کتاب وحی

 

 

 

باب (۱): چگونگی آغاز وحی بر رسول الله

اعمال به نیت ها بستگی دارند

۱ ـ عَنْ عُمَرَ بْنِ الْخطابِ  قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ  یَقُولُ: «إِنَّمَا الأَعْمَالُ

 بِالنِّیَّاتِ، وَإِنَّمَا لِکُلِّ امْرِئٍ مَا نَوَى، فَمَنْ کَانَتْ هِجْرَتُهُ إِلَى دُنْیَا یُصِیبُهَا أَوْ إِلَى

 امْرَأَةٍ یَنْکِحُهَا فَهِجْرَتُهُ إِلَى مَا هَاجَرَ إِلَیْهِ». (بخارى:۱)

ترجمه: عمربن خطاب  می گوید: از رسول الله  شنیدم که فرمود: «اعمال به نیت ها بستگی دارند و با هر کس، مطابق نیتش رفتار می شود. پس هر کس، به خاطر مقاصد دنیوی یا ازدواج با زنی، هجرت نماید، به دنیا دست می یابد و با آن زن، ازدواج می کند. در نتیجه، دستاورد هجرت هر کس، همان چیزی است که به خاطر آن، هجرت نموده است».

۲ ـ عَنْ عَائشَةَ أُمِّ الْمُوُمِنِینَ رَضِیَ اللَّه عَنْهَا: أَنَّ الْحَارِثْ بْنَ هِشَامٍ  سَأَلَ

 رَسُولَ اللَّهِ  فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللَّهِ کَیْفَ یَأْتِیکَ الْوَحْیُ؟ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ  :

«أَحْیَانًا یَأْتِینِی مِثلَ صَلْصَلَة الْجَرَسِ وَهُوَ أَشَدُّهُ عَلَیَّ فَیُفْصَمُ عَنِّی وَقَدْ وَعَیْتُ عَنْهُ

مَا قَالَ، وَأَحْیَانًا یَتَمثَّلُ لِیَ الْمَلَکُ رَجُلاً فَیُکَلِّمُنِی فَأَعِی مَا یَقُولُ» قَالَتْ عَائشَة

 رَضِیَ اللَّه عَنْهَا: وَلَقَدْ رَأَیْتُهُ یَنْزِلُ عَلَیْهِ الْوَحْیُ فِی الْیَوْمِ الشَّدِیدِ الْبَرْدِ فَیَفْصِمُ

 عَنْهُ وَإِنَّ جَبِینَهُ لَیَتَفَصَّدُ عَرَقًا. (بخارى:۲)

 ترجمه: از ام الموُمنین؛ عایشه رضی الله عنها؛ روایت است که حارث ابن هشام از رسول الله  پرسید و گفت: یا رسول الله! وحی چگونه نازل می شود؟ رسول الله  فرمود: «گاهی مانند صدای زنگ (یعنی بصورت زمزمه) نازل می شود و این، سخت ترین نوع آنست. و پس از فراگرفتن وحی، این کیفیت، خاتمه پیدا می کند. گاهی هم فرشتة وحی، بصورت انسان می‏آید و با من سخن می گوید و من گفته هایش را حفظ می کنم». عایشه رضی ‏الله‏ عنها می‏گوید: در فصل زمستان و شدت سرما، شاهد نزول وحی بر آنحضرت  بودم. و در این هنگام، چون وحی تمام می شد، پیشانی رسول الله  خیس عرق می شد و از آن، عرق       می چکید.

۳ ـ عَنْ عَائشَةَ رَضِیَ الله عَنْهَا أَنَّهَا قَالَتْ: أَوَّلُ مَا بُدِئَ بِهِ  مِنَ الْوَحْیِ الرُّؤْیَا

الصَّالِحَةُ فِی النَّوْمِ، فَکَانَ لا یَرَى رُؤْیَا إِلا جَاءَتْ مِثْلَ فَلَقِ الصُّبْحِ، ثُمَّ حُبِّبَ

إِلَیْهِ الْخَلاءُ، وَکَانَ یَخْلُو بِغَارِ حِرَاءٍ فَیَتَحَنَّتْ فِیهِ وَهُوَ التَّعَبُّدُ اللَّیَالِیَ ذَوَاتِ الْعَدَدِ

قَبْلَ أَنْ یَنْزِعَ إِلَى أَهْلِهِ وَیَتَزَوَّدُ لِذَلِکَ ثْمَّ یَرْجِعُ إِلَى خَدِیجَة فَیَتَزَوَّدُ لِمِثْلِهَا حَتَّى

جَاءَهُ الْحَقُّ وَهُوَ فِی غَارِ حِرَاءٍ، فَجَاءَهُ الْمَلَکُ فَقَالَ: اقْرَأْ قَالَ: «مَا أَنَا بِقَارِئٍ»

قَالَ: «فَأَخَذَنِی فَغَطَّنِی حَتَّى بَلَغَ مِنِّی الْجَهْدَ ثُمَّ أَرْسَلَنِی فَقَالَ: اقْرَأْ قُلْتُ: مَا أَنَا

 بِقَارِئٍ فَأَخَذَنِی فَغَطَّنِی الثْانِیَة حَتَّى بَلَغَ مِنِّی الْجَهْدَ ثُمَّ أَرْسَلَنِی فَقَالَ: اقْرَأْ

فَقُلْتُ: مَا أَنَا بِقَارِئٍ، فَأَخَذَنِی فَغَطَّنِی الثَالِثَةَ ثُمَّ أَرْسَلَنِی فَقَالَ: ]اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ

