصله به نزد دوست صمیمی اش عثمان بن عفان رضی الله عنه رفت و آنگاه که به خدمت عثمان رسید، عثمان فرصت را غنیمت شمرده و او را بسوی دین حق فراخواند و ابوحذیفه نیز اجابت نمود و پس از اسلام ابوحذیفه همسرش ثبیته و غلامش سالم نیز به رسول خدا صلی الله علیه وسلم ایمان آوردند.</p>
<p><strong>فضائل سالم رضی الله عنه</strong><br />
امام بخاری رحمه الله در صحیحش از ابن عمر رضی الله عنهما روایت می کند:</p>
<p><strong>«هنگامی که اولین دسته مهاجرین به قباء رسیدند قبل از آمدن رسول الله صلی الله علیه وسلم ، سالم غلام ابوحذیفه امامت نماز را بر عهده داشت زیرا از همه به قرآن آگاهتر بود.»</strong></p>
<p>و نیز امام بخاری در صحیحش از عبدالله بن عمرو بن العاص رضی الله عنهما روایت می کند که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند:</p>
<p><strong>«قرآن را از چهار نفر فرا گیرید: عبدالله بن مسعود، سالم ، معاذ، ابی بن کعب».</strong></p>
<p>وهمچنین امام احمد رحمه الله در مسند از ام المؤمنین عائشه ـ رضی الله عنها ـ چنین روایت می کند:</p>
<p>روزی در آمدن به خانه تأخیر نمودم وقتی به خانه بازآمدم رسول خدا صلی الله علیه وسلم فرمود: چه چیزی تو را باز داشت؟ عرض کردم : در مسجد کسی را یافتم که قرآن را می خواند و در طول عمر خویش کسی را ندیدم که بدین زیبایی قرآن را تلاوت کند ؛</p>
<p>رسول خدا صلی الله علیه وسلم پس از شنیدن این سخن ردای خویش را جمع نمود و وارد مسجد شد و سالم غلام ابوحذیفه را دید که مشغول قرائت قرآن است سپس خطاب به وی فرمود: <strong>«خدا را سپاس می گویم که در امت من شخصی چون تو را قرار داد».</strong><br />
یاران رسول الله صلی الله علیه وسلم نیز سالم را بسیار دوست می داشتند؛ سعید بن مسیب می گوید از عبدالله بن عمر رضی الله عنهما پرسیدم چرا اسم فرزندت را سالم گذاشتی ؟ فرمود : بخاطر محبتم نسبت به سالم مولای ابوحذیفه.</p>
<p><strong>شهادت سالم رضی الله عنه</strong><br />
ایمان در وجود سالم ریشه دوانیده بود وی در پیکارهای بدر و احد وخندق و تمام نبردها در رکاب رسول الله صلی الله علیه و سلم با دشمنان جنگید تا اینکه رسول خدا صلی الله علیه وسلم از دنیا رحلت نمود وامور مسلمین به خلیفه اش ابوبکر صدیق واگذار شد.</p>
<p>دیری از خلافت صدیق رضی الله عنه نگذشته بود که توطئه مرتدین خبر از پیکاری سخت و جانفرسا را داد، آری نبرد یمامه.</p>
<p>مسلمانان برای نبرد با مرتدین خارج شدند وسالم نیز همراه برادر ایمانی اش ابوحذیفه مسیر جهاد را در پیش گرفتند؛ قبل از نبرد دو برادر ایمانی همدیگر را در آغوش گرفته و با یکدیگر پیمان شهادت بستند .</p>
<p>بهنگام نبرد ابوحذیفه فریاد بر می آورد: ای اهل قرآن اعمال خویش را با قرآن زینت بخشید.</p>
<p>و شمشیرش چون باد تندی بر فرق سپاه مسیلمه کذاب فرود می آمد.</p>
<p>و سالم نیز چنین ندا می زد: <strong>«چه بد حامل قرآنی هستم اگر دشمنان خدا از قسمت من به سپاه مسلمین حمله ور شوند»</strong> و با شمشیر خویش در میان مرتدین می‌گشت و شجاعانه آنها را از پای در می آورد تا اینکه شمشیری از شمشیرهای مرتدین دست راست وی را که( پس از شهادت زید بن خطاب رضی الله عنه ) پرچم مهاجرین را بدست گرفته بود قطع نمود ؛ وی با دست چپ پرچم را بدست گرفت در حالیکه این آیه را تلاوت می نمود:</p>
<p><strong>{وَکَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَمَا ضَعُفُوا وَمَا اسْتَکَانُوا وَاللَّهُ یُحِبُّ الصَّابِرِینَ} </strong>[آل عمران: ۱۴۶].</p>
<p>پس از نبرد آنگاه که مسلمین شهدای خویش را می جستند سالم را در حالی یافتند که آخرین رمقهای خویش را می گذراند؛<br />
وقتی مسلمانان به نزد وی رسیدند از آنها پرسید: ابوحذیفه چه کار کرد؟</p>
<p>گفتند: شهید شد.</p>
<p>سالم فرمود: مرا در کنار وی بخوابانید ؛</p>
<p>عرض کردند : او اکنون در کنار توست ودر همین مکان شهید شد.</p>
<p>آنگاه سالم آخرین لبخند خویش را بر زبان جاری ساخت.</p>
<p>و بدانچه با دوست و برادرش آن را می طلبیدند دست یافتند.</p>
<p>با هم مسلمان شدند – با هم زندگی کردند – و با هم شهید شدند.</p>
<p><strong>رضی الله عنهما و أرضاهما</strong></p>
<p>فهرس مصادر و مراجع:</p>
<p>۱- صحیح بخاری</p>
<p>۲- مسند امام احمد</p>
<p>۳- سیرأعلام النبلاء- للذهبی</p>
<p>۴- معجم البلدان &#8211; للحموی</p>
<p>۵- اسد الغابة فی معرفة الصحابة- لابن أثیر</p>
<p>۶- رجال حول الرسول- لخالد محمد خالد..</p></div>
<p></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%85-%d9%85%d9%88%d9%84%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%ad%d8%b0%db%8c%d9%81%d9%87%d8%9b-%d8%a7%d9%88%d9%84%db%8c%d9%86-%d9%85%d8%b3%d9%84%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زیباترین داستان محبت در تاریخ</title>
		<link>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ad%d8%a8%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae/</link>
		<comments>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ad%d8%a8%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 09:32:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>noor</dc:creator>
				<category><![CDATA[اهل تسنّن]]></category>
		<category><![CDATA[مقالات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://noor.blogparsi.com/?p=44</guid>
		<description><![CDATA[ عادل حیدری امروزه هر نویسنده و یا خواننده ای تلاش می کند داستانی را بعنوان شگفت انگیزترین و زیباترین داستان محبت در تاریخ ذکر کند و اشخاص داستان را نمادی از محبت و سمبلی از عشق راستین بداند. زیباترین داستان محبت در تاریخ امروزه هر نویسنده و یا خواننده ای تلاش می کند داستانی را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="aligncenter" style="border: black 1px solid" src="http://www.bidary.com/files/dastan-mohabbat.jpg" border="1" alt="" hspace="7" align="right" /> <strong>عادل حیدری<br />
</strong><span class="excerpt">امروزه هر نویسنده و یا خواننده ای تلاش می کند داستانی را بعنوان شگفت انگیزترین و زیباترین داستان محبت در تاریخ ذکر کند و اشخاص داستان را نمادی از محبت و سمبلی از عشق راستین بداند.</span></p>
<p><span class="excerpt"><span id="more-44"></span><!--more--><!--more--></span></p>