الَّذِی خَلَقَ خَلَقَ الإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ اقْرَأْ وَرَبُّکَ الأَکْرَمُ[» فَرَجَعَ بِهَا رَسُولُ اللَّهِ 

یَرْجُفُ فُوُادُهُ فَدَخَلَ عَلَى خَدِیجَةَ بِنْتِ خُوَیْلِدٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهَا فَقَالَ: «زَمِّلُونِی

زَمِّلُونِی» فَزَمَّلُوهُ حَتَّى ذَهَبَ عَنْهُ الرَّوْعُ فَقَالَ لِخَدِیجَةَ وَأَخْبَرَهَا الْخَبَرَ «لَقَدْ

خَشِیتُ عَلَى نَفْسِی» فَقَالَتْ خَدِیجَةُ: کَلاَّ وَاللَّهِ مَا یُخْزِیکَ اللَّهُ أَبَدًا، إِنَّکَ لَتَصِلُ

 الرَّحِمَ، وَتَحْمِلُ الْکَلَّ، وَتَکْسِبُ الْمَعْدُومَ، وَتَقْرِی الضَّیْفَ، وَتُعِینُ عَلَى نَوَائِبِ

الْحَقِّ. فَانْطَلَقَتْ بِهِ خَدِیجَةُ حَتَّى أَتَتْ بِهِ وَرَقَةَ بْنَ نَوْفَلِ بْنِ أَسَدِ بْنِ عَبْدِالْعُزَّى

 ابْنَ عَمِّ خَدِیجَةَ، وَکَانَ امْرَأً قَدْ تَنَصَّرَ فِی الْجَاهِلِیَّة، وَکَانَ یَکْتُبُ الْکِتَابَ

الْعِبْرَانِیَّ، فَیَکْتُبُ مِنَ الإِنْجِیلِ مَا شَاءَ اللَّهُ أَنْ یَکْتُبَ، وَکَانَ شَیْخًا کَبِیرًا قَدْ

 عَمِیَ، فَقَالَتْ لَهُ خَدِیجَةُ: یَا ابْنَ عَمِّ اسْمَعْ مِنِ ابْنِ أَخِیکَ فَقَالَ لَهُ وَرَقَةُ: یَا ابْنَ

 أَخِی مَاذَا تَرَى؟ فَأَخْبَرَهُ رَسُولُ اللَّهِ  خَبَرَ مَا رَأَى فَقَالَ لَهُ وَرَقَةُ: هَذَا النَّامُوسُ

 الَّذِی نَزَّلَ اللَّهُ عَلَى مُوسَى، یَا لَیْتَنِی فِیهَا جَذَعًا، لَیْتَنِی أَکُونُ حَیًّا إِذْ یُخْرِجُکَ

قَوْمُکَ. فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ  : «أَوَمُخْرِجِیَّ هُمْ؟» قَالَ: نَعَمْ، لَمْ یَأْتِ رَجُلٌ قَطُّ

بِمثْلِ مَا جِئْتَ بِهِ إِلا عُودِیَ وَإِنْ یُدْرِکْنِی یَوْمُکَ أَنْصُرْکَ نَصْرًا مُؤَزَّرًا، ثُمَّ لَمْ

یَنْشَبْ وَرَقَةُ أَنْ تُوُفِّیَ وَفَتَرَ الْوَحْیُ. (بخاری:۳)

ترجمه: عایشه رضی ‏الله‏ عنها می‏گوید: نزول وحی بر رسول الله  به وسیلة خوا بها و رویاهای راستین، شروع شد. و آنچه را که رسول الله  در عالم رویا می دید، مانند روشنی صبح، تحقق پیدا می کرد. بعدها رسول الله  به عزلت و گوشه نشینی علاقه مند گردید و در غار حراء گوشه ‏نشین شد. و چندین شبانه روز بدون اینکه به خانه بیاید، در آنجا عبادت می کرد و هنگامی که توشه اش تمام می شد، به خانه می رفت و توشه بر می داشت. خدیجه رضی الله عنها توشة او را آماده می کرد. در یکی از روزها که در غار حراء مشغول عبادت پروردگارش بود، فرشته ای نزد او آمد و خطاب به وی گفت: بخوان. رسول الله  فرمود: «من خواندن نمی دانم». رسول الله   میفرماید: فرشته مرا در بغل گرفت و تا جایی که تحمل داشتم، فشرد و بعد مرا رها کرد و گفت: بخوان. گفتم: «خواندن  نمی دانم». فرشته برای بار دوم مرا در بغل گرفت و به اندازه ای فشرد که بیش از حد توان من بود. بعد مرا رها کرد و گفت: بخوان. گفتم: «خواندن نمی دانم». رسول الله  می فرماید: برای بار سوم مرا در بغل گرفت، فشرد و رها کرد و گفت: (بخوان بنام پروردگارت، او که انسان را از خون بسته آفرید ...) بعد از آن، رسول الله  در حالی که قلبش می لرزید نزد خدیجه رضی الله عنها رفت و گفت: «مرابپوشانید، مرا بپوشانید». حاضرین رسول الله  را پوشانیدند تا اینکه ترس و وحشتش بر طرف شد. سپس، ماجرا را برای خدیجه بازگو نمود و فرمود: «من نسبت به جان خود، احساس خطر می کنم». خدیجه رضی الله عنها گفت: خداوند هرگز تو را ضایع و نابود نخواهد کرد، زیرا شما پای بند صله رحم هستی، مستمندان را کمک می کنی، از مهمانان پذیرایی می نمایی و در راه حق، مشکلات را تحمل می کنی. بعد از آن، خدیجه رضی الله عنها او را نزد پسر عموی خود، ورقه بن نوفل برد. ورقه مردی مسیحی بود، انجیل را به لغت عبری می نوشت. و بزرگسال و نابینا بود. خدیجه به وی گفت: ای پسر عمو! از برادرزاده ات (محمد) بشنو که چه می گوید. ورقه خطاب به رسول الله  گفت: ای برادر زاده! بگو چه دیده ای؟ رسول الله  آنچه را که دیده بود شرح داد. ورقه بن نوفل گفت: این همان فرشته ای است که خداوند بر موسی فرو فرستاد. ای کاش! روزی که قومت تو را از شهر بیرون می کنند، من زنده و جوان می بودم. رسول الله  فرمود: «مگر آنان مرا از شهرم بیرون می‏کنند»؟ ورقه گفت: آری. پیامی را که تو  آورده ای، هیچ پیامبری نیاورده است مگر اینکه با او دشمنی کرده و او را از شهر اخراج کرده اند. اگر من تا آن زمان، زنده بمانم، با تمام وجود، تو را کمک خواهم کرد. متأسفانه پس از مدت کوتاهی، ورقه در گذشت و سلسلة جریان وحی نیز برای مدت معینی متوقف شد.

۴ ـ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمَا وَهُوَ یُحَدِّثُ عَنْ فَتْرَةِ الْوَحْیِ فَقَالَ

فِیْ حَدِیْثِهِ: «بَیْنَا أَنَا أَمْشِی سَمِعْتُ صَوْتًا مِنَ السَّمَاءِ فَرَفَعْتُ بَصَرِی قِبَلَ السَّمَاءِ

 فَإِذَا الْمَلَکُ الَّذِی جَاءَنِی بِحِرَاءٍ قَاعِدٌ عَلَى کُرْسِیٍّ بَیْنَ السَّمَاءِ وَالأَرْضِ

، فرُعِبتُ مِنْهُ فَجِئْتُ أَهْلِی فَقُلْتُ زَمِّلُوْنِیْ، زَمِّلُوْنِیْ، فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى: ]یَا أَیُّهَا

الْمُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنْذِرْ[ إِلَى قَوْلِهِ: ]وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ[ فَحَمِیَ الْوَحْیُ وَتَتَابَعَ». (بخارى:۴)

ترجمه: از جابر بن عبدالله انصاری رضی الله عنهما روایت است که رسول الله  در حالی که دربارة فَترت (زمان انقطاع) وحی سخن می‏گفت، فرمود: «روزی، در مسیر راه، صدایی به گوشم رسید، سرم را بلند کردم، دیدم همان فرشته ای است که در غار حرا نزد من آمده بود. او روی کرسی ای که میان زمین و آسمان قرار داشت، نشسته بود. با دیدن آن صحنه، دچار ترس  شدم. به خانه برگشتم وگفتم: چادری روی من بیندازید». آنگاه این آیات از طرف پروردگار، نازل شد:

(ای کسی که بر خود چادر پیچیده ایی! برخیز و (مردم را از معصیت خدا)، برحذر دار و بزرگی و کبریایی پروردگارت را بیان کن و لباسهایت را پاکیزه نگاه دار. پلیدی ها و بت ها را رها کن). بعد از این، سلسله وحی ادامه یافت و  پی در پی، وحی نازل گشت.

۵ ـ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ فِی قَوْلِهِ تَعَالَى: ]لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ[ قَالَ: کَانَ

 رَسُولُ اللَّهِ  یُعَالِجُ مِنَ التَّنْزِیلِ شِدَّةً، وَکَانَ مِمَّا یُحَرِّکُ شَفَتَیْهِ فَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ:

فَأَنَا أُحَرِّکُهُمَا لَکُمْ کَمَا کَانَ رَسُولُ اللَّهِ  یُحَرِّکُهُمَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى: ]لا

تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ إِنَّ عَلَیْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ[ قَالَ: جَمْعُهُ لَکَ فِی صَدْرِکَ

وَتَقْرَأَهُ ]فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ[ قَالَ: فَاسْتمِعْ لَهُ وَأَنْصِتْ ]ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنَا بَیَانَهُ[ ثُمَّ

إِنَّ عَلَیْنَا أَنْ تَقْرَأَهُ، فَکَانَ رَسُولُ اللَّهِ  بَعْدَ ذَلِکَ إِذَا أَتَاهُ جِبْرِیلُ اسْتَمَعَ فَإِذَا

 انْطَلَقَ جِبْرِیلُ قَرَأَهُ النَّبِیُّ  کَمَا قَرَأَهُ. (بخارى:۵)

ترجمه: ابن عباس رضی الله عنهما در مورد آیة ]لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ[ می‏گوید: رسول الله  هنگام نزول وحی، مشقت فراوانی را متحمل می شد. منجمله آنحضرت   لب‏هایش را تکان می داد. ابن عباس رضی الله عنهما می گوید: من نیز لب هایم را همانطورکه رسول الله  تکان می داد، تکان می دهم (تا به شما نشان دهم که رسول الله   چگونه لب هایش را تکان می داد). آنگاه، خداوند این آیات را نازل فرمود: (ای محمد، هنگام نزول قرآن) شتابزده لبهایت را (برای فراگرفتن آن) تکان مده، زیرا جمع آوری قرآن و حفاظت و یاد دادن آن، بعهدة ما است. پس هنگامی که ما قرآن را خواندیم، (بعد) تو خواندن آنرا پیروی کن.سپس، توضیح و بیان قرآن نیز به عهدة ما است.