<p class="title" align="center"><strong>زیباترین داستان محبت در تاریخ</strong></p>
<div class="maintext">امروزه هر نویسنده و یا خواننده ای تلاش می کند داستانی را بعنوان شگفت انگیزترین و زیباترین داستان محبت در تاریخ ذکر کند و اشخاص داستان را نمادی از محبت و سمبلی از عشق راستین بداند.</p>
<p>عده ای می گویند بهترین داستان ، داستان لیلی و مجنون می باشد زیرا که شهره آفاق گشته و ضرب المثلی برای عشق ومحبت شده اند ؛ مگر نشنیده اید که می گویند:</p>
<p>همیشه تا حسن و عشق باشد<br />
مثلها شاهد از لیلی و مجنون</p>
<p>و نیز:<br />
چو مجنون در بیابان غمم دور از رخ لیلی<br />
که درد خویشتن بر پشته های خار می گویم</p>
<p>گروهی دیگر گویند شیرین وفرهاد را حظی اوفر از عشق ومحبت بوده است مگر نشنیده اید که گویند:</p>
<p>زبانم تیشه فرهاد شد بهر دل سنگین<br />
زبس کافسانه شیرین خود بسیار می گویم</p>
<p>و نیز:</p>
<p>حدیث غصه فرهاد و قصه شیرین<br />
بخون لعل بباید نوشت بر کهسار</p>
<p>عده ای دیگر گویند متأمل در داستان وامق و عذرا امواجی از محبت می یابد که در داستانهای دیگر کمتر یافت می شود و آنها نماد راستین عشق ومحبت می باشند؛ مگر نشنیده اید که گویند:</p>
<p>بسان دیده ی وامق بگرید ابر بر گلها<br />
بشکل عارض عذرا بخندد می بساغرها</p>
<p>و نیز :</p>
<p>وامق چو کارش از غم عذرا به جان رسید<br />
کارش مدام با غم و آه سحر فتاد</p>
<p>برخی نیز ویس و رامین را نماد حقیقی محبت دانند و گویند مگر نشنیده اید که شعرا گفته اند:</p>
<p>مزن دم از نسرین که در خلوتگه رامین<br />
چو ویس دلستان باشد نشاید نام گل بردن</p>
<p>و نیز:<br />
شمع از جانبازی پروانه آمد سرفراز<br />
ویس از دل بردن رامین مثل شد در جهان</p>
<p>در این میان کسانی نیز هستند که عشق لیلی و مجنون و دیگران را تحقیر نموده و خود را نماد واقعی وراستین عشق می دانند و چنین می گویند:</p>
<p>قصه ما با تو از لیلی ومجنون در گذشت<br />
خسرو و شیرین چه باشد وامق و عذرا چه بود</p>
<p>و برخی نیز با خواندن کتابهای داستان و رمانهای عاشقانه سعی می کنند داستان مزبور را بهترین داستان محبت در تاریخ ذکر نموده و شخصیات موجود در آنرا سمبلی از عشق راستین بدانند .</p>
<p>حال اگر در این داستانها تأمل نمائیم به مسائل مهمی دست می یابیم:</p>
<p>۱- اکثر این داستانها زائده تخیلات نویسندگانشان می باشد و بویی از صحت ندارند.<br />
۲- بر فرض صحت فرجام این عشقها دو چیز است – وصال یا فراق – در حالیکه محبت راستین فراتر از آن است.<br />
۳- اگر اندکی به این داستانها بیندیشیم در می یابیم اسبابی که برای این محبت ها ذکر می شود بیشتر جنبه هوا و هوس دارند و همواره سخن از قد و قامت رعنای معشوق است در حالیکه محبت واقعی چیزی فراتر از ظاهر است.<br />
۴- گاهی اوقات نویسندگان در نوشته هایشان در وصف معشوق چنان اغراق می نمایند که او را شایسته عبادت می دانند و گویا عاشق در کمال ذلت کمر به پرستش معشوق بسته است.</p>
<p>و چه خوش سروده است پیر رومی آنگاه که فرمود:</p>
<p>ویس و رامین ، خسرو و شیرین بخوان<br />
که چه کردند از حسد آن ابلهان<br />
که فنا شد عاشق و معشوق نیز<br />