 ابن عباس رضی الله عنهما در تفسیر این آیات، می گوید: حفظ قرآن در سینه و یاد آوری آن به عهدة ما است. پس شما سکوت کنید و به آن، گوش فرا دهید. در پایان، این به عهده ما است که توانایی خواندن آنرا به شما عنایت نماییم.

بعد از نزول این آیات، هرگاه  جبرییل وحی می آورد، رسول الله   نخست گوش فرا می داد و پس از بازگشت جبرییل، آیات را آنگونه که نازل شده بود، تلاوت می کرد.

۶ ـ وَعَنْهُ رَضِیَ اللهُ عَنْهُمَا قَالَ: کَانَ رَسُولُ اللَّهِ  أَجْوَدَ النَّاسِ وَکَانَ أَجْوَدُ

 مَا یَکُونُ فِی رَمَضَانَ حِینَ یَلْقَاهُ جِبْرِیلُ وَکَانَ یَلْقَاهُ فِی کُلِّ لَیْلَةٍ مِنْ رَمَضَانَ

 فَیُدَارِسُهُ الْقُرْآنَ فَلَرَسُولُ اللَّهِ  أَجْوَدُ بِالْخَیْرِ مِنَ الرِّیحِ الْمُرْسَلَةِ. (بخارى:۶)

ترجمه: همچنین ابن عباس رضی الله عنهما می گوید: رسول الله  سخاوتمندترین انسانها بود. و سخاوتمندتر از هر وقت، زمانی بود که در ماه رمضان، جبرئیل نزد ایشان می آمد. جبرئیل در تمام شب های رمضان، قرآن را با رسول خدا  تکرار می نمود. و آنحضرت  در پخش خیر و نیکی، از بادهای وزنده نیز سبقت میگرفت.

۷ ـ وَعَنْهُ رَضِیَ اللهُ عَنْهُمَا: أَنَّ أَبَا سُفْیَانَ بْنَ حَرْبٍ أَخْبَرَهُ أَنَّ هِرَقْلَ أَرْسَلَ إِلَیْهِ

 فِی رَکْبٍ مِنْ قُرَیْشٍ وَکَانُوا تُجَّارًا بِالشَّامِ فِی الْمُدَّةِ الَّتِی کَانَ رَسُولُ اللَّهِ 

مَادَّ فِیهَا أَبَا سُفْیَانَ وَکُفَّارَ قُرَیْشٍ، فَأَتَوْهُ وَهُمْ بِإِیلِیَاءَ فَدَعَاهُمْ وَحَوْلَهُ عُظَمَاءُ

الرُّومِ ثُمَّ دَعَاهُمْ وَدَعَا بِتَرْجُمَانِهِ فَقَالَ: أَیُّکُمْ أَقْرَبُ بِهَذَا الرَّجُلِ الَّذِی یَزْعُمُ أَنَّهُ

نَبِیٌّ، فَقَالَ أَبُو سُفْیَانَ: فَقُلْتُ: أَنَا أَقْرَبُهُمْ نَسَبًا فَقَالَ: أَدْنُوهُ مِنِّی وَقَرِّبُوا أَصْحَابَهُ

 فَاجْعَلُوهُمْ عِنْدَ ظَهْرِهِ ثُمَّ قَالَ لِتَرْجُمَانِهِ: قُلْ لَهُمْ إِنِّی سَائِلٌ هَذَا عَنْ هَذَا الرَّجُلِ،

 فَإِنْ کَذَبَنِی فَکَذِّبُوهُ، فَوَاللَّهِ لَوْلا الْحَیَاءُ مِنْ أَنْ یَأثْرُوا عَلَیَّ کَذِبًا لَکَذَبْتُ عَنْهُ. ثُمَّ کَانَ أَوَّلَ مَا سَأَلَنِی عَنْهُ أَنْ قَالَ: کَیْفَ نَسَبُهُ فِیکُمْ؟ قُلْتُ: هُوَ فِینَا ذُو

نَسَبٍ. قَالَ: فَهَلْ قَالَ هَذَا الْقَوْلَ مِنْکُمْ أَحَدٌ قَطُّ قَبْلَهُ؟ قُلْتُ: لا. قَالَ: فَهَلْ کَانَ

مِنْ آبَائِهِ مِنْ مَلِکٍ؟ قُلْتُ: لا. قَالَ: فَأَشْرَافُ النَّاسِ اتَّبَعُوهُ أَمْ ضُعَفَاوُهُمْ؟ فَقُلْتُ

: بَلْ ضُعَفَاوُهُمْ. قَالَ: أَیَزِیدُونَ أَمْ یَنْقُصُونَ؟ قُلْتُ: بَلْ یَزِیدُونَ. قَالَ: فَهَلْ یَرْتَدُّ

أَحَدٌ مِنْهُمْ سَخْطَةً لِدِینِهِ بَعْدَ أَنْ یَدْخُلَ فِیهِ؟ قُلْتُ: لا. قَالَ: فَهَلْ کُنْتُمْ تَتَّهِمُونَهُ

بِالْکَذِبِ قَبْلَ أَنْ یَقُولَ مَا قَالَ؟ قُلْتُ: لا. قَالَ: فَهَلْ یَغْدِرُ؟ قُلْتُ: لا وَنَحْنُ مِنْهُ

فِی مُدَّةٍ لا نَدْرِی مَا هُوَ فَاعِلٌ فِیهَا. قَالَ: وَلَمْ تُمْکِنِّی کَلِمَةٌ أُدْخِلُ فِیهَا شَیْئًا

غَیْرُ هَذِهِ الْکَلِمَة قَالَ: فَهَلْ قَاتَلْتُمُوهُ؟ قُلْتُ: نَعَمْ. قَالَ: فَکَیْفَ کَانَ قِتَالُکُمْ إِیَّاهُ؟

 قُلْتُ: الْحَرْبُ بَیْنَنَا وَبَیْنَهُ سِجَالٌ، یَنَالُ مِنَّا وَنَنَالُ مِنْهُ. قَالَ: مَاذَا یَأْمُرُکُمْ؟ قُلْتُ:

یَقُولُ اعْبُدُوا اللَّهَ وَحْدَهُ وَلا تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئًا، وَاتْرُکُوا مَا یَقُولُ آبَاؤُکُمْ، وَیَأْمُرُنَا

 بِالصَّلاةِ وَالزَّکَاةِ وَالصِّدْقِ وَالْعَفَافِ وَالصِّلَةِ، فَقَالَ لِلتَّرْجُمَانِ: قُلْ لَهُ: سَأَلْتُکَ

 عَنْ نَسَبِهِ فَذَکَرْتَ أَنَّهُ فِیکُمْ ذُو نَسَبٍ، فَکَذَلِکَ الرُّسُلُ تُبْعَثُ فِی نَسَبِ قَوْمِهَا،

 وَسَأَلْتُکَ: هَلْ قَالَ أَحَدٌ مِنْکُمْ هَذَا الْقَوْلَ؟ فَذَکَرْتَ أَنْ لا. فَقُلْتُ: لَوْ کَانَ

أَحَدٌ قَالَ هَذَا الْقَوْلَ قَبْلَهُ، لَقُلْتُ: رَجُلٌ یَأْتَسِی بِقَوْلٍ قِیلَ قَبْلَهُ، وَسَأَلْتُکَ: هَلْ

کَانَ مِنْ آبَائِهِ مِنْ مَلِکٍ؟ فَذَکَرْتَ أَنْ لا، قُلْتُ: فَلَوْ کَانَ مِنْ آبَائِهِ مِنْ مَلِکٍ

قُلْتُ: رَجُلٌ یَطْلُبُ مُلْکَ أَبِیهِ، وَسَأَلْتُکَ: هَلْ کُنْتُمْ تَتَّهِمُونَهُ بِالْکَذِبِ قَبْلَ أَنْ

یَقُولَ مَا قَالَ؟ فَذَکَرْتَ أَنْ لا، فَقَدْ أَعْرِفُ أَنَّهُ لَمْ یَکُنْ لِیَذَرَ الْکَذِبَ عَلَى النَّاسِ

وَیَکْذِبَ عَلَى اللَّهِ، وَسَأَلْتُکَ: أَشْرَافُ النَّاسِ اتَّبَعُوهُ أَمْ ضُعَفَاوُهُمْ؟ فَذَکَرْتَ أَنَّ

ضُعَفَاءَهُمِ اتَّبَعُوهُ، وَهُمْ أَتْبَاعُ الرُّسُلِ، وَسَأَلْتُکَ: أَیَزِیدُونَ أَمْ یَنْقُصُونَ؟ فَذَکَرْتَ

أَنَّهُمْ یَزِیدُونَ، وَکَذَلِکَ أَمْرُ الإِیمَانِ حَتَّى یَتِمَّ، وَسَأَلْتُکَ: أَیَرْتَدُّ أَحَدٌ سَخْطَةً لِدِینِهِ

بَعْدَ أَنْ یَدْخُلَ فِیهِ؟ فَذَکَرْتَ أَنْ لا، وَکَذَلِکَ الإِیمَانُ حِینَ تُخَالِطُ بَشَاشَتُهُ

الْقُلُوبَ، وَسَأَلْتُکَ: هَلْ یَغْدِرُ؟ فَذَکَرْتَ أَنْ لا، وَکَذَلِکَ الرُّسُلُ لا تَغْدِرُ،

وَسَأَلْتُکَ: بِمَا یَأْمُرُکُمْ؟ فَذَکَرْتَ أَنَّهُ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَعْبُدُوا اللَّهَ وَحْدَهُ وَلا تُشْرِکُوا

بِهِ شَیْئًا، وَیَنْهَاکُمْ عَنْ عِبَادَةِ الأَوْثَانِ، وَیَأْمُرُکُمْ بِالصَّلاة وَالصِّدْقِ وَالْعَفَافِ، فَإِنْ

کَانَ مَا تَقُولُ حَقًّا فَسَیَمْلِکُ مَوْضِعَ قَدَمَیَّ هَاتَیْنِ، وَقَدْ کُنْتُ أَعْلَمُ أَنَّهُ خَارِجٌ لَمْ

 أَکُنْ أَظُنُّ أَنَّهُ مِنْکُمْ، فَلَوْ أَعْلَمُ أَنِّی أَخْلُصُ إِلَیْهِ لَتَجَشَّمْتُ لِقَاءَهُ وَلَوْ کُنْتُ عِنْدَهُ

 لَغَسَلْتُ عَنْ قَدَمِهِ، تْمَّ دَعَا بِکِتَابِ رَسُولِ اللَّهِ   الَّذِی بَعَثَ بِهِ دِحْیَةُ إِلَى

عَظِیمِ بُصْرَى فَدَفَعَهُ إِلَى هِرَقْلَ فَقَرَأَهُ فَإِذَا فِیْهِ:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

مِنْ مُحَمَّدٍ عَبْدِ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى هِرَقْلَ عَظِیمِ الرُّومِ سَلامٌ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى

 أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی أَدْعُوکَ بِدِعَایَةِ الإِسْلامِ أَسْلِمْ تَسْلَمْ یُوُتِکَ اللَّهُ أَجْرَکَ مَرَّتَیْنِ فَإِنْ

 تَوَلَّیْتَ فَإِنَّ عَلَیْکَ إثْمَ الأَرِیسِیِّینَ وَ ]یَا أَهْلَ الْکِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى کَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَیْنَنَا

وَبَیْنَکُمْ أَنْ لا نَعْبُدَ إِلا اللَّهَ وَلا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئًا وَلا یَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ

فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوْا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ[ .