هم نه چیزند و هواشان هم نه چیز</p>
<p><strong>اما زیباترین داستان محبت در تاریخ&#8230;.</strong></p>
<p>اگر انسان برگهای تاریخ را ورق بزند با داستانی شگفت انگیز از محبت مواجه می شود ، داستانی که نه زائده خیال نویسندگان است و نه با وصال وفراق پایان می یابد و نه از روی هوا و هوس است ؛ بلکه اسبابی رفیع در ورای این محبت یافت می شود و آنهم محبت رسول الله صلی الله علیه وسلم و أم المؤمنین خدیجه رضی الله عنها می باشد.</p>
<p>آنگاه که خدیجه بانوی ثروتمند و سرشناس مکه تصمیم می گیرد با یتیم زاده قرشی ازدواج نماید او را به صداقت ، امانتداری و حسن اخلاقش می پسندد و با وی وصلت می کند .</p>
<p>دیری نمی گذرد که گذر زمان خبر از حوادثی غیر منتظره می دهد. ؛ محمد سراسیمه از غار حرا باز گشته است و آشتفته و پریشان می گوید : زملونی زملونی – دثرونی دثرونی ؛ مرا بپوشانید مرا بپوشانید. آنگاه که خدیجه علت را می جوید ، محمد خبر از نزول فرشته وحی می دهد در آنهنگام خدیجه با یقینی راسخ می فرماید:</p>
<p>«خوشخبر باش . بخدا سوگند که پرودگار تو را خوار نمی کند زیرا که تو پیوند خویشاوندی را بجای می آوری و راستگو و صداقت پیشه هستی و به درماندگان یاری می رسانی و به فقرا انفاق می کنی و در رفع حاجت نیازمندان به آنها کمک می کنی»</p>
<p>در آن لحظه دشوار که محمد سخن از ملاقات فرشته وحی می زند ؛ چیزی که در میان اعراب مکه بی سابقه بود می بینیم که این شیرزن چگونه و با چه یقینی سخن می گوید. سخنانی که بایستی در طول تاریخ با آب طلا بر صحنه روزگار حک شوند و براستی موقف خدیجه رضی الله عنها در این لحظه زیباترین موقفی است که یک زن در تاریخ بشریت گرفته است .</p>
<p>خدیجه این سخنان را بر زبان جاری می سازد زیرا محمد را می شناسد و صفات او را بخوبی می داند لهذا مطمئن است که خداوند چنین انسانی را خوار نمی کند. و درهمان لحظه به رسول خدا صلی الله علیه و سلم ایمان می آورد و بقول ابن عبدالبر اندلسی رحمه الله: اولین مخلوقی بود که به رسول الله صلی الله علیه وسلم ایمان آورد.</p>
<p>خدیجه رسول خدا را به نزد پسر عمویش ورقة بن نوفل می برد. محمد داستان نزول وحی را برای ورقة بازگو می کند اما ورقة که کتابهای پیامبران پیشین را خوانده بود و از برخورد اقوام پیامبران گذشته با آنها خبر داشت خبر از آینده ای ناگوار برای محمد می دهد: تو را از مکه بیرون خواهند کرد و با تو به دشمنی خواهند پرداخت. اما خدیجه را باکی نیست زیرا او حاضر است همراه با همسرش هر مصیبتی را تحمل نماید.</p>
<p>دعوت اسلامی شروع می شود و خدیجه در راستای پیشرفت دعوت اموال و دارایی خویش را در راه خدا انفاق می نماید.<br />
دیری نمی گذرد که محاصره اقتصادی شروع می شود و بنی هاشم و بنی مطلب بایستی سالها را با تحمل کردن سخت ترین شرایط در شعب ابیطالب بگذرانند ، سالهایی که آکنده از خاطرات تلخ وناگوار برای رسول خدا صلی الله علیه وسلم ویارانش بود، در این میان خدیجه رضی الله عنها تمام مشقات و سختی ها را بجان می خرد و گام به گام در کنار همسرش در شعب ابیطالب سختی ها را تحمل می کند تا اینکه پیک اجل بسراغش می آید ، انا لله و انا الیه راجعون.</p>