قَالَ أَبُو سُفْیَانَ: فَلَمَّا قَالَ مَا قَالَ، وَفَرَغَ مِنْ قِرَاءَةِ الْکِتَابِ، کثُرَ عِنْدَهُ

الصَّخَبُ، وَارْتَفَعَتِ الأَصْوَاتُ، وَأُخْرِجْنَا، فَقُلْتُ لأَصْحَابِی حِینَ أُخْرِجْنَا: لَقَدْ

أَمِرَ أَمْرُ ابْنِ أَبِی کَبْشَةَ إِنَّهُ یَخَافُهُ مَلِکُ بَنِی الأَصْفَرِ، فَمَا زِلْتُ مُوقِنًا أَنَّهُ سَیَظْهَرُ

 حَتَّى أَدْخَلَ اللَّهُ عَلَیَّ الإِسْلامَ، وَکَانَ ابْنُ النَّاطُورِ صَاحِبُ إِیلِیَاءَ، وَهِرَقْلَ أسقُفًّا

عَلَى نَصَارَى الشَّأْمِ یُحَدِّثْ أَنَّ هِرَقْلَ حِینَ قَدِمَ إِیلِیَاءَ أَصْبَحَ یَوْمًا خَبِیثَ النَّفْسِ،

 فَقَالَ بَعْضُ بَطَارِقَتِهِ: قَدِ اسْتَنْکَرْنَا هَیْئَتَکَ. قَالَ ابْنُ النَّاطُورِ: وَکَانَ هِرَقْلُ حَزَّاءً

یَنْظُرُ فِی النُّجُومِ فَقَالَ لَهُمْ حِینَ سَأَلُوهُ: إِنِّی رَأَیْتُ اللَّیْلَة حِینَ نَظَرْتُ فِی

النُّجُومِ، مَلِکَ الْخِتَانِ قَدْ ظَهَرَ، فَمَنْ یَخْتَتِنُ مِنْ هَذِهِ الأُمَّةِ؟ قَالُوا: لَیْسَ یَخْتَتِنُ

إِلاَّ الْیَهُودُ، فَلا یُهِمَّنَّکَ شَأْنُهُمْ، وَاکْتُبْ إِلَى مَدَایِنِ مُلْکِکَ فَیَقْتُلُوا مَنْ فِیهِمْ مِنَ

 الْیَهُودِ، فَبَیْنَمَا هُمْ عَلَى أَمْرِهِمْ أُتِیَ هِرَقْلُ بِرَجُلٍ أَرْسَلَ بِهِ مَلِکُ غَسَّانَ، یُخْبِرُ

عَنْ خَبَرِ رَسُولِ اللَّهِ  فَلَمَّا اسْتَخْبَرَهُ هِرَقْلُ قَالَ: اذْهَبُوا فَانْظُرُوا أَمُخْتَتِنٌ هُوَ أَمْ

لا فَنَظَرُوا إِلَیْهِ فَحَدَّثوهُ أَنَّهُ مُخْتَتِنٌ، وَسَأَلَهُ عَنِ الْعَرَبِ فَقَالَ: هُمْ یَخْتَتِنُونَ. فَقَالَ

 هِرَقْلُ: هَذَا مُلْکُ هَذِهِ الأُمَّةِ قَدْ ظَهَرَ، ثْمَّ کَتَبَ هِرَقْلُ إِلَى صَاحِبٍ لَهُ بِرُومِیَة

، وَکَانَ نَظِیرَهُ فِی الْعِلْمِ، وَسَارَ هِرَقْلُ إِلَى حِمْصَ فَلَمْ یَرِمْ حِمْصَ، حَتَّى أَتَاهُ

کِتَابٌ مِنْ صَاحِبِهِ یُوَافِقُ رَأْیَ هِرَقْلَ عَلَى خُرُوجِ النَّبِیِّ ، وَأَنَّهُ نَبِیٌّ فَأَذِنَ هِرَقْلُ

لِعُظَمَاءِ الرُّومِ فِی دَسْکَرَةٍ لَهُ بِحِمْصَ، ثُمَّ أَمَرَ بِأَبْوَابِهَا فَغُلِّقَتْ، ثُمَّ اطَّلَعَ فَقَالَ: یَا

مَعْشَرَ الرُّومِ هَلْ لَکُمْ فِی الْفَلاحِ وَالرُّشْدِ، وَأَنْ یَثْبُتَ مُلْکُکُمْ، فَتُبَایِعُوا هَذَا النَّبِیَّ

فَحَاصُوا حَیْصَةَ حُمُرِ الْوَحْشِ إِلَى الأَبْوَابِ فَوَجَدُوهَا قَدْ غُلِّقَتْ فَلَمَّا رَأَى هِرَقْلُ

نَفْرَتَهُمْ وَأَیِسَ مِنَ الإِیمَانِ، قَالَ: رُدُّوهُمْ عَلَیَّ وَقَالَ: إِنِّی قُلْتُ مَقَالَتِی آنِفًا أَخْتَبِرُ

بِهَا شِدَّتَکُمْ عَلَى دِینِکُمْ، فَقَدْ رَأَیْتُ فَسَجَدُوا لَهُ وَرَضُوا عَنْهُ فَکَانَ ذَلِکَ آخِرَ شَأْنِ هِرَقْلَ. (بخاری:۷)  

ترجمه: ابن عباس رضی الله عنهما می گوید: ابو سفیان بن حرب، برای من چنین حکایت کرد: هنگامیکه با کاروانی از تجار قریش، در شام بسر می بردم، هِرقل؛ پادشاه روم؛ سفیری را نزد من فرستاد و مرا به دربار خویش، فراخواند. (این جریان متعلق به دورانی است که رسول الله  با ابوسفیان و کفار قریش معاهده ای بسته بود). در ایلیا به دربار هرقل رسیدیم در حالیکه همه بزرگان وسرانِ روم نیز آنجا حضور داشتند. هرقل، مترجمِ خود را احضار نمود و خطاب به سرداران قریش، گفت: کدام یک از شما با کسی که مدعی نبوت است (پیامبر خدا) از لحاظ خویشاوندی نزدیک‏تر می باشد؟ ابوسفیان می‏گوید: گفتم: من از بستگان بسیار نزدیک او هستم. هرقل گفت: ابوسفیان را بگویید، تا در کنار من بنشیند و همراهانش را  پشت سر او بنشانید. سپس، به مترجم خود گفت: به همراهان او بگو: می‏خواهم در مورد کسی که در حجاز، ادعای نبوت کرده است، از ابوسفیان اطلاعاتی کسب کنم. اگر او (ابوسفیان) با من دروغ گفت، او را تکذیب کنید. ابوسفیان می‏گوید: اگر از همراهانم نمی ترسیدم که مرا متهم به دروغگوئی نمایند، حتماً علیه آنحضرت   دروغ می گفتم. نخست، هر قل از نسبش پرسید؟گفتم: او در میان ما، از نسب با لایی برخوردار است. سپس، پرسید: آیا غیر از او، کسی دیگر از میان شما ادعای نبوت کرده است؟ گفتم: خیر. گفت: آیا اَشراف و بزرگان از وی پیروی می کنند یا فقراء ومستضعفان؟ جواب دادم: مستضعفان. گفت: کسی از نیاکان وی، پادشاه بوده است؟ گفتم: خیر. پرسید: آیا پیروانش روز بروز بیشتر می شوند یا کمتر؟ گفتم: بیشتر می شوند. هرقل پرسید: آیا کسی که دین محمد را پذیرفته، بخاطر ناپسند شمردن دینش، دوباره منحرف شده است؟ گفتم: خیر. پرسید: آیا او پیمان شکنی می کند؟ گفتم: خیر، و در حال حاضر ما با وی پیمان صلحی بسته ایم و نمی دانیم چه خواهد کرد؟ ابوسفیان می گوید: جز جملة فوق، چیز دیگری نتوانستم علیه پیامبر بگویم. هرقل پرسید: آیا شما با وی جنگیده اید؟ گفتم: آری. پرسید: حاصل و نتیجة جنگ چگونه بوده است؟ گفتم: گاهی او پیروز شده و گاهی ما پیروز  شده ایم. هرقل پرسید: پیام او برای شما چیست؟ گفتم: این است که خدا را عبادت کنید، و به وحدانیت و یگانگی او ایمان داشته باشید، و از اعمال و عقاید شرک‏آمیزی که نیاکان شما داشته اند، دست‏ بردارید. علاوه بر این، ما را به اقامة نماز، راستگویی، صله رحم و پاکدامنی امر می کند. ابوسفیان می گوید: بعد از این، هرقل به مترجم خود گفت: به ابوسفیان بگو: من از نسب او پرسیدم، تو او را از لحاظ نسب از خود بهتر معرفی کردی. آری، هر پیامبری (که مبعوث شده) از والاترینِ نسب، در میان قوم خود، برخوردار بوده است. پرسیدم: از میان شما قبلاً کسی ادعای نبوت کرده است؟ جواب منفی دادی. اگر کسی قبلاً از شما ادعای نبوت کرده بود، می توا نستم بگویم او از همان مدعی قبلی تقلید می کند. پرسیدم: کسی از نیاکان او سلطان و پادشاه بوده است؟ گفتی خیر. اگر چنین می بود می توانستم بگویم که او مدعی میراث پدران خویش است. پرسیدم که او قبلاً عادت به دروغ گفتن داشته است؟ جواب دادی: خیر. یقین نمودم که کسی که با مردم دروغ نگفته است، نمی‏تواند دربارة الله، دروغ بگوید. سؤال شد: که پیروان او از ضعفا هستند یا از مستکبران؟ گفتی : از ضعفا هستند. آری، پیروان انبیای گذشته نیز از همین قشر بودند. سؤال شد: که پیروان او رو به افز ایش اند یا کاهش؟ گفتی که روزبروز زیاد می شوند. سؤال شد: کسی که به دین او گراییده است دوباره، بخاطر ناپسند شمردن دینش، منحرف شده است؟ جواب، منفی بود. یقیناً اصل ایمان چنین است وقتی که نور آن کامل شد، دیگر از بین نمی‏رود. سؤال شد: عهد شکنی کرده است؟ جواب، منفی بود. آری، هیچ پیامبری عهد شکنی نمی کند. سؤال شد: شما را به چه چیز فرا می خواند. گفتی: که ما را به پرستش الله، فرا می خواند و از شرک و بت پرستی، باز می دارد و به نماز، راستگویی، درستکاری و پا کدامنی دعوت می دهد. ابوسفیان می گوید: در پایان گفتگو، هرقل گفت: اگر آنچه را که گفتی، حقیقت داشته باشد، روزی فرا می رسد که همین جای پای مرا تصرف کند. همانا من می دانستم که چنین پیامبری ظهور خواهد کرد. اما نمی دانستم که او از میان شما خواهد بود. اگر می دانستم که می توانم با او ملاقات کنم، از هم اکنون، امور لازم را برای دیدار او ترتیب می دادم. اگر بتوانم او را دریابم شخصاً پاهای (مبارکش) را خواهم شست. بعد، هرقل نامه ای را که رسول الله   به وسیلة دحیه کلبی به حاکم بصره فرستاده بود و مخاطب آن هرقل بود، خواست و قرائت نمود. در آن نامه چنین نوشته شده بود:

بسم الله الرحمن الرحیم

از جانب محمد بنده و پیامبر خدا به هرقل پادشاه روم: سلام بر کسی که هدایت را برگزیند.  اما بعد: بدانید که من به اسلام دعوت می کنم. اگر دعوت اسلام را بپذیری، در امان خواهی بود و نزد خداوند پاداشی دو چندان خواهی داشت. و اگر (از قبول دعوت  من) روی بگردانی، گناه رعیت و زیردستانت برگردن تو خواهد بود. (ای اهل کتاب! بیایید بسوی چیزی که میان من و شما مشترک است. یعنی اینکه: بجز خدای یکتا، کسی را نپرستیم وچیزی با وی شریک نگردانیم. و هیچ یک از ما دیگری را بجای خداوند، پروردگار خود قرار ندهد. اگر روگردانی نمودند، بگویید: (ای اهل کتاب!) گواه باشید که ما مسلمانیم).

ابوسفیان می گوید: پس از اینکه هرقل، نامه را قرائت کرد و سخنانش به پایان رسید، شلوغ شد و همهمه ای بپا گردید. و ما را از آنجا بیرون کردند. من خطاب  به همراهانم گفتم: توجه کردید دین ابن ابی کبشه (محمد) چنان پیشرفت کرده که پادشاه زرد پوستان (روم) نیز از آن به وحشت افتاده است. ابوسفیان می گوید: مطمئن شدم که رسول الله  بر هرقل غالب خواهد شد، تا اینکه خداوند مرا مشرف به اسلام کرد.

 ابن ناطور؛ فرماندار ایلیا و رهبر مسیحیان شام؛ که از دوستان هرقل بود، حکایت می کند که: روزی، هرقل به ایلیا آمده بود، صبحدم با چهره ایی آشفته و پریشان از خواب برخاست. برخی از دوستان نزدیکش، به وی گفتند: ما تو را پریشان و ناراحت می بینیم؟ ابن ناطور میگوید: هرقل که در کَهانت، مهارت داشت و علم ستاره‏شناسی را خوب می دانست، در پاسخ آنها گفت: دیشب که به ستاره ها نظر انداختم، به این نتیجه رسیدم که پادشاهی که ختنه می‏کند، ظهور کرده و بازی را از دیگران برده است. و بعد، پرسید: از این امت، چه کسانی ختنه می‏کنند؟ حاضران جواب دادند: بجز یهود، کسی دیگر ختنه نمی کند. و از آنان، هیچ خوف و هراسی نداشته باش. و به تمام شهرهای مملکت خود فرمان صادر کن تا یهودی‏ها را بکشند و از بین ببرند.آنها در همین بحث و گفتگو بودند که شخصی از طرف پادشاه غسان، به دربار هرقل آورده شد. این شخص، دربارة رسول الله   خبر داد. هرقل دستور داد تا بررسی کنند که او ختنه شده است یا خیر؟ مأموران پس از بررسی لازم، گفتند: بلی، ختنه شده است. هرقل از آن شخص، پرسید: آیا عربها ختنه می کنند؟ وی پاسخ داد: بلی. با شنیدن این سخن، هرقل بلا فاصله گفت: محمد پادشاه این امت  است که ظهور کرده است .  و به یکی از دوستان خود که در رومیه بود و از نظر دانستن علم نجوم، هم ردیف او قرار داشت، نامه ای نوشت و او را از تمام ماجرا آگاه کرد. و خودش به طرف حمص، براه افتاد. اما هنوز از حمص بیرون نرفته بود که پاسخ نامه از طرف دوستش رسید. وی دربارة نبوت رسول الله  با اظهارات هرقل، اتفاق نظر داشت. هرقل سرداران روم را در قلعة حمص، جمع کرد و دستور داد که درهای آن را ببندند. درها بسته شد. سپس، هرقل آمد و به ایراد سخن پرداخت و گفت: ای اهالی روم! آیا می خواهید نقشی در رشد و کامیابی داشته باشید و سلطنت شما جاودان بماند؟ پس با این پیامبر، بیعت کنید. سرداران روم با شنیدن این خبر، مانند الاغ های وحشی بسوی دروازه ها فرار کردند اما دروازه ها بسته شده بود. وقتی هرقل، تنفرآنان را از ایمان آوردن مشاهده کرد و مأیوس شد، دستور داد تا همة آنان را احضار کنند. وقتی حاضر شدند، هرقل خطاب به آنان گفت: منظورم از این کار، آزمایش استواری و پایداری شما دربارة مذهب بود. که هم اکنون آن را ملاحظه کردم. ابوسفیان می‏گوید: با شنیدن این سخن، مردم هرقل را سجده کردند و از او خشنود شدند. این بود پایان داستان هرقل.

عقیده اسلام

 

دیدگاه خود را بیان کنید