<p>پیامبر صلی الله علیه وسلم از درگذشت خدیجه چنان متأثر شده بود که آن سال را سال اندوه نامید. وچرا سال اندوه نباشد ؛ ربع قرن پیامبر صلی الله علیه وسلم با وی زندگی کرد و هیچ زنی را در محبت با وی شریک نکرد. و اگر دستور پروردگار به ازدواجهای وی نبود چه بسا دیگر ازدواج نمی نمود.</p>
<p>محبت رسول الله صلی الله علیه وسلم نسبت به خدیجه منحصر به زندگانی وی نبود بلکه حتی پس از وفات خدیجه همواره ایشان را یاد می کرد.</p>
<p>روز فتح مکه مردم همه گرداگرد رسول خدا صلی الله علیه وسلم جمع شده بودند و بزرگان قریش نیز که مورد عفو رسول خدا قرار گرفته بودند نیز به خدمت ایشان آمده بودند ؛ ناگهان رسول الله صلی الله علیه وسلم از دور پیرزنی را مشاهده نمود و بلافاصله جمع را رها کرد و بسوی وی شتافت ، وقتی با او رسید عبای خود را بر زمین پهن نمود و در کنار او بر زمین نشست و مدتی طولانی با هم سخن گفتند، ام الؤمنین عائشه رضی الله عنها می گوید در مورد پیرزنی که رسول الله صلی الله علیه وسلم تا این اندازه به او اهمیت داده بود از ایشان پرسیدم؛ در جواب فرمودند:</p>
<p>این پیرزن از دوستان خدیجه می باشد. گفتم: درباره چه چیزی سخن می گفتید؟ پیامبر فرمود: درباره روزگاران خدیجه. غیرت و رشک وجود ام المؤمنین عائشه را فرا گرفت و فرمود: آیا همچنان پیرزنی را یاد می کنی که وجودش را خاک فرا گرفته و خداوند بهتر از او را به تو عطاء نموده است؟!!</p>
<p>رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: بخدا سوگند که پروردگار بهتر از خدیجه را به من نبخشیده است زیرا زمانی خدیجه به من ایمان آورد که مردم به من کفر ورزیدند و زمانی مرا تصدیق نمود که مردم مرا تکذیب کردند و هنگامی با مال خویش مرا در راستای دعوت یاری رساند که مردم اموال خویش را از من دریغ داشتند و خداوند از وی فرزندانی به من بخشید درحالیکه که از دیگر زنانم مرا از فرزند محروم کرد.</p>
<p>ام المؤمنین عائشه دریافت که رسول خدا صلی الله علیه وسلم را خشمگین نموده است لهذا فرمود: ای رسول خدا برای من از خداوند طلب آمرزش کن ، پیامبر فرمود: برای خدیجه از خداوند طلب آمرزش کن تا خداوند تو را ببخشاید. وهرگاه رسول خدا صلی الله علیه وسلم گوسفندی را در خانه قربانی می نمود قسمتی از گوشت آنرا به خانه دوستان خدیجه می فرستاد روزی ام المؤمنین عائشه که از این امر ناراحت شده بود فرمود: خدیجه؟!! رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: خداوند محبت خدیجه را روزی من گردانده است.</p>
<p>ام المؤمنین عائشه می گوید: پیامبر چنان وصف خدیجه را می کرد که گویا در زندگی اش زنی جز خدیجه وجود نداشته است و همواره می فرمود: خدیجه چنین بود و خدیجه چنان بود و خدیجه مادر فرزندانم بود ، هیچگاه از خانه خارج نمی شد مگر اینکه یادی از خدیجه می کرد و او را به زیبایی می ستود.</p>
<p>در جایی دیگر ام المؤمنین عائشه می فرماید: نسبت به هیچکدام از همسران رسول خدا صلی الله علیه وسلم چون خدیجه رشک نبردم درحالیکه او را ندیده بودم زیرا همواره می شنیدم که رسول الله از ایشان یاد می کرد وخداوند به رسولش دستور داد تا وی را به قصری از مروارید در بهشت مژده دهد و هرگاه گوسفندی را قربانی می نمود قسمتی از آنرا به دوستان خدیجه می فرستاد.</p>
<p>ونیز ام المؤمنین عائشه می فرماید: هرگاه هالة بنت خویلد خواهر خدیجه به خانه پیامبر می آمد و در می زد رسول خدا از درزدن او که مانند در زدن خدیجه بود او را می شناخت و با خوشحالی می فرمود: خدای من!! هالة بنت خویلد به نزد ما آمده است.</p>
<p>( البته باید توجه نمود که اکثر روایتهایی که در مورد فضائل ام المؤمنین خدیجه رضی الله عنها روایت شده راوی آنها خود ام المؤمنین عائشه رضی الله عنها می باشد که بیانگر خرد واسع و کمال انصاف ایشان بوده و رشک میان همسران امری طبیعی و عادی است که گریزی از آن نیست.)</p>
<p><strong>داستان گردنبند خدیجه رضی الله عنها</strong></p>
<p>در جنگ بدر ابوالعاص بن ربیع داماد رسول خدا صلی الله علیه وسلم و همسر دخترش زینب که تا آن روز مشرک بود و در سپاه مشرکین قرار داشت توسط مسلمانان اسیر شد، زینب برای آزادی همسرش مقداری مال و نیز گردنبندی را که یادگار مادرش خدیجه بود و بهنگام عروسی به وی هدیه داده بود را بعنوان فدیه شوهرش بسوی رسول خدا فرستاد، هنگامی که رسول الله صلی الله علیه وسلم گردنبند ام المؤمنین خدیجه را دید یاد وخاطره ام المؤمنین خدیجه در ذهنش زنده شد و دلش بحال دخترش سوخت و دستور داد ابوالعاص بن ربیع را آزاد نموده و گردنبند را نیز به زینب بازگردانند.</p>
<p><strong>اسباب محبت رسول الله صلی الله علیه وسلم نسبت به خدیجه رضی الله عنها</strong></p>
<p>اگر به آنچه گذشت دقت کرده باشید می توانید اسباب محبت رسول الله صلی الله علیه وسلم نسبت به خدیجه را در این گفته ایشان بیابید: (زمانی خدیجه به من ایمان آورد که مردم به من کفر ورزیدند و زمانی مرا تصدیق نمود که مردم مرا تکذیب کردند و هنگامی با مال خویش مرا در راستای دعوت یاری رساند که مردم اموال خویش را از من دریغ داشتند و خداوند از وی فرزندانی به من بخشید درحالیکه که از دیگر زنانم مرا از فرزند محروم کرد.)</p>
<p><strong>اسباب محبت أم المؤمنین خدیجه رضی الله عنها نسبت به رسول الله صلی الله علیه وسلم </strong></p>
<p>و نیز اگر نیک به سیرت رسول الله صلی الله علیه وسلم و مادرمان خدیجه بنگریم اسباب محبت خدیجه نسبت به رسول الله صلی الله علیه وسلم را در این گفته ایشان می توان یافت: (خوشخبر باش . بخدا سوگند که پرودگار تو را خوار نمی کند زیرا که تو پیوند خویشاوندی را بجای می آوری و راستگو و صداقت پیشه هستی و به درماندگان یاری می رسانی و به فقرا انفاق می کنی و در رفع حاجت نیازمندان به آنها کمک می کنی )</p>
<p><strong>خاتمه:</strong></p>
<p>برادر وخواهر عزیزم&#8230;<br />
اگر در زندگی زناشویی جویای الگویی در راستای محبت هستید آنرا در افسانه هایی چون لیلی و مجنون و یا شیرین وفرهاد مجوئید بلکه آنرا در خانه ای بجوئید که بر اساس تقوا بنا شده بود؛ آری خانه رسول الله و خدیجه .و اگر می خواهید خانواده ای سرشار از صفا و صمیمیت و آکنده از محبت داشته باشد در زندگی به رسول خدا صلی الله علیه وسلم ومادرتان خدیجه اقتدا کنید.</p></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://noor.blogparsi.com/1388/04/01/%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ad%d8%a8%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